راستی

می‌خواستم بگم یه چیز جالبی که می‌بینم اینه که بعضی از آدم‌هایی که یک زمانی از خواسته‌هاشون خبر داشتم، زندگیشون شبیه خواسته‌های من داره میشه و منم انگار دارم خواسته‌ی اون موقع ِ اونارو زندگی می‌کنم

جالبه

و این‌که همبازی بچگیت الان توی بیمارستانه و ریش‌هاش داره سفید می‌شه و تو علاوه بر دعاکردن -که نمی‌کنی- می‌تونی بری ملاقات -که اونم هرروز نه.

وقتی به داستان‌های زندگی فکرمی‌کنم، فقط و فقط به این نتیجه می‌رسم که این دنیا بی‌ارزش و فانیه و باید تماشا کنم و زندگیش کنم و عبور.

ولی این وسط بغض تو گلوم انگار می‌خواد بپره بیرون 

الهی و ربی من لی غیرک.

مستی م درد منو دیگه دوا نمیکنه

آره گوشیم امشب بلده چه آهنگایی پخش کنه

 

ساعت سه

از اون وقت‌هاست که می‌تونم خیلی زیاد بنویسم

سراسر احساس و هیجان و بغض و اینام

نمیدونم داستان دقیقا چیه ولی برای اولین بار یاد عبارت «بحران سی سالگی» افتادم البته که تولدم نیست ولی فکرکردم شاید این حس‌هام همون چیزیه که آدم‌ها منظورشون بوده و من قبلا نمی‌فهمیدم. نزدیک عددش هستم ولی باهاش مشکلی ندارم؛ خود زندگیه که کیفیتش داره تغییر می‌کنه

تغییرای بزرگ

انگار حالا که بعد 3 سال داریم دوباره دور هم جمع می‌شیم، یهو می‌بینم همون آدماییم ولی چقدر همه چیز عوض شده... یکی داره مهاجرت می‌کنه... همه سنشون رفته بالا...بزرگترها دارن پیر می‌شن... مامان‌بزرگم وضعیت جسمیشون ضعیف‌تر شده...وای من قشنگ دارم گریه می‌کنم ولی چندوقته کوچک‌ترین چیزی اشکم رو در میاره با یه حال بدی

میخواستم با نوشتن نگرانی و غصه‌ها و هیجانام ذهنم رو آروم کنم ولی نمیدونم داره بدتر میشه یا چی

چون دیروقته و فردا هم کارهای مختلف دارم

و بازم دورهمی و هیجان‌هایی که برام میاره

فکرکنم اضطراب اجتماعی رو اگر هم کمتر داشتم، به خاطر فاصله این چند سال بیشتر شده باشه

از اون طرف هم به ایرادهام آگاه‌تر شدم ولی انگار هرچی سنم بیشتر شده انعطافم هم کمتره احساس ناتوانی می‌کنم توی کنترل خودم و رفتارم و کلامم

ولی واقعا من خیلی احساس دارم درونم از اون طرف هم خیلی ارتباط کمی دارم با دیگران در نتیجه همیشه خیلی پرم

الان حتی آهنگ‌های شاد هم اشکم رو در میاره

میدونم هنوز استراحت نکردم و جسم و ذهنم خسته‌ست اما فرصت و امکاناتش نیست زیاد

و خب قضیه دوست‌داشتن خود هم جدیه و باید روش کار کنم...

دکمه فاصله این لپ تاپ خوب عمل نمیکنه سخته

وای وسط فکرهای ناراحت‌کننده خودم، به سختی‌های قدیم و جدید زندگی دیگران هم فکرمیکنم مغزم نمیکشه که چقدر انسان میتونه طاقت داشته باشه من چرا اون چیزارو تجربه نکرده دارم کم میارم

خیلی وقته یه شادی و آسودگی خوب تجربه نکردیم

ولی واقعا گذر عمر عزیزام برام سخت و ناراحت‌کننده‌ست

نمیدونم

فکرکن آهنگ شادی که مال مسافرت رفتن‌های قدیمه هم غمگینم میکنه

نمیدونم

این کیبورد همراهی نمیکنه راحت زیاد بنویسم

دیگه چی؟

خلاصه یهو به خودم و بقیه نگاه میکنم برام عجیبه

بعد انگار این همه احساس بهم فشار میاره نمیتونم هیچکاری کنم

میخوام برم سر مرتب‌کاری ولی باعث میشه دیر بیدار شم باز کارام دیر و عجله‌ای بشه

الان لباس فردام رو آماده نکردم تازه دلم میخواست یه چیزی بخرم و نشد

ظرف‌ها موند

میزها فوق‌العاده خاک گرفته

کمد طبقه نداره، همه لباس‌هام هم خورده و بدجور نامرتب شده

حتی یاد عروسی دخترخالم میفتم که چه خوب بود و خوش گذشت و قدیم بود غصه‌م میگیره:| قاط زدم

چراغ مطالعه‌م روشن نمیشه

پوستم خوب نشده و کاری براش نکردم

هر خرید و خرجی میکنم به ته کشیدن پولام نزدیک میشم

ولی دلم نمیاد بعضی کارهارو نکنم

امیدوارم به دوران کاری جدید که یه کم یه آب باریکه‌ای باز بشه تا دوباره کم‌کم بهتر بشه

دلم برای کارهای معنوی تنگ شده

انگار قشنگ زنگار گرفتم

بد رانندگی کردم

سوپ خوب نشد

گردن‌دردم خفیف ادامه داره

قرص آهن رو نخوردم 

گلدونا!

گرمشونه. از طرفی نورشون کافی نیست انگار. و دم پنجره مستقیم باد کولر میخورن

جایی که میخواستم بذارمشون مناسب نیست

به کارهام نمیرسم و میشینم سودوکو حل میکنم انگار آرومم میکنه ولی واقعی نیست

بدتر دیر میشه و عقب‌تر میفتم

ولی واقعا دیدن و حرف زدن با آدم‌ها چیز عجیبی شده بود

اونم وقتی هرکی تغییر کرده

خدایا شکرت بابت همه نعمت‌هایی که دادی خواهش میکنم کمکم کن قدرشون رو بدونم و ازم نگیر بهم ببخش....

الهی

 

آمین..