این حرف ها

داشتم پنجره ها رو می بستم می رفتم یهو آخری رو دیدم اِ

سرمه خریدم! گفتم بیام پُزش رو بدم😊 برای اولین بار در زندگیم و هنوز نرسیده بدستم البته

و به دلایل مختلف 

جدا از خواصی که براش میگن و منم خوره ی چیزای طبیعی و خالص،

اینکه چه ریملی بگیرم و چقدر قیمتشه و کی خشک بشه و اینا هم از حوصله م خارج بود

اون فروشنده هم که اعتمادم رو برانگیخت

ببینم چی میشه:)

حس خوبی داشت.

دیگه اینکه هنوز توی مسیرم هستم. می دونم میگن کلش مسیره ولی من توی مسیریم که برسم به مسیرم . انشاالله

 

این وسط مسطا که داشتم هول هول قورباغه هام رو قورت میدادم روو هم روو هم لاینقطع و بدون جرعه ای آب یا ماست😂! ، عزیزی بهم کمک کرد که جاش رو به عنوان آدم های خوب دنیا چندصد پله بالاتر برد.

تنش سلامت و دلش شاد

حالا من هنوز برنامه م رو نریخته م

تمومش نکرده م و بیست و هششششششت مهر گذشت.

البته بدک نبودم

اما بدون برنامه بودن یعنی هیچی

داشتم فکر میکردم خیلی وقته یه قدم زدن یا عکس گرفتن یا کاری رو با عزیزانم کنار هم انجام دادن تجربه نکردم

کتاب هم که اوضاعش وخیمه

از اون حس های نیمه دوم سال، پاییز و این حرف ها هم خیلی کمتر دارم

قشنگ انگار دارم تغییرات و خاموش تر شدنم رو حس می کنم

البته به نظرم به سمت مثبته بیشتر

یه جور قرار گرفتن. -بر وزن آروم و قرار

خلاصه.

الان باید تا تنور داغه بقیه قورباغه ها رو بچسبونم

به پیش

 

+با آرزوی سلااااااااااااامتی و دل خوش برای تک تک آدم های خوب ِ روزگار

اینترنت بهم حمله کرده

نگران حل مشکلات دیگرانم

و دنبال چیزهایی که در حقیقت اولویت من نیست

باید بنشینم سر جایم

و آنچه واقعن وظیفه و در توانم است انجام دهم

می شود لطفن؟ انشاالله

طبق معمول نصفه شب ها

زده به سرم نمیدونم از کجاش بگم

وقت تلف کن نبودن ِِ متن ضمانت نمی شود

ادامه نوشته

Sweetness of a dream - Daal band

انگار برگشته م به گذشته

وقتی نصفه شب پای میز تحریر وقت می گذراندم

یا میخواندم یا مینوشتم یا گوش میدادم

به عقب می رفتم. از حال غمین یا راضی بودم. و برای آینده تلاش به برنامه ریزی می کردم

با همین چراغ مطالعه و پشت همین میز.

امشب دقت کردم فهمیدم شاید برای هرکسی پیش نیاید که لوازم تحریر زیبا و رنگی اش را پدرش خودش خریده باشد

بدون اینکه من بوده باشم این ها را برایم پسندیده بود

و من حالا هفته هاست درست نمیبینمش

نمیتوانم فاصله گرفتنشان با خودم را بپذیرم و من هم فاصله می گیرم

از غربت همیشگی م باز هم دلم گرفته است و لج می کنم

انگار نمیتوانم تحمل کنم مرا بر غرورشان ترجیح نداده ند.

چرا برای غریبه ها غرور ندارند؟

چرا من دچار این حالت می شوم؟ 

چرا اشک من مهم نبود؟ چرا به رویشان نمی آورند؟

چرا نزدیکان ِِ آدم باید راجع به آدم با دیگران بگویند و نه خود ِِ آدم؟

من واقعن توقع زیادی دارم؟ بیراه می گویم؟

حق تصمیم گیری برای خودم را ندارم؟

مهم نیست نظرم؟

قرص و دکتر رفتن من را نمیدانند به اینکه من از آنها خبر ندارم کاری ندارد؟

شاملو داره میگه هزار قناری خاموش در گلوی من و من واقعن از بغض گلودرد دارم

روزگار لعنتی چرا مرا میترسانی از عواقب کارم؟ چرا هیچکس دیگران را از انچه بر من میدارند نمیترساند؟

واقعن ممکن نیست آنها هم پشیمان شوند؟

من کس دیگری هم دارم؟

در مورد مملکت انگار سِر شده م و نه سِر شدنی که در درون خودت را بخوری. از نوع واقعیش. فقط میدونم باید از همین روزها هم استفاده کنیم چون هر لحظه امکان خیلی بدتر شدنش هست.

 

فعلن همین

از آشپزی فاصله گرفتن آرامم کرده و کمی به امور رسیدگی کرده م.

در حدی که از خودم ناراحت نباشم و برای بقیه ش برنامه بچینم

 

خدایا کمکم کن

الهی به امید تو...   .     .    .

همه چیز به کنار

پدر و مادری که دوستت ندارند را چه کنی؟

باخت/کثیفی

رسمن اعلام می کنم معتاد به اینترنت هستم هرچند در جایی از وجودم مثل آن دیالوگ زندانی ها که میگویند همه میگن ما بی گناهیم، منم فکر می کنم معتاد نیستم و به محض دور شدن از منبع اعتیاد به زندگی عادیم ادامه می دهم.

