۳:۵۵

به معنای واقعی کلمه آب قطعه.

فشار کاری در حد فوق تصور.

هر روز تز جدید و اُرد می‌دن.

و من منتظر تنبیه کار می‌کنم.

فقط برا دل خودم وسط دورکاری، موقع ناهار به گل و گلدونا رسیدم و یه کم حس خوب گرفتم. 

الآنم دوباره باید مقنعه سرم کنم و ادامه بدم.

امیدوارم به خیر، بگذرد و من در موقعیت بهتری قرار بگیرم.

وقتی خسته میشم یاد بیماری و سختی های که بعضی‌ها درگیرش هستن میفتم و میگم چیزی نیست قابل تحمله و البته که این شرایط -نه دقیقا اینجوری! ، ولی- آرزوی چند ماه پیشم هست.

پس قدردانم بابت فرصتی که بهم داده شده تا یاد بگیرم و رشد کنم.

به امید شرایط بهتر، آرامش و استراحت بیشتر و قدرتمند شدن.

آمین

 

 

 

 

 

نخریدن و خریدن

در حالی که پول و اعصاب ندارم، اومدم از پس اندازم یک مانتو خریدم که ایده آل نیست ولی بین مانتوها دوسش داشتم و الان دست خیاطه تا دکمه بگذاره روی پول های نداشته ی من.

امیدوارم مبارک باشه

تو راه کلی داد و گریه کردم و خالی نشدم و خالم خوب نیستخیلی مسخره و بده اوضاع همیشگیم.

این مانتو رو هم نه از روی لذت، که برای رفع پیسی در زمینه ظاهرم در محل کار خریدم و امیدوارم خانم خیاط که بهم گفت توی سالن منتظر باشم خرابش نکنه.

این هدیه ای که بهم داده شد رو دست نزدم ولی ته ذهنم این الان همون مبلغه و سعی کردم ریسک صد درصد نکنم چون پول ندارم.

هرچند که شرایط یه طوریه هدیه رو هم نمیتونم راحت قبول کنم و میترسم کاریش کنم. اون وسیله برقی مسخره و کفش هم که همچنان ندارم و فعلا باید این دستی که به پس اندازم زدم رو جبران کنم که پس فردا خدایی نکرده لنگ‌ نمونم.

نمی‌دونم خرج خاصی نمی‌کنم حتی شارژ اینترنت هم سالانه دادم و دیگه یه ساندویچ خوردن و شارژ گوشی حداقل های ادامه دادنمه.

باید پولش رو میدادم بعد میدادم خیاط که ایشالا پشیمونم نکنه.

خرج های دل خوش کنکی مثل خرید های کوچولو هم نمی‌کنم یعنی نوبت و فرصت بهشون نمی‌رسه

سلامتی باشه عیب نداره.

فعلا فقط برای لوازم بهداشتی و پوستی مجوز میدم که اونم فعلا تا یه مدت چیزی نیاز ندارم.

آهان این ماه کادوی روز پدر توی برنامه بود و دفتر برنامه‌ریزی که هیچکدوم مشخص نیستن و اونا هم احتمالن بزنن به پس انداز...

افتادیم توی نیمه دوم ماه و این مدت من ناخواسته از همه نظر روز و ساعت و ماه می‌شمارم

نمیخوام توضیح بدم حالم بد بشه

امیدوارم در هر حال خدا سلامتی رو بهمون ببخشه ادامه بدیم

الهی آمین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تا این وبلاگ بالا بیاد همه حرف و احساس آدم عوض میشه.

میخواستم بگم چیزهایی که توی هفت هشت سالگی منو آزار می‌داده و بهم آسیب زده، الان توی بیست و هشت سالگی هم همون شکلی داغونم کرده و چه زیبا پدر و مادر میتونن روان یه آدم رو نابود کنن. جامعه و محیط و معلم و بقیه نسبت به پدر مادر تاثیر خیلی کمتری دارن. این خرابه ای که من هستم خیلی خیلی سخت ممکنه آباد بشه اونم نه مثل آبادی ای که از اول آباد بوده باشه. چه جمله ای شد.

غربت من تا وقتی زنده م سر جاشه و البته که بابت کادوهایی که این وسط زندگی نصیبم کرده ممنونم و اگه همینا هم نبود دیگه معلوم نبود چطور میتونستم ادامه بدم. اینکه یه آدمی رو دارم که توی حال خیلی بد بتونم باهاش حرف بزنم و از من بیشتر بفهمه و من رو شناخته باشه و بتونه راهنماییم کنه، خیلی خیلی مفید و باارزشه و تحمل کردن اوضاع داغون رو کمی آسون میکنه. اما همچنان حال بد و حس بد و بدم اومدن از خودم سرجاشه. تنهایی و «نخراشیده» بودنم.

من