با خوندن روزمرگی های شما بر آن شدم چارتا چیزم من تعریف کنم

امسال بالاخره قسمت شد برم نمای.شگاه صنایع.دستی و خریدای دلپذیری هم کردم. به جز آب معدنی که دم در دو هزار تومن بهم فروختش و من با یه حالت لمسی بی چون و چرا خریدمش اما تصمیم گرفتم دیگه فراموش نکنم بطری ببرم، یه آویز دستبافت رنگی پنگی خیلی خوشگل و یه سبد حصیری کوچیک و دوتا قاشق چوبی گرفتم. چقدر اسم هاشون هم جذابه!

و نکته اینه که دوبار رفتم و روز دوم یک عالمه پله رفتم و مسیرهایی رو برای رفت و برگشت انتخاب کردم که مثلن از کنار اتوبان باید با پله به منطقه مسکونی بغل اتوبان برسی و در این بین یه جایی از اتوبان سردرآوردم که نه راه پس بود نه پیش. در حقیقت راهش برگشتن بود اما من بین دو ایستگاه اتوبوس کنار اتوبان جایی که هیچ ماشینی بخواد هم نمیتونه نگه داره از کنار اتوبان:| راه افتادم به پایین و از لا و لوی شمشاد های کنارم هم میهراسیدم جونور یا هپلی و معتادی چیزی باشه و فقط از یه جایی به بعد که درختا و باغچه تموم شد و پیاده رو بود رفتم توش و تا قبلش خودم هم نمی فهمیدم چرا ایجور می کنم. وقتی هم شروع کردم باید تا تهش میرفتم و خلاف جهت ِِ ماشین ها میرفتم تو دلشونU_U

اما به خیر گذشت البته واقعن موتوری ها خطرناک بودن ولی بالاخره جون به در بردم. همه چیز دست به دست هم داد تا جدا از پل عابر پیاده، از سه سری پلکان توی پستو های محلی! بگذرم و زانوانم دیگه جوابگو نیستن و جدن نمیشه دیگه ورزش نکنم.

همه اینا به کنار اون لحظه که دستاوردم رو روی دیوار نگه داشتم تا ببینمش خیلی چسبید❤.

در نهایت هم تونستم یه ته دیگ رو با موفقیت در بیارم و از چیزی که پختم راضی باشم و چای سبز و شکلات بخورم.

مرسی که فردا عیده خدا دل همه رو خوش کنه به مریضا سلامتی بده و من و زبان و فکرم رو هدایت کنه

برای همه آدم های دور و نزدیک مجازی و غیرمجازی سلامتی ارزو می کنم.

امیدوارم و غافل

به امید هدایت