تا این وبلاگ بالا بیاد همه حرف و احساس آدم عوض میشه.
میخواستم بگم چیزهایی که توی هفت هشت سالگی منو آزار میداده و بهم آسیب زده، الان توی بیست و هشت سالگی هم همون شکلی داغونم کرده و چه زیبا پدر و مادر میتونن روان یه آدم رو نابود کنن. جامعه و محیط و معلم و بقیه نسبت به پدر مادر تاثیر خیلی کمتری دارن. این خرابه ای که من هستم خیلی خیلی سخت ممکنه آباد بشه اونم نه مثل آبادی ای که از اول آباد بوده باشه. چه جمله ای شد.
غربت من تا وقتی زنده م سر جاشه و البته که بابت کادوهایی که این وسط زندگی نصیبم کرده ممنونم و اگه همینا هم نبود دیگه معلوم نبود چطور میتونستم ادامه بدم. اینکه یه آدمی رو دارم که توی حال خیلی بد بتونم باهاش حرف بزنم و از من بیشتر بفهمه و من رو شناخته باشه و بتونه راهنماییم کنه، خیلی خیلی مفید و باارزشه و تحمل کردن اوضاع داغون رو کمی آسون میکنه. اما همچنان حال بد و حس بد و بدم اومدن از خودم سرجاشه. تنهایی و «نخراشیده» بودنم.
من