😊
به اشتراک گذاشتن لحظات جالب و گذرا یا گفتن از دغدغه ها
یه آرومی ِ خاصی
هیچوقت هم برعکسش رو نبودم اما گاهی اصلن حواسم به این نیست که دیگران هیچ خبر خاصی ازم ندارن. یه جورایی جالبه
اما واقعن دلم لک زده برای یه دوست
حتی برای مامانم
واقعن معاشرت های خیلی ساده و ابتدایی و صرف یه نون و ماست وسط روز برام دست نیافتنی شده
البته که جایگزین های خوبی هم وجود داره
و من همواره مشغولم حتی اگه به زعم دیگران هیچ کاری نمی کنم.
جالبه این برداشتشون. چون خبر ندارن، فکر می کنن پس خبری نیست!
مهم هم نیست حالا. میخوام بگم خودم همیشه سرم گرمه. -خدارو ش ک ر .... .
ولی واقعن یه خلأ هایی حس میشه
از جمله کتاب و دوست و روال
واقعن از اینکه در تمام سال های بعد از نوجوانی در حال رسیدن به روال مد نظرم هستم حالم از خودم به هم میخوره
البته اگه بخوام انصاف داشته باشم جمله ای که پارسال به کمد اتاقم چسبوندم واقعن عملی شده
"You owe yourself a productive 2017."
اما من یه جور ِ افتضاحی نمی تونم منصف باشم و همش انتظار بیشتری دارم. این به کنار
اما هنوز به این بیست روز ِ باقیمونده امید دارم
به اینکه توش بزنم به چاک از این محدودیت ذهنی احمقانه ای که گیر انداختم خودمو توش
انشاالله
به امید خدا❤