اما ساعت ها یا سال هایی که اینطوری گذشته را ققط خودم میدانم و حالم همیشه از این بابت بد بوده

ولی چطوری بِکَنم؟

نیاز ها و حاشیه ها در یک محیط هستند و مدیریتش خیلی حواس ِِ جمع می خواهد که من انگار ندارم

خسته شدم

؟

باز به چهار صبح رسیده م.

این روزها فکر می کنم به اینکه من یه بزرگسالم ولی هنوز کاملن با قواعد دست و پاگیر و باید ها و نباید های بچگی زندگی می کنم

یعنی دقیقن اون بند بودن

شاید چون به یه سری خواسته هام نرسیدم هنوز

ولی فکرمیکنم این یه مرامه

که خودت باشی

و من چقدر درگیر خودم نبودن بوده م همیشه به قدری که حتی در مورد تمایلات واقعیم نمیتونم حقیقت رو پیدا کنم

اینکه من دلم چی میخواد در حقیقت. یا من چجوری م در حقیقت

فکر می کردم خودم رو شناخته م ولی الان میبینم وقتی یه کاری رو بدون اطلاع هیچ کسی می کنم هنوز برام جدیده

که خب خیلی فاصله داره با اینکه برای خودت زندگی کنی.

نوشتمش که از ذهنم نره.

 

و دیگه چی؟ 

باز یادم رفت حرفم

دارم برای برنامه ریزی تلاش می کنم

برای آدم های مجازی وقت می گذارم و خبری از خودم ندارم

حتی یک چای برای خودم

یک عکس

یک کتاب

خبری نیست.

مرض تلفن نزدن را کسی دارد؟ نممممییییتوانمم تلفن بزنم یا جواب بدهم

فکر میکنم ممکن است جزو بیماری های عجیب غریب ولی ثبت شده باشد

غریبه یا اشنا فرقی نمی کند.

 

آهان شاید این را میخواستم بگویم

که یک دوست ِِ باقیمانده در زندگیم دیشب بهم زنگ زده و مکث می کند و از جواب هایم می گوید نگرانم شده

و من

من ِِ تنهای کمبود محبت بهش می گویم توجهش برایم ارزشمند است.

واقعیت اینه که توجهش برایم ارزشمند است اما باهم فاصله ها داریم

معذب بودن ها دارم 

و برگرفتن ها دارد. 

نمیدونم شاید من ... م. یک فحش شخصی به خود

من شاید هرروز به یک آدم و لزوم تلفن زدن به او فکر کنم ولی صبر کنم تا ببینمش. تلفن نزنم. خسته کننده ست.

 

چقدر پرده خریدن سخت است. چقدر یهو بعد از محاسبه، قیمتش زیاد می شود. در حدی که دیگر برنگشتم بخرم و حالا حتمن گران تر شده و هنوز هم سخت است اعتماد کردن به همچین فروشنده هایی.

 

راستی کی میخواهم خودم را زندگی کنم؟

 

فرصت ها مثل ابر ها در گذرند

خب

حرف به خصوصی ندارم فقط با مرور پست های جسته و گریخته ای که توی حدود یک سال اخیر نوشته بودم میتونم بگم الان حالم خیلی بهتره و با اینکه هنوزم که هنوزه کارای انجام نشده ی قدیمی و رابطه های ناخوش احوال دارم اما راضی ترم و همچنان امیدوار

خدا رو شکر می کنم و از اینکه محرم پیش روئه احساس آرامش می کنم و امیدوارم ازش استفاده واقعی ببرم

دلم میخواد از چیزایی که اسیرم کرده رها بشم و فقط حال م رو زندگی کنم و به لحظه و آینده ی قابل تغییر دچار باشم نه چیزای کهنه و مضر.

 

وای یه جمله ها و اهنگ ها و چیزایی هست که یهو میشنوی و فرصت ثبتش رو پیدا نمیکنی اما میخوام برم ارشیو دیشب رادیو اوا رو چک کنم تا جمله ی خیلی خوبی که شنیدم رو شاید پیدا کنم.

 

امسال هم کتاب نخوندم یا ورزش نکردم البته هنوز

ولی ایده ها و آدم های خوبی توی نت پیدا کردم

کسایی که همدلن باهام. دیگه خسته شدم میرم 

خداحافظ

 

اینم حدیثی عزیز

امیرالمومنین علی علیه السلام می فرماید: اَلْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ اَلْخَیر؛ فرصت ها چون ابرها می گذرند، پس فرصت های نیک را غنیمت شمارید.

 

 

طی یک اقدام انتح.اری دارم کامنت های خاک خورده ی تایید نشده رو تایید می کنم و همزمان مجبورم نوشته ی مربط بهشون رو باز کنم تا یادم بیاد و این باعث میشه مرور جالبی رو چند ماه گذشته داشته باشم.

میام بقیش رو می گم فعلن دارم تایید می کنم

زندگی همینه

اون پستی که سرخوشانه از خرید هام از نمایشگاه و جیزای مختلف گفتم، پس فرداش آنچنان روز بدی بود که الان با خوندن اون پست پوزخند میزنم.

خوش خیال بودم و اون اویزی که خریدم رو کوبیدم رو میز یکی از سنگاش شکست و هموز نصب نشده و صبحانه و ناهار نخوردم و "بد" و "بیراه" گفتم و از صبح تا شب گریه کردم.

البته شبش به خیر گذشت اما چیزی که از بین میره به سختی قابل جبرانه

من سخت میگیرم یا حق دارم رو نمیدونم.

