خدا رحمت کند وحشی ِِ درونم را

جایش خالیست

نه اینکه خیلی تحفه بوده باشد اما حداقل زنده بود

من انگار مرده م

انگاری

مایه امتنانمه که کلمه "غریب" توی زبانم هست و دارمش و نیاز به وسطه و ترجمه براش ندارم

غریب بودن.... کلمه ایه که بدون نیاز به چیزی غیر از خودش، فقط با مرور و بیانش بهتر میشم. مثل مفهومی که ادا شود؛ منم با این کلمه انگار احساس رضایت و ارام گرفتن میکنم

انگار پذیرفته می شم

انگار من رو به رسمیت میشناسه

اصلن هرچی که دارم می گم بیخود ه

چون فقط همین کلمه و نه کمتر و نه بیشتر از اون برای توصیف من پاسخگوئه.

اضمحلال

به حدی رسیدم که دلم میخواد شنبه صبح وقت مشاوره داشته باشم و نه دیرتر

اگر مشاور خوب میشناسید خوشحال میشم معرفی کنید

من خیلی پرم

خیلی تحمل می کنم و کسی حتی متوجه هم نمیشه

واسه همینه که نمیتونم عادی باشم

دلم میخواد با یه ادم با وجدان صحبت کنم

با کسی که منطق داشته باشه و با مصلحت های خرکی من رو اذیت نکنه

همینطور راحت قضاوت نکنه و دارای مغز باشه

الان چرا اینجام؟

چون کسی رو ندارم باهاش حرف/زار بزنم

چون به "مادر"م پیام دادم سلام جواب داد سلام عزیزم

همین

چون دلم توی این دنیا به یک نفر خوشه اونم بابامه

اونم بابامه که دل هامون به هم وصله

تنها کسی که دلش به دلم وصله.

خلاصه الان دیدم اینطوری نمیشه اومدم اینجا ولی اولش که شروع میکنم به نوشتن بغص میکنم و اشک میریزم تازه گریه میکنم بعد مدتی ادامه دادن اروم میگیرم

مثل همیشه خودم رو ساکت می کنم

میدونم زندگی سخته واسه خیلیا هم هست اما من در حال سختی کشیدن نیستم در حال سوختنم

چون اوضاع رو "سخت می کنند" نه اینکه سخت باشه

من یه حالت تهوعم نسبت به اطرافیانم

حوصله ندارم تنها و حتی گرسته م و دلم فقط میخواد نباشن اما نه اینکه به طرز دراماتیکی بمیرن یا مریض بشن تا من بیشتر بسوزم بلکه فقط اسیر کسی نباشم بتونم زندگیمو بکنم بدون دغدغه هایی که واسم بساط میکنن

من سالمم نسبتن یعنی بودم ولی الان دیگه نیستم

هیچ کس هیچوقت متوجه نخواهد شد مادرم چگونه مادری بود ولی مهم نیست تا زمانی که دخالت نکنن

دلم مشاوره میخواد دلم ادم چیزفهم میخواد که زر نزنه که عقل داشته باشه که وجدان و انصاف داشته باشه

فکرنمیکنم "اشتباه" کردم چون نسبت به شرایط تصمیم گرفتم و توی خیلی چیزها هم دخیل نبودم(فکرمیکنم) اما به صورت عین کف دستی، میدونستم اگه اینطوری بشه چقدر نابود می شم و اینکه هنوز دارم ادامه می دم از قدرتمه از ف.اک. ینگ. امیدمه

آیا سال های دور خواهند آمد؟ چگونه خواهند بود و چگونه خواهم بود و چگونه گذشته است؟