پیچ به سوی آینده
فکرکنم باید بیام اینجا بنویسم
خیلی توی مغزم چیز میز زیاده
و انگار توی دنیای واقعی حرفزدن فایده نداره
شاید ضرر هم کم نداشته برام
ولی آخرش منم که باید از خودم راضی باشم و نه بقیه
که خب،
هستم.
دمم هم گرم
طبق ارزشهام زندگی کردم و تا جایی که عقلم میرسید قدم برداشتم.
دیگه قضاوت دیگران راجع به من، ربطی بهم نداره.
اینکه قدرم رو بدونن یا نه هم همینطور.
من فکرکنم تا حدی قدر خودم رو میدونم.
من میدونم که سرشار بودم. مهم اینه که من قدر خودم رو بدونم و به راهی که فکرمیکنم درسته ادامه بدم. اگر هم تردیدی داشتم، برای پیدا کردن راه درست قدم بردارم.
چقدر حرف هست چقدر فکر و تحلیل و تمجید و انتقاد
اما اگر سرزنشگر درونم داره اذیتم میکنه، باید توجیهش کنم
باید خوبیهام و ارزشهام رو بهش یادآوری کنم
و بزرگترین سرزنشی که میپذیرم، زیاد صحبت کردنمه که باید روش کار کنم
ولی انگار در واکنش به شرایط و دیدن انفعال دیگران پیش اومده بود
انگار چون بیشتر از دیگران فکر میکردم و نظر و احساس داشتم، بیرون میریخت.
چیزی که ازش مطمئنم، رشد و توسعهفردیه که اتفاق افتاده
حالا باید برای ادامه هم روی خودمون کار کنیم.
به امید خدا