 

 

التماس دعا

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد....؟

لطف بزرگی که به تازگی در حق خودم کرده ام این است:

قید ارایشگاه همیشگی که دوستش نداشتم را زده، جای جدیدی را امتحان کرده، ازم با چای هل هم پذیرایی شده، و در نهایت موهایم را از ته زده و اصلن احساس غریب بودنش را نکرده و با خانم ارایشگر به کله ام خندیده ایم

خیلی خیلی خیلی کیف دارد دست لای موهایم کردن و خنک و ازاد و تازه بودنش را حس کردن

خیلی خوب است و من در کف موهای جدیدم هستم

روز خوبی بود و من هنوز خوشحالشم

 

دوستان عزیز من واقعن حسرت میخورم برای وبلاگ نویسی ای که بر باد رفته

کاش میشد برگردند ان ها که دل شکسته یا گرفته اینجا را ول کردند و دیگر نمینویسند..

 

دیگر اینکه به پایین ترین وزن خود در چندین سال گذشته رسیده م

و اینکه اخبار بد ِِ کلی یک طرف، اخبار شخصی ادم ها، دکتر رفتن ها و منتظر جواب ازمایش بودن ها و حساسیت ها و دارو پیدا کردن ها و ناتوانی در خرید مایحتاج روزانه یک طرف. غم عزیزان یک طرف

 

شعر حافظ که توی تیتر گذاشتم بدجور به دلم نشست..

آدم بزرگ های زندگیم و نه هم سن و سال هایم، من را با این مفهوم اشنا کردند...

دستم داره خواب میره از بس گوشی گرفتم دستم

شهریور شده

با خوندن روزمرگی های شما بر آن شدم چارتا چیزم من تعریف کنم

امسال بالاخره قسمت شد برم نمای.شگاه صنایع.دستی و خریدای دلپذیری هم کردم. به جز آب معدنی که دم در دو هزار تومن بهم فروختش و من با یه حالت لمسی بی چون و چرا خریدمش اما تصمیم گرفتم دیگه فراموش نکنم بطری ببرم، یه آویز دستبافت رنگی پنگی خیلی خوشگل و یه سبد حصیری کوچیک و دوتا قاشق چوبی گرفتم. چقدر اسم هاشون هم جذابه!

و نکته اینه که دوبار رفتم و روز دوم یک عالمه پله رفتم و مسیرهایی رو برای رفت و برگشت انتخاب کردم که مثلن از کنار اتوبان باید با پله به منطقه مسکونی بغل اتوبان برسی و در این بین یه جایی از اتوبان سردرآوردم که نه راه پس بود نه پیش. در حقیقت راهش برگشتن بود اما من بین دو ایستگاه اتوبوس کنار اتوبان جایی که هیچ ماشینی بخواد هم نمیتونه نگه داره از کنار اتوبان:| راه افتادم به پایین و از لا و لوی شمشاد های کنارم هم میهراسیدم جونور یا هپلی و معتادی چیزی باشه و فقط از یه جایی به بعد که درختا و باغچه تموم شد و پیاده رو بود رفتم توش و تا قبلش خودم هم نمی فهمیدم چرا ایجور می کنم. وقتی هم شروع کردم باید تا تهش میرفتم و خلاف جهت ِِ ماشین ها میرفتم تو دلشونU_U

اما به خیر گذشت البته واقعن موتوری ها خطرناک بودن ولی بالاخره جون به در بردم. همه چیز دست به دست هم داد تا جدا از پل عابر پیاده، از سه سری پلکان توی پستو های محلی! بگذرم و زانوانم دیگه جوابگو نیستن و جدن نمیشه دیگه ورزش نکنم.

همه اینا به کنار اون لحظه که دستاوردم رو روی دیوار نگه داشتم تا ببینمش خیلی چسبید❤.

در نهایت هم تونستم یه ته دیگ رو با موفقیت در بیارم و از چیزی که پختم راضی باشم و چای سبز و شکلات بخورم.

مرسی که فردا عیده خدا دل همه رو خوش کنه به مریضا سلامتی بده و من و زبان و فکرم رو هدایت کنه

برای همه آدم های دور و نزدیک مجازی و غیرمجازی سلامتی ارزو می کنم.

امیدوارم و غافل

به امید هدایت 

 

شاید برای کامل کردنش باید بگویم ضعف های پنهان جسمانی و علت های به هم پیچیده شان هم به طور مضاعف از توان جسمی و در نتیجه روحیم می کاهد. یعنی خودم هم نمیفهمم افسرده م یا تنبلم یا اینکه واقعن مشکلات جسمانی مانع حرکتم شده

به اسم تنبلی می گذارم ولی دکتر و دارو و آزمایش پول میخواست و الان پول بیشتری هم. من نمیتوانستم درد هایم را بگویم و واکنش های مخرب داشتم. 

امروز انگار از تعطیلات یک هفته ای برگشته م و خب بهتر و سرحال ترم اما واقعن باز هم مجبور به استراحت می شوم تا بتوانم ادامه دهم. 

دکتر رفتن برایم مثل کاری شده که از بی انتهاییش بیشتر گریزانم تا خودش. مشکلی ندارد بالاخره خودت را جمع و جور می کنی و می روی

بهتره بس کنم. به قول اون جمله هه دهنم رو ببندم و شروع کنم.

برای بعضیا سالگرد اتفاق ها خیلی مهمه تا حدی که جشن و کادو بگیرند و براشون واقعن خاصه

برای من اونجوری نیست. نمیخوام ناشکری کنم و خودم باعث خیلی از مشکلاتم هستم. الان فکر کردم حداقل دو ساله که پای چشمم گود افتاده. این بد نیست. یعنی من خودم رو توی مسیر و بین مشکلاتم در حال حرکت و ادامه دادن می بینم که اینم یک قسمتیشه. حتی شاید همین گودی جشن گرفتن داره. چون همه ی اینا رو تو خودش داره. بزرگ شدنم در گرو همین سختیاست. پس خدا رو شکر می کنم.

