راستی
میخواستم بگم یه چیز جالبی که میبینم اینه که بعضی از آدمهایی که یک زمانی از خواستههاشون خبر داشتم، زندگیشون شبیه خواستههای من داره میشه و منم انگار دارم خواستهی اون موقع ِ اونارو زندگی میکنم
جالبه
و اینکه همبازی بچگیت الان توی بیمارستانه و ریشهاش داره سفید میشه و تو علاوه بر دعاکردن -که نمیکنی- میتونی بری ملاقات -که اونم هرروز نه.
وقتی به داستانهای زندگی فکرمیکنم، فقط و فقط به این نتیجه میرسم که این دنیا بیارزش و فانیه و باید تماشا کنم و زندگیش کنم و عبور.
ولی این وسط بغض تو گلوم انگار میخواد بپره بیرون
الهی و ربی من لی غیرک.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 3 توسط پيچک
|