کی بعد از پهن کردن لباس‌های شسته‌شده در منزل کسی که از جنگ به آن‌جا پناه برده، متوجه شده که آن شخص گیره‌های لباس را از ترس خراب شدنشان در آفتاب از روی لباس‌های روی بند برداشته؟

کی از شدت استرس ِهمسرش و هم‌چنین جهت همراهی با پدر و مادرش، به خانه آن‌ها رفته و بعد از آن دو هفته کذایی، با خاطراتش چه کند؟

شاید این موارد شامل حال من بشه اما نمی‌خوام روشون تمرکز کنم. دارم به روتین برمی‌گردم و سعی می‌کنم برای آینده هم آماده باشم.

من قوی هستم و از خودم ممنونم که هوای خودم رو دارم.

به زندگی و خرید اینترنتی ادامه می‌دم اما جنگ‌زده‌... به اولویت‌ها شک می‌کنم و در کل از این حجم عقل و احساس، وا می‌مونم.