من کی کامنتم رو بستم؟

همراهای اندک شماری که حالم رو پرسیدید و من از بی حالی حتی جواب ندادم

ممنونم.

هیچ کار خاصی نمیکنم

دقیقا

انگار که دارم غرق میشم:(

ساعت ها توی نت چرخیدن و ماه ها دست به قلم و کاغذ و کتاب نبرده بودن، بدخلقی و بغض توی گلو

تلنباری از وظایف عقب مانده و منی که زندگی دیگران را دنبال می کنم فارغ از اینکه سهم خودم را زندگی کنم

حالم دارد به هم میخورد

اوضاع جسمانی با رخوت های طولانی و نت گردی های ممتد بدتر هم میشود

شب بیداری

بی حالی

..

:(

دارم میترکم

من ضعیفم صبور نیستم

یه حرفی که دیروز شنیدم انقدر برام سنگین بود که کل شب گریه کنم و دیگران رو زابرا

و امروز چشمام طوری ورم کرده بود که ترسیدم پوستم ه چیزیش بشه.

شاید ارزش گریه کردن نداشت منم برای همین فوری رفته بوذم توی اینترنت که حواسم رو پرت کنم

ولی دیگران منو بر آن داشتند که بروز بدم

به نظر دیگران یه اتفاقاتی پارسال افتاده و تموم شده

ولی به نظر من من هنوز زندانی ِِ اون اتفاقاتم

من هنوز از شنیدن جملاتی آتیش میگیرم که دیگران فکر میکنن خیلی منطقی و مهربانانس

چرا نمیتونم خوب بشم؟

چرا نمی تونم تمومش کنم؟

تحلیل رفتم و با اینکه اشکالی نداشت چون سختیا رو منصفانه میدیدم(از طرف آسمون و نه از طرف افراد) بازم همه چیز ناراحتم می کنه

من ناراحتم که گره خوردم به اشیا ومسائل بیرونی

نمیتونم با ذوق و شوق کار کنم یا برای دو روز متوالی روحیه م رو حفظ کنم

شروع می کنم و تموم نمیشه

دیگران به استقلال علاقه داشتند ولی در حقیقت مستقل از منند.

و این منم که نمیخوام یا نمیتونم آروم بگیرم

روحم زخمیه و روحمه که زود خسته می شه

بغص تو گلوم بیشتر میشه و من از عذاب دادن دیگران خستم

دریچه ای باز شده توی ذهنم که شاید بعضی بدقلقی هام ریشه در کودکی داره و کیه که اونا رو تقصیر من ندونه؟

من از خودم و طرز بودنم خسته م

اولویت ِِ نادان

حالم خوب نیست.

خواب درس و کلاس میبینم. خسته م.

انتظار طولانی. بدقلقی و بی حوصلگی و تنبلی و اشتباه و دل تنگی.

مدارا و بلاتکلیفی و ادامه.

دلم سکون میخواهد و نداشتن ضرب العجل

ذوقی برای کاری ندارم. زمان دارد می گذرد.

فنچ ها به ارشد فکر می کنند و من به خیالم می دانم دارم چکار می کنم.

جواب تست.افسردگی بیانگر سطح مرزی علائم.افسردگی در مراجع می باشد.

قدردان سلامتی م نیستم

یک نفر امشب با من خداحافظی نکرد و تحویل نمیگیرد

در صورتی که آدم ها نمیفهمند من هم دل ِِ خوشی ازشان ندارم

من هم تمایلات برآورده نشده و کارها و خستگی ها و تنهایی های خودم را دارم.

به مناسبت های شخصی هم دلبستگی آنچنانی ندارم

منتظر تبریک کسی نیستم و برای عید.دیدنی و آمدن و رفتن و هدیه گرفتن ولع خاصی ندارم.

من هم از برخورد عزیزانم دلگیر می شوم

به من هم بی توجهی و بی احترامی می شود

تمسخر جای خودش.

 

به وای.فای و یک سری امکانات دسترسی محدود دارم و گوشیم همیشه در حال انفجار است و از جواب دادن به تماس های بعضی ها فراری م. سرزده به سراغم می آیند و قضاوتم می کنند.

در دلم امید دارم و عشق و حسرت و لجاجت

ترکیبی از امیدواری و خستگی و مراعات و دل تنگی را باهم حمل می کتم.

از اینکه به من وعده داده ند و دم از یک چیزهایی زده ند که خلافش عمل می کنند آزرده خاطر می شوم 

دوست نزدیکی ندارم و عبادت هایم هول هولکیست

حال ِِ غذا خوردن ندارم

در عین حال به رویم نمی آورم. 

یک بار دیگر نتوانستم برای خودم و دلم وقت بگذارم و همیشه وظایفم مقدم هستند حتی اگر انجام نشوند.

جواب 4 کامنت ِِ غنیمت را نمی دهم و به readکردن ِِ مطالب ِِ unread و هیچ کاری نکردن بسنده می کنم. دو نفر در دنیا اظهار علاقه کردند باهم برویم بیرون و نمیتوانم.

از خیابان های اطراف(اگرنخواهم به دیوار های اطرافم اشاره کنم) خوشم نمی آید و روحم مدت هاست قدم نزده.

غده ی.تیروئید ناآرام است و بداخلاقم و یک سری بحث ها و مسائل ِِ روی مخم وقتی توی مکالمه ای نزدیک می شوند مجبور به خداخدا کردن برای منحرف شدن بحث می شوم.

