شاید وقتی دیگر

سلام!

صدای من را از لپ تاپ سفید قدیمی؟ م می شنوید

که سال ها!!! به خاطر باتری خرابش غیرقابل استفاده شده بود

در حدی که تایپم آب رفته

خب

گریه هام رو کردم و حالا اومدم بنویسم شاید کمکی کنه

می دونید در طول سال ها طوری اینجا نوشته م انگار برای خودم باشد و کسی رد نمیشد از اینجا زیاد ولی باز هم خودسانسوری یقه م را ول نمیکرد( و نمیکند)

و حالا که خیلی کمتر می امدم یه رفت و امد های بی سروصدایی واسه خودشان در حال وقوع بودند که گاهی دلگرم کننده بوده برایم

و الان چندین کامنت برای پاسخ دادن دارم که در نوع خود کمیاب بوده

راستی ویندوز هنوز جان را به لب می اورد و قورباغه ای برای خوردن است که بخواهم عوضش کنم ولی آن هم انشاالله به زودی

خلاصه که الان طبق معمول هم میخواستم بنویسم هم از کامنت ها معذب بودم

ان ها هم انشاالله.

و اما زندگی

زندگی ِ کمرشکن؟

باز الان انگار چیزی برای گفتن ندارم چون انگار بغضم که خالی شد اومدم باتری جدید را انداختم و غم ها کمی عقب رفته ند و نوک زبانم نیستند

ولی همین قدر بگم که در برابر مادرم می خواهم با خدا معامله کنم و از خودش بخواهم

در مورد باقی چیزها هم باید ادامه داد

این تنها راهبردم است

سعیم را می کنم

اهسته و پیوسته گهی تند و گهی خسته

ادامه می دم به امید بهبود

ولی بهبود واقعی دلم می خواد.

چقدر بیخود نوشتم؟

اخه اگه بزنم به درد دل ها دوباره حالم بد میشه

الان داره 3 میشه ساعت و امشب میشد دیر نشه

اما حالم همش ناجوره

هی به همین ادامه دادن راضی می شم

شاید وقتی دیگر بیام و بهتر بنویسم

الان

همین که میبینم چقدر تایپم خراب شده جالب و کافیه!

اهان مثلن یکی از مسایل همین بیرون زدن و خرید باتری امروزم بود

که با چیا مواجه شدم

ولی -طبق شعار امسال!- امسال میخواستم ایده ال گرا نباشم

و در نتیجه امروز خیییلی هم به نظر موفیقت امیز میاد

فردا شارژر رو هم امتحان کنیم

و کتاب ها رو ورق بزنیم

به امید یاری گر

 

شب شما به خیر فعلن

خدا رحمت کند وحشی ِِ درونم را

جایش خالیست

نه اینکه خیلی تحفه بوده باشد اما حداقل زنده بود

من انگار مرده م

انگاری

مایه امتنانمه که کلمه "غریب" توی زبانم هست و دارمش و نیاز به وسطه و ترجمه براش ندارم

غریب بودن.... کلمه ایه که بدون نیاز به چیزی غیر از خودش، فقط با مرور و بیانش بهتر میشم. مثل مفهومی که ادا شود؛ منم با این کلمه انگار احساس رضایت و ارام گرفتن میکنم

انگار پذیرفته می شم

انگار من رو به رسمیت میشناسه

اصلن هرچی که دارم می گم بیخود ه

چون فقط همین کلمه و نه کمتر و نه بیشتر از اون برای توصیف من پاسخگوئه.

اضمحلال

به حدی رسیدم که دلم میخواد شنبه صبح وقت مشاوره داشته باشم و نه دیرتر

اگر مشاور خوب میشناسید خوشحال میشم معرفی کنید

من خیلی پرم

خیلی تحمل می کنم و کسی حتی متوجه هم نمیشه

واسه همینه که نمیتونم عادی باشم

دلم میخواد با یه ادم با وجدان صحبت کنم

با کسی که منطق داشته باشه و با مصلحت های خرکی من رو اذیت نکنه

همینطور راحت قضاوت نکنه و دارای مغز باشه

الان چرا اینجام؟

چون کسی رو ندارم باهاش حرف/زار بزنم

چون به "مادر"م پیام دادم سلام جواب داد سلام عزیزم

همین

چون دلم توی این دنیا به یک نفر خوشه اونم بابامه

اونم بابامه که دل هامون به هم وصله

تنها کسی که دلش به دلم وصله.

