یک روزهایی مثل امروز تازه ساعت دو بعدازظهر می‌فهمم اون روز چندمه 

نه به خاطر اینکه خواب بودم یا دیر بیدار شدم 

چون خیلی بد، شلوغ بودم 

از اونا که فقط خودت رو می‌رسونی 

امروز خیلی سخت بود و وقتی اومدم، دست و صورت نشسته روی مبل خوابیدم تا الان که یه کم بهترم و باید پاشم آماده شم برای مرحله بعدی

ولی چون این رو یه جا خوندم و به خودم گرفتمش، اینجا ثبتش می‌کنم

نمی‌دونم تا آخر روز انرژی باقی بمونه که خاطره امروز رو بنویسم و امیدوار باشم بعدا از این سختی‌ها عبور کرده باشم یا نه ولی جمله این بود:

امروز بیشتر از هر روزی به خودت و ذهنت و توانایی‌هات ایمان داشته باش که تو خالق کارهای بزرگی

آره دختر به قول ایشان، گذراست 

سخت اما این هفته هم گذشت و ایشالا به خیر تموم شه

همین آدمی که امروز بودم نسبت به پارسال این موقع بیشتر از تصور خودم پیشرفت کرده و یاد گرفته

پس خوشحال باش 

در مسیر مثبت و رو به جلو 

خسته اما با امید داری حرکت می‌کنی

خداقوت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هندونه؟

نیاز به داشتن روابط دوستانه و دوستای جدید دارم و نمی‌دونم وقتی انقدر سرم شلوغه چطور فرصت دوست جدید پیدا کردن پیدا کنم.

می‌دونم باید فعالیت‌های اجتماعی بیشتری داشته باشم یا حتی فقط برم پیاده‌روی تا حالم بهتر بشه اما با وجود کارم، وقت و انرژی برام نمی‌مونه. به تابستون و آینده امیدوارم اما اینکه الان دلم می‌خواد به یه آدم صمیمی غیر از خانواده پیام بدم یا باهاش حرف بزنم رو تا اون موقع چیکار کنم؟

فعلا کاریش نمیشه کرد. اگر بتونم اینجور وقتا به جای یوتیوب، کتاب بخونم بهتره اما امروز همش یوتیوب روزمره آدما رو دیدم و فکرمی‌کنم یه دلیلش همین نیاز به صمیمیت با یک دوست بود. حالا که ساعت پیک شده ماشین لباسشویی هم دیگه نمی‌شه بزنم و بهتره برم ظرف‌ها رو بشورم و غصه نخورم و صبر کنم. 

راستی این حد از مزخرف بودن روابط والد و فرزندی بین من و مادر و پدرم چیز کمیابیه. اینکه سر زندم بهشون یا هدیه گرفتن ازشون یا هرچیزی، می‌تونه انقدر پیچیده باشه. واقعا هنره که بتونی همچین چیزای ساده‌ای رو هم برای بچت سخت کنی. برای خوندن کتاب‌هایی که فکرمی‌کنم از نظر روانی می‌تونن کمکم کنن، ذوق دارم.

بعد از این ترم دلم برای بعضی شاگردام تنگ میشه 

حس تابستون و فصل جدید و حال و هوای هر کدوم من رو طبق معمول مست می‌کنه و تصور یک استخر رفتن ساده در گذشته یا خوردن میوه‌های تابستونی بدون دغدغه و مزه‌های تلخ بزرگسالی یا اینکه یک زمانی گزینه سینما رفتن با مامان هنوز وجود داشت...

این روزها هم قدردان چیزهایی که دارم و هنوز هست هستم هم نگران از دست دادنشون هم بعد از چشیدن مزه‌های تلخ بزرگسالی دیگه واقعا اون حد از خوشی بچگی رو تجربه نکردم. شایدم روزی برسه که سایه افسردگی کم بشه و دنیام بازتر بشه. نمی‌خوام بگم بعید می‌دونم.