از سلام و خداحافظی با فامیلی که ناخالصی دارد توی دلم خالی می شود و شب ها بیقرار می خوابم و از زمانم استفاده نمی کنم

همچنان به خاطر دیگران بی راه می گویم.

راستی با قدری زحمت و افسردگی، وقت و هزینه به خرج دادم برای هدیه ای که صاحبش نگاهش هم نکرد. ذوقی نکرد و اهمیتش را درک نکرد. باز هم برایم مهم نبود. فقط اینکه احساس می کردم باید آن کار را بکنم باعث شده بود بکنم. نه توقع ِِ جواب خوشحال کننده ای.

 

دل خوشی

سلامتی 

به ما بیا

 

این وقت سال

حالا که مهمان رفته و دارم غذای آن شب را به عنوان ناهار می خورم، به خودم مطمئن تر می شوم که وقتی کسی در کارم دخالت می کند واقعن نه فقط مرا آشفته می کند که نتیجه کار هم آنطور که میتوانست باشد نمی شود و من دقیقن آن فرد را در ذهنم مقصر می دانم

یعنی میزان گوشت چرخ کرده، مدت زمان لازم برای باز شدنش،ماهیتابه ی مناسب و مقدار ماکارونی نسبت به گوشت باید طبق نظر خودم باشد تا اگر پختمش آن را متعلق به خودم بدانم. با هر لقمه ای که انبوه از ماکارونی و دارای کمی مایع ماکارونی است، این ها در ذهنم مرور می شود.

واقعن با همین چیزها صبر آدم زیاد می شود چون هم مجبورم اخلاقم را حفظ کنم هم با وجود پاییده شدن به کارم ادامه بدهم و از همه مهم تر نتیجه هم قابل قبول باقی بماند

یعنی با همه ی چیزهایی که مرا تحت فشار قرار می دهد باز هم نتیجه بدون توجه به شرایط ارزیابی خواهد شد پس من خودم باید خودم را مدیریت کنم و از پس شرایط برآیم.

منتها این ها مرا به یاد این میاندازد که سازش و مسالمت و صبوری کردن در حقیقت چه معنایی دارد و در عمل وقتی با همین چیزهای به ظاهر سطحی در قلبم عمیقن تحت تاثیر قرار بگیرم پس من صبور نیستم و تصورات گاهگاهی مبنی بر زندگی نزدیکتر با بعضی آدم ها شاید عملن دور کننده باشد

تازه من در عمل به دوری و دوستی عمل می کنم و اهل زود صمیمی شدن ِ واقعی نیستم

شاید راحت و یک روو برخورد کنم ولی دلیل بر تمایلم به نزدیک و بی فاصله تر شدن نباشد.

بگذریم

به خاطر سردی هوا؟ فاصله دستشویی رفتن ها(گلاب به روی هرکس ناراحت می شود بشنود) زیادی کم شده و من نمیخواهم ناشکری کنم ولی واقعن ناراحت کننده ست. چون وقتی توی خانه هستم می توانم بروم و انگار این خودش تشویقش می کند:|

 

دارم کتاب می خوانم و دوباره کمی ضعیف شده م و کسل

اما مرتب بودن باعث می شود کمتر ذهنم در غذاب باشد

فعلا

+تبریک تولد گفتن برایم به یک کابوس تبدیل شده. تمام تاریخ ها از یادم رفته و هر سال با عذرخواهی جمعش کرده م و دوستان مشترک دیگر دوستم نیستند و کسی نیست تا از او بپرسم.. و حتی دیگر برای اینکه وسط سال و قبل از نزدیک شدن تولد فرد، تاریخ دقیقش را بپرسم خیلی دیر و زشت است

مشکل این است که وقتی تاریخ ها را فهمیدم یادداشت نکردم و گوشی م هم از بین رفت تا دیگر هیچ ارشیوی هم برای مراجعه نداشته باشم

امسال حتی توهم زذم و کاملن فکر می کردم طومار تبریک حاوی عذرخواهی بابت این بی حواسی را برای دوست آن ور آب فرستاده و هم موجب خوشحالیش بابت تبریکم شده م هم دورادور حواسم بهش بوده و دوستی را قوت بخشیده م

بعد از چند روز که احساس کردم سرش شلوغ بوده و پیامم را باز نکرده رفتم تا ببینم چی شده که دیدم اصن همچین پیامی وجود ندارد و من خیال کرده م که ان را فرستاده م

 

آهان

این ها را برای این گفتم که دیدم یه دوستی پیام داده و من هیچ اطلاعی از تولدش ندارم.. البته یه حدسی میزنم.. مثه هرسال که "حدس" می زنم

دقیقن دیشب توو لیسانسه.ها سر تولد خانومش..

من تاحالا روز تولد یادم می رفت الانا به ماهش هم مشکوکم.. بله.

ولی هنوزم جزئیات آدمای گذشته رو یادمه.. گذشته یعنی قبل از این آدمایی که دارم میگم تاریخ تولدشون از ذهنم میره

شاید دقیقن این سال ها که صمیمی نبودم با کسی اینطوری شدم.. یعنی خالی شدم. و واقعن بی اهمیت شدم نسبت به چیزایی که برای اکثریت مهمه.

الان از کسایی که منو نسبت به خودشون خالی کردن تنفر ندارم. یعنی میتونم بدون توجه به رفتارای اخیرشون گل بگم گل بشنوم. ولی مسلمن خیلی کوتاهتر از قبل. ولی احساسی که باعث بشه محلشون نذارم یا بذارم ندارم. 