خلاصه الان دیدم اینطوری نمیشه اومدم اینجا ولی اولش که شروع میکنم به نوشتن بغص میکنم و اشک میریزم تازه گریه میکنم بعد مدتی ادامه دادن اروم میگیرم

مثل همیشه خودم رو ساکت می کنم

میدونم زندگی سخته واسه خیلیا هم هست اما من در حال سختی کشیدن نیستم در حال سوختنم

چون اوضاع رو "سخت می کنند" نه اینکه سخت باشه

من یه حالت تهوعم نسبت به اطرافیانم

حوصله ندارم تنها و حتی گرسته م و دلم فقط میخواد نباشن اما نه اینکه به طرز دراماتیکی بمیرن یا مریض بشن تا من بیشتر بسوزم بلکه فقط اسیر کسی نباشم بتونم زندگیمو بکنم بدون دغدغه هایی که واسم بساط میکنن

من سالمم نسبتن یعنی بودم ولی الان دیگه نیستم

هیچ کس هیچوقت متوجه نخواهد شد مادرم چگونه مادری بود ولی مهم نیست تا زمانی که دخالت نکنن

دلم مشاوره میخواد دلم ادم چیزفهم میخواد که زر نزنه که عقل داشته باشه که وجدان و انصاف داشته باشه

فکرنمیکنم "اشتباه" کردم چون نسبت به شرایط تصمیم گرفتم و توی خیلی چیزها هم دخیل نبودم(فکرمیکنم) اما به صورت عین کف دستی، میدونستم اگه اینطوری بشه چقدر نابود می شم و اینکه هنوز دارم ادامه می دم از قدرتمه از ف.اک. ینگ. امیدمه

آیا سال های دور خواهند آمد؟ چگونه خواهند بود و چگونه خواهم بود و چگونه گذشته است؟ 

 

اوق

اومدم خونه کسی که تازه چهلم عزیز از دست رفته شون گذشته و تا چند روز پیش اینجا مشکی می پوشیدم

تیپ روشن:| وای حالم از خودم به هم خوره که همه چیز رو بی حواس انجام می دم

ناهار و شام و باشگاه و رفت و امد و قرار و مدار و لباس و وعده و همه چی

دلم میخواد تعمیر بشم وگرنه اینی که هست حالم رو به هم می زنه

اوق 

آرمان شهر

می‌خواهم بروم آن جا که هزینه ارسال وجود نداشته باشد

آن جا که برای چس مثقال تراکنش 500تومن پول زور از حلقومم برداشت نکنند

آن جا که ...

گوزپیچ شده م:)

خسته و جان سختانه و بداخلاق و عاشق و لطیف و رنجور و البته غریب

اینجا یه جور خلاء ه برام.

 

زندگی سخت شده. بودا ولی الان دارم له تر می شم.  دارم سعی می کنم ولی راه به جایی نمی بره. هر ذره منفی و ناراحتی گویی میتونه ناشکری حساب بشه پس من حق ندارم از درد دلم بگم

از تنهایی تحمل کردن زور

از خود تنهایی

من حالم بده؛ خیلی؛ خیلی وقته

خیلی زور داره و من نمیدونم چی کار کنم

من گریه می کنم و سلامتیم به خطر افتاد و کسی باکیش نیست

گریه های بعضی از گریه های بعضی دیگر گریه تر است.

دلم میخواست امشب می رفتم سفر و می کندم از این حال

متنفرم

مردم لطفن تعادل داشته باشید!

نه به بعضی بی رحمی ها، نه به اینکه الان توی اسنپ نشستم احساس میکنم راننده سرماخورده و عطسه کرد و فین فین میکنه اما گویا به خاطر من کولر رو روشن کرده. به نظر نمیاد به خاطر امتیاز گرفتن باشه چون بنزین و سرماخوردگی هزینه ش بیشتره.

حال چه میشود گفت

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

ادامه نوشته

از اخلاقیاتم

اونی که سال ها بعد از دریافت یک کارت تبریک متوجه پیغامش میشه، منم

منم اونی که دست هایی که به نشانه دوستی به سمتش دراز شده بود رو درک نکرده

البته که همیشه -شاید به خاطر کاستی های خودم- یه سری چیزها که مطابق میلم نبوده مانع صمیمی شدنم میشده

ولی بالاخره این متن هایی که توی این کارت های تبریک به دست کسی برای من نوشته شده ارزششون بیشتر از این حرف هاست

من قدر ندونستم. دلم براشون تنگ شد اما سال ها بعد در حالی که دیگه هیچ خبری از هم نداشتیم و اون کلمات دیگه در قلبشون نمی تپید. امیدوارم هرجا و در هرحالی هستند سلامت و شاد و برقرار باشند

از دیدن دوباره این یکی که الان دست نوشته ش رو خوندم حتمن خوشحال خواهم شد. به خصوص که همین روزها یادش کرده بودم و صورتش و حرف زدنش رو تصور کرده بودم.

شاید اونم یادم کرده؟

از این نامردمی ها

احساس مرگ می کنم