انبار باروتم
امروز اونی که توی یه پاساژ سوت و کور داد زد و به کسایی که توی اون محیط سربسته که صدا میپیچه ترقه زدن و حالم رو بد کردن، بد و بیراه می گفت، من بودم
قشنگ با صدای بلند لعنت فرستادم و به یه تعداد جاهل اعتراض کردم
نمیدونستم کی زده و کجا وایساده فقط وقتی قلب و گوشم می تپید داد زدم و اعتراض کردم
حس خوبی نبود حالمون رو بد کردن اما انگار خشونتی درونم هست که تازگیا میخواد شعله بکشه
یهو به خودم میام و می بینم قاطی کردم و بعضی وقتا ممکنه عاقبت خوبی نداشته باشه
اما عین ظرفی که لب به لب باشه و چند قطره اضافه کنی ممکنه لبریز بشم
یهو
و خب این بار امیدوارم باعث قدری حس بد توی اون بیشعور ها شده باشم
که دفعه بعدی یادشون بیاد وقتی کاسبیشون کساده گورشون رو گم کنن بتمرگن توی خونشون!!! یا توی کوچه ی لعنتیشون سروصدا کنن نه توی فضای خالی سربسته آدم رو سکته بدن
خیلی بیشتر از اینا درونم شکایت جمع شده
گاهی با بد حرف زدن گاهی با داد می بینمش
اما هزارتا خوبی دیگه بود که بهم لذت بده
همون پاساژ مسخره رو هم به خاطر عیدی ای که یه نفر میخواست برام پیدا کنه و بخره رفته بودیم
چهارشنبه سوری هم برخلاف انتظارم خوش گذشت
از صمیم قلبم عاقبت به خیری و عاقبت به خیری و عاقبت به خیری و سلامتی میخوام
برای همه
برای همه