خوبه و راضیم هرچند انتخابم اینه که برای ادم های لایق احساس داشته باشم و اهمیت بدم

در هرصورت باید به زودی یه دونه از این تبریکای کابوسی بگم

 

آخرای دی!!...

خب الان یه کم ذهنم مغشوشه میخوام خالیش کنم

الان دوتا پست قبلیم رو رفتم خوندم و چقدر "فصل بعد" رو دوست داشتم.

خب اول از همه یکی از آخرین اتفاقا خرید اینترنتیمه که از معدود خریدای نتی ای بود که دیجی.کالا نبود و کلی منو قدردان ِ دیجی کرد. انقدر محصولات با عکسا متفاوت بودن که یه لبخند خاصی میاد رو لبم وقتی هرکدوم رو نگاه می کنم و برا خودمم بامزس

منتها از بعضیاش واقعن راضیم و به خاطر همونا و برخورد خوب پاسخگوهاش دلخور نشدم

یعنی اولن همگی اکثرن خرت و پرت بودن بعدم قیمتای پایین

اصن به خاطر همینم باعث شده بودن بخرمشون

و خب ریسکش در حد همینی بود که شد.

خب

دیگه اینکه اون چند وقت پیش که واقعن تلاشم رو شروع کردم،

ادامه دادم

و این خیلی لذت بخش بوده تا الان

درسته که کژدار و مریض*( اصطلاح مورد علاقم)

اما ادامه دادم و حالا واقعن رضایت بخشه که اون موانع احمقانه کنار رفتن و موانع جدیدی روبرومه!!!😃😃😄

منظورم اینه که چیزایی که دیگه واقعن بس بودن تقریبن تموم شدن خداروشکر

و حالا بهتر میتونم با چیزای دیگه ای که به طور طبیعی اتفاق میفته پیش برم 

یعنی همش کوله بار قبلی رو به اضافه ی بار ِجدید نکنم و فقط روو بار ِ جدید تمرکز کنم.

خب از تحلیل دست می کشیم.

امروز کلی رانندگی کردم و به مردم راه دادم و البته هنوزم برای پارک دوبل توی یه خیابون شلوغ هول میشم

ِمن خیلی وقته مینویسم ولی هنوزم با یک خودسانسوری عمیق از ترس ِ خوانده شدن! توسط هر نوع آشنا

خوب نیست چون نمیذاره راحت تعریف کنم

و البته با گوشی خیلی سخته اما دارم ادامه می دم

 

از بابت زندگیم ممنونم و خوابم میاد و نمیتونم کامل بیان کنم.

از دغدغه هام و داشتن کسایی که دوسشون دارم ممنونم

 

تازگی میزبان ِ یه عده ی کم ِ مهمان بودم که امشب شنیدم براشون دلنشین بوده و حتی میل به امدن دوباره دارن! حس خوبی داشت و به طرز بدجنسانه ای قسمتی از خوبیش به این خاطر بود که احتمال ادامه ی اون رفت و امد کمه😄

در مورد بدی های بلاگفا چیزی نمیگم و میگذرم

دیروز در کمال ناباوری رفتم 40هزار تومن(برای هم اکنونم زیاد بود) کتاب خریدم اونم سه تا ناقابل

قدیما همینا با همین تعداد صفحه و این چیزا خیلی کمتر درمیومد 

عیب نداره ولی واقعیت اینه که اگه قیمتا کمتر بود شاید بیشتر میخریدم

البته اصن کلن الان توی منع خرید هستم و خیلی وقته این منع وجود داره

به خاطر کتابای نوی نخونده ی توی کمد

ولی واقعن وقتی تو کتابفروشی حسرت کتابایی که باید بخونم میاد توی دلم شاید اون حسه کمکم کنه

خلاصه یه عالمه وقت پرید و تو تاریکی برگشتم.

 

حالا 

فردا مهمون دارم

هنوز کار دارم و نخوابیده م و خوابم میاد

گفتم شاید چسبیدن به شوفاژ و قدری خوندن و نوشتن بهم انرژی بده که انرژی روحی داد ولی جسمی رو گرفت😄

لعنت به تو بلاگفا که بعضی از ابتدایی ترین چیزهارو رو هم نداری. چند خط یه بار باید سلکت آل و کپی کنم تازه بازم ایمنیش زیاد نیس

 

امروز برای نجات یک ماهی توی اکواریوم ِ یه جایی به مسئولش تلفن زدم 

من خیلی با قبلم فرق کردم و نسبت به خودم رشد کردم و بزرگتر شده م

ولی هنوزم یهو خودمو در حال رفتارهای متعلق به خودم می بینم

یعنی انگار همون کارارو، با آرامش بیشتر انجام میدم

با حذف زوائدشون

 

به امید روزای خوب

 

* این اصطلاح خیلی وقتا میاد تو ذهنم ولی تا بخوام بیانش کنم چون به درست گوییم شک دارم نمیگم.. حالا نتیجه ی جستجوم اینه و خیلی لذت بردم و دیدم واقعن دوست داشتنیه:

اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فهم می کنند و می نویسند «کج دار و مریض» از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود. مردم آن را با مریضی مرتبط می دانند.این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است. به معنای اینکه ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد و نسبتی با مریضی ندارد.

😊✋

Just don't quit.

من نتونستم طبق قرارم توی سالی که گذشت تعداد کتابی که گفته بودم بخونم.

امروز چهارشنبه در حالی که خودم هم دیگه زیاد حالیم نیست(مثل کسی که توی یه محیط بسته س و کم کم داره با گاز مسموم میشه و از حال میره) و همینطوری ادامه می دم. تلاش کمی می کنم ولی به محض تلاش با پدیده ای جدید مواجه می شم که ریتمم رو کند می کنه و منو از مرحله پرت.

