هایده جان - آواز تنهایی

هر بار هایده می‌خونه، چه غمگین چه شاد، ناخواسته روحش شاد می‌گم و واقعاً فکرکنم از وقتی از دنیا رفته روزی نبوده که حداقل یه ایرانی به صداش گوش نده.

الان صداش تو گوشمه و خواستم اینا رو بنویسم. البته که شاد خوندنش هم غم داره و آهنگ غمگینش هم روح‌بخشه.

شاید اگر بیشتر می‌نوشتم، کمتر از زیادی حرف زدنم پشیمون می‌شدم. ولی من خیلی حرف و فکر دارم. اگر مغزم به پرینتر وصل بود، خیلی زود به زود کاغذ تموم می‌کرد. یه چیز نوارقلب-طور توی تصورمه.

دارم برای رسیدن به سبک زندگی مورد نظرم تلاش می‌کنم و در مراحلش هستم.

دیشب که بالکن رو می‌شستم، صدای هایده از خونه‌ی یکی از همسایه ها میومد.

منم باهاش می‌خوندم.

اون روح حتماً زنده ست.

مثل نوید افکاری

به امید شادی روحشون🤍

مردن. بدون گ-لو.له

کی بعد از پهن کردن لباس‌های شسته‌شده در منزل کسی که از جنگ به آن‌جا پناه برده، متوجه شده که آن شخص گیره‌های لباس را از ترس خراب شدنشان در آفتاب از روی لباس‌های روی بند برداشته؟

کی از شدت استرس ِهمسرش و هم‌چنین جهت همراهی با پدر و مادرش، به خانه آن‌ها رفته و بعد از آن دو هفته کذایی، با خاطراتش چه کند؟

شاید این موارد شامل حال من بشه اما نمی‌خوام روشون تمرکز کنم. دارم به روتین برمی‌گردم و سعی می‌کنم برای آینده هم آماده باشم.

من قوی هستم و از خودم ممنونم که هوای خودم رو دارم.

به زندگی و خرید اینترنتی ادامه می‌دم اما جنگ‌زده‌... به اولویت‌ها شک می‌کنم و در کل از این حجم عقل و احساس، وا می‌مونم.

پیچ به سوی آینده

فکرکنم باید بیام اینجا بنویسم

خیلی توی مغزم چیز میز زیاده

و انگار توی دنیای واقعی حرف‌زدن فایده نداره

شاید ضرر هم کم نداشته برام

ولی آخرش منم که باید از خودم راضی باشم و نه بقیه

که خب،

هستم.

دمم هم گرم

طبق ارزش‌هام زندگی کردم و تا جایی که عقلم می‌رسید قدم برداشتم.

دیگه قضاوت دیگران راجع به من، ربطی بهم نداره.

اینکه قدرم رو بدونن یا نه هم همین‌طور.

من فکرکنم تا حدی قدر خودم رو می‌دونم.

من می‌دونم که سرشار بودم. مهم اینه که من قدر خودم رو بدونم و به راهی که فکرمی‌کنم درسته ادامه بدم. اگر هم تردیدی داشتم، برای پیدا کردن راه درست قدم بردارم.

چقدر حرف هست چقدر فکر و تحلیل و تمجید و انتقاد

اما اگر سرزنش‌گر درونم داره اذیتم می‌کنه، باید توجیهش کنم

باید خوبی‌هام و ارزش‌هام رو بهش یادآوری کنم

و بزرگ‌ترین سرزنشی که می‌پذیرم، زیاد صحبت کردنمه که باید روش کار کنم

ولی انگار در واکنش به شرایط و دیدن انفعال دیگران پیش اومده بود

انگار چون بیشتر از دیگران فکر می‌کردم و نظر و احساس داشتم، بیرون می‌ریخت.

چیزی که ازش مطمئنم، رشد و توسعه‌فردیه که اتفاق افتاده

حالا باید برای ادامه هم روی خودمون کار کنیم.

به امید خدا

عشق و نفرت، توأمان

امیدوارم این حرفم راستی‌آزمایی نشه ولی فکرمی‌کنم این مدت من یک درصد مقداری که از روابط خانوادگی و تحمل افراد اذیت شدم، از جنگ و تبعاتش نشدم. بدون اغراق من از صداهای بالا سرم اون قدری که از حرف و رفتار اطرافیانم اذیت شدم، ذره‌ای تپش قلب و احساس بد نگرفتم که الان بابت یه پیام شوخی ساده توی گروه مزخرف خانوادگی، حس تنفر دارم.

اوق