انبار باروتم

چیزای جدید از خودم می بینم

امروز اونی که توی یه پاساژ سوت و کور داد زد و به کسایی که توی اون محیط سربسته که صدا میپیچه ترقه زدن و حالم رو بد کردن، بد و بیراه می گفت، من بودم

قشنگ با صدای بلند لعنت فرستادم و به یه تعداد جاهل اعتراض کردم

نمیدونستم کی زده و کجا وایساده فقط وقتی قلب و گوشم می تپید داد زدم و اعتراض کردم

حس خوبی نبود حالمون رو بد کردن اما انگار خشونتی درونم هست که تازگیا میخواد شعله بکشه

یهو به خودم میام و می بینم قاطی کردم و بعضی وقتا ممکنه عاقبت خوبی نداشته باشه

اما عین ظرفی که لب به لب باشه و چند قطره اضافه کنی ممکنه لبریز بشم

یهو

و خب این بار امیدوارم باعث قدری حس بد توی اون بیشعور ها شده باشم

که دفعه بعدی یادشون بیاد وقتی کاسبیشون کساده گورشون رو گم کنن بتمرگن توی خونشون!!! یا توی کوچه ی لعنتیشون سروصدا کنن نه توی فضای خالی سربسته آدم رو سکته بدن

خیلی بیشتر از اینا درونم شکایت جمع شده

گاهی با بد حرف زدن گاهی با داد می بینمش

اما هزارتا خوبی دیگه بود که بهم لذت بده

همون پاساژ مسخره رو هم به خاطر عیدی ای که یه نفر میخواست برام پیدا کنه و بخره رفته بودیم

چهارشنبه سوری هم برخلاف انتظارم خوش گذشت

از صمیم قلبم عاقبت به خیری و عاقبت به خیری و عاقبت به خیری و سلامتی میخوام

برای همه

برای همه

 

اسفندنامه

کاش باتری لپ تاپم درست می‌شد راحت میومدم وبلاگ

 

اما بدم نمیامد از یک روز تجربه پرو کردن مانتو در اتاق های پرو گروهی! تعریف کنم

آن هم با موهای کاملن کوتاه

که وقتی منتظری سایزت را بیاورند هی مردم نگاه خاصی می‌کنند که انگار یک آن فکر کرده ند پسری

و حتی یک نفر تاکید می کند باید مانتوی کُتی بپوشی! پسر پسری!!

و من طبق معمول خیلی گرم برخورد می کنم

انگار نه انگار طرف پایش را از گلیمش درازتر کرده لبخند می زنم و می گویم خودم اینطور فکر نمی کنم

البته واقعن نارحتنشدم که بخواهم قیافه بگیرم اما بعد از اولین نفر که گفت، متوجه نگاه های بقیه هم شدم

و حتی خنده م گرفت

اما این حجم از محدودیت ذهنی برایم جالب بود

و جالب اینکه این دو روز که توی اتاق پرو بدون روسری خودم را توی آینه ای غریبه می‌دیدم توی دلم موهایم را تحسین می کردم و لذت می بردم

اما دیگران ممکن است متفاوت فکر کنند

تجربه خیلی جالبی بود. برای لحظاتی تمام کسانی که به تفاوتشان عادت می کنند را حس می کردم

که مجبورم نگاه ها و واکنش ها را از سر بگذرانم تا مانتویم بیاید!

یا اگر گوش تیز کنم شاید دیالوگ هایی در مورد خودم بشنوم

مهم نبود خسته شده بودم یا معطل یا لبخند داشتم

مهم قیافه بود

و آرایش نداشتنم یا رنگ نکردن موهایم به گمان ِِ آن‌ها حق می داد

و  من کم کم دلم میخواست از آن جو و آدم ها دور شوم.

حال اگر من خودم را دوست نداشتم چه می شد؟

 

هر چه می گذرد آدم درک های جدید پیدا می کند

عید های بیشتری می بیند و رنگ باختن های بیشتری

تخم مرغ رنگ نکردن یا سبزه نکاشتن یا آجیل نگذاشتن یا دلتنگ دورهمی نبودن یا تلاش برای خود بودن

فقط باور هایم تقویت می شوند در مورد انسان و زندگی و راه نجات

اسمش از کجا اومده؟ باهاش راحت نیستم

هنوز هم با خوردن کلاب ته کیف دنیا رو می‌کنم

 

 

منو می بره به روزهای کلاس فوق العاده دوران راهنمایی که بعد تعطیلی کلاس های اصلی یه فرصت طولانی تری داشتیم تا شروع کلاس و خوردن کلاب و طعم جذابش غنیمت بزرگی بود

آب رفتن مواد و بالاتر رفتن قیمتش رو که در نظر نگیریم همون مزه قدیم رو میده

و همیشه خدا برام سواله چرا همچین چیز در دسترس و ساده ای که انقدر حالم رو خوب می‌کنه بیشتر نمیگیرم؟ 

اون موقع ها بحث تقسیم کردن همین صد و پنجاه گرم غنیمت با دوستی که حتمن اونم میل داره مسئله مخاطره آمیزی بود

الان که اونم نیست!

کاملن می برتم به حیاط دلباز و خلوت و ساکت مدرسه بعد از رفتن اکثر بچه ها و روح در جستجوی اون روزها.. 

پس زمینه

یه نکته خیلی ریز و ظریفی هست

که شاید مهم نباشه اما برام جالبه و شاید گاهی آرام بخش

اینکه یه آدمی به خاطر درگیری های شخصی خودش با من، بدون هیچ اطلاعی من رو از زندگیش به اصطلاح حذف کرده

اما من رد پای خودم رو توی زندگیش هنوز می بینم و در عین حال متوجه جدا شدن راهمون هم هستم

اما عکسی از خودش رو با یه آدم صمیمیش میذاره و هم رو تگ میکنن و عشق می ورزن، که عکاسش منم

یکی از معدود عکس های تکی خودش که به دیوار اتاقشه رو من گرفتم-منی که از نظر اون عکاس نیستم یا اعصاب خورد کنم موقع عکاسی.

بعضی کارهایی که توی زندگیش پررنگ شده یه زمانی از زبون خودم شنیده یا میدونم از کجا اومدن

و دورویی هاش رو میشناسم

من هرچی که بودم هیچوقت باهاش بد نبودم. فقط به خاطر ضعف ها و قدرت های خودم ازم خوشش نمیومده یا چیز دیگه ای رو دوست داشته

اما همیشه میدونسته نیت بدی ندارم که هیچ سعی می کنم خوب هم باشم. البته فکر می کنم که می دونسته

از دردها و علاقه هام خبر داشته و یک باره همه چیز براش تموم شده

واقعن شده که شده. من راضیم و کسی که نخواد مختاره که نباشه

فقط گاهی مثل الان با دیدن چنان عکس ها و قلب ها و به نمایش گذاشتن هایی، باز هم باورم به خودمه که تقویت می شه. اون من رو نخواسته و نمیبینه اما من میدونم که کی اون عکس رو گرفته و وجودش انکار می شه.