اما به هرحال خیلی وقته شروع کرده م. خودم به خودم روو نمیدم ولی این درسته که در تلاشم. هرچند ناجور و نامیزون و حتی گاهی ناپیوسته

ولی الان در همین لحظه از خودم راضیم

با وجود خطا های زیاد و ایراد ها و بدی هام

الان که خسته شده م و قدمی برداشته م و استراحت را بر خود حلال می دانم، از خودم متشکرم.

و فردا قراره به هیچ چی فکر نکنم و فقط باشم. از خواب پاشم و برم.

سریعن این تصمیمات منو به این سوق داد که کوله پشتی بندازم تا بیشتر به حال خودم باشم

امیدوارم تا پایان سال خورشیدی همه چیز روبراه بشه چون من تلاشمو شروع کرده م و دلم میخواد ادامه بدم

توی تبلیغ یه موسسه زبان خوندم ; :  Just don't quit و این همین کاریه که من میخوام بکنم.

روزها دندونام به هم فشار میارن و دهنم دردر میکنه و تو خواب بدتر

فصل بعد

مریض شده بودم و اینجور مواقع معمولن نگران مهمان های ناخوانده(همیشه البته نگرانشانم)، به هم ریختگی ها و چیزهایی که در صورت از حال رفتن کنترلشان از اختیارم خارج می شود بودم.

حالم بهتر شد خدا را شکر و الان نگرانی های الان را دارم

تلفنی که دیروز جواب ندادم و امروز باید بزنم

همان به هم ریختگی ها 

و خودم

زمستان آمد و من بعد از سه روز متوجه شدم تقویم را ورق نزده م

اما حالم خوب است و خدا را شکر

کرسی نیمه فعال

هوا خیلی ابری

و دل تنگی م سر جایش است

بعد از مدت ها صبحانه خوردیم

و من به خودم می آیم و می بینم بهتر از قبل شده م در یه زمینه هایی

کاش حس و حال های مهم و موثر زود محو نشوند و مسیر درستم را گم نکنم

 

 

😊

یه جورایی اکثر حرکات مردم تو دنیای مجازی برام ممکنه و تقریبن هیچکدوم رو انجام نمی دم

به اشتراک گذاشتن لحظات جالب و گذرا یا گفتن از دغدغه ها

یه آرومی ِ خاصی

هیچوقت هم برعکسش رو نبودم اما گاهی اصلن حواسم به این نیست که دیگران هیچ خبر خاصی ازم ندارن. یه جورایی جالبه

اما واقعن دلم لک زده برای یه دوست

حتی برای مامانم

واقعن معاشرت های خیلی ساده و ابتدایی و صرف یه نون و ماست وسط روز برام دست نیافتنی شده

البته که جایگزین های خوبی هم وجود داره

و من همواره مشغولم حتی اگه به زعم دیگران هیچ کاری نمی کنم.

جالبه این برداشتشون. چون خبر ندارن، فکر می کنن پس خبری نیست!

مهم هم نیست حالا. میخوام بگم خودم همیشه سرم گرمه. -خدارو ش ک ر .... .

ولی واقعن یه خلأ هایی حس میشه

از جمله کتاب و دوست و روال

واقعن از اینکه در تمام سال های بعد از نوجوانی در حال رسیدن به روال مد نظرم هستم حالم از خودم به هم میخوره

البته اگه بخوام انصاف داشته باشم جمله ای که پارسال به کمد اتاقم چسبوندم واقعن عملی شده

"You owe yourself a productive 2017."

اما من یه جور ِ افتضاحی نمی تونم منصف باشم و همش انتظار بیشتری دارم. این به کنار

اما هنوز به این بیست روز ِ باقیمونده امید دارم

به اینکه توش بزنم به چاک از این محدودیت ذهنی احمقانه ای که گیر انداختم خودمو توش

انشاالله

به امید خدا❤

ادبیاتم یهو اینجوری میشه. انگار خاطرات ِ یه دختر تو قرن های گذشته و با دامن پفی ه

نمیخواهم همه چیز را شرح بدهم

ولی اگر کمی جایی ثبتش نکنم فراموش می شود حال ِ الانم

اینکه با موبایل می آیم اینجا کار را سخت و ریسک پاک شدن نوشته هایم را زیاد می کند

ولی گزینه دیگری ندارم

لپ تاپ اینترنت ندارد.

خب

حال خوش، قدردان و عاشق و امیدوار و با انگیزه ای دارم

انشاالله حفظش کنم.

سلامتی

همدردی با اطرافیان ِ دور و نزدیک؛ حقیقی و مجازی

تمایل به زندگی و برنامه ریزی

غم مزمن و تلاش برای نپرداختن به آن. غم مزمن ناشی از غفلت های خودم، گذر زمان و عمر و فرصت ها، کم طاقتی و خشمم، و هدر دادن فرصتم.

اما با همه ی این ها پاییز امسال را کمی بهتر از تابستان گذراندم

کمتر به بطالت اما باز هم نه چندان و آنطور که انتظار دارم مفید.

الان در نقطه ی تحت تاثیری از احساساتم هستم اما این نقطه هم جزئی از من است و می تواند نمایاننده م باشد.

سعی کردم کتاب بخوانم

سعی کردم ولخرجی نکنم

سعی کردم برخیزم

برای ورزش کردن قدم برداشتم. هرچند ناپایدار

خودم را کمتر خوردم و کمتر به رویم آوردم چه کردم و نکردم.

خدای عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم

خیلی وقت است ننوشته م و اینجوری خودم را مرور نکرده م

خدای بزرگم دلم برایت تنگ شده است

خدایا

برای مادربزرگ سلامتی و طول عمر با عزت می خواهم

برای همه ی عزیزانم

برای اطرافیانم خیر می خواهم

برای خرس های.قطبی امان

برای مردم هر آنچه کمکشان می کند

دلم خیر و برکت می خواهد

باز دارم اشک می ریزم!

دستمال کاغذی کجاست

خب

برام جالبه که فکر هام خیلی وقته دیگه برام موندگار نمیشن

هیچ جا ثبت نمیشن تا شاید به یادم بمونن

و گالری عکس هام شلوغ و نامتناهی احتیاج به هرس داره

والدینم

والدینم که برایم چاره نمیگذارند

بهم عشق می دهند بی پایان

و من را توان پاسخ نیست.

قشنگ سنم بالا رفته.

خدایا آنچه بهمان داده ای به ما ببخش

یک بار یک روایتی شنیدم که دلم میخواد با شما هم تقسیمش کنم

مضمونش این بود که از خدا چیز های بزرگ بخواید

واقعن شگفت انگیز بود

تلنگر می زد.

چرا کوچک؟ از خدا چیزهای بزرگ بخواهید.

و بعد که بزرگتر از بزرگی که خواسته بودید را گرفتید، شگفت زده بمانید و او را شکر کنید.

دلم میخواد با تمام کسایی که می شناسم و به چشمم تو عمر ِ نه چندان طولانیم کمتر شدنِ ایمانشون -به زعم خودم- رو دیدم، از چیزهایی که کمکم کرده بگم. دلم نمیاد فاصله گرفتنشون رو ببینم. نه اینکه خودم خیلی نزدیک باشم. ولی دلم نمی آید.

بگذریم

یلدای عزیزم می آید و میرود

سالگرد اتفاقات میایند و میرود

اتفاقات جدید می افتد -انشاالله به خیر.

زمستان و شب عید و سال بعد و سال بعد

 

من فقط خانواده و نعمت های معنوی زندگی را میخواهم؛ ابدی

تا ابد عشق عزیزانم را در کنارشان داشته باشم

خدای عزیزم

کمکم کن قدر بدانم و تاثیرگذار باشم و ... .

آن سه نقطه آرزوی بزرگم بود که یک روزی احساس کردم بزرگ است و چرا جرأتِ آرزو کردنش را نداشته باشم؟

تا اینجا باشد برای آذرماه، تا نوزدهمش.

لیسانسه.ها و باغ.سرهنگ و شبکه پویا برایم جالب شده اند!

بدون اینکه پای تلویزیون بشینم از بودنشان -مثل همه ی نیمه های دوم ِ سال که دلم میخواهد،- خوشوقتم.

روز و شب به خیر

من

یک مبتلا به دندون.قروچه

دوشنبه

به دمپایی های غاردارش(چگونه توصیفش کنم؟ از اینا که به کلبه میاد) نگاه می کند و می‌گوید دو تا چشم میخواهند

می‌گویم چشم دارش را هم میفروشند

میگوید اسرافه برا همینا چشم بذاریم

از دیگران آدرس "خرازی" میگیرم و پس از مواجهه با فروشنده ی جالبش دو جفت چشم میخرم و بعد سه قاب عکس و خوشحال به خانه برمیگردم

شیشه ی قاب ها از عکس هایم کوچکتر است

امروز یعنی سه روز بعد دمپایی ها و چسب حرارتی را می آورم تا بچسبانمشان

خواسته بود یکی نگران باشد و یکی خنگ

چقدر با سلیقه..

واقعن یکی خنگ می شود و دیگری نگران

چسب به انگشتم چسبید و تاول زد

خیالم نیست

حتی مایه ی رضایتم است

دمپایی ها را می پوشیم.

تا یک و ماه و نیم ِ آینده

عکس های سوزناک نه

ولی دیدن مرام مردم

و روحیه ی کمک و تقسیم داراییشون با کسایی که الان گرفتارن

اشکمو در میاره

نامردی و نامردی و دزدی هایی که بوده و بی اعتمادمون کرده تا برای یه کمک نقدی یا غیر نقدی انقدر دنبال واسطه ی قابل اطمینان باشیم،

و دولتی که از مردم کاملن جداست

صفحه های بچه هایی که دنبال وارد شدن دارو برای بیماریشونن که علاج داره ولی نمیذارن به دستشون برسه

این همه شماره حساب که منتظر مبلغای کم هم، هستن و کشوری که سرمایه ای چندین برابر نیازش داره ولی نمیرسه به مقصد

اطرافیانم که دغدغه کمک کردن رو درک نمی کنن و احساساتی شدن می دونن

و خودم که نسبت به قبل،

نسبت به زلزله ها و اتفاقا و خبرای قبلی، 

گرفته تر شدم

دیگه احساساتی هم نمیشم

و نوشتنم نمیاد

 

و ادما با تیپ های مختلف

دختر و پسرایی که شاید به خاطر سبک زندگیشون از دید یه عده سوسولن ولی الان کرمانشاهن یا تهران دارن بسته های کمک رو جابجا می کنن

و توان مالی محدود خودم

و نشستنم به ساعت ها خبر خوندن و پیگیری.

 

فقط باید قدر دونست

قدر دونستن، لحظه هایی تو زندگی بر من مستولی میشه

و میره

من دلم میخواد تا پایان این سال میلادی واقعن به تنبلی های خودم چیره بشم

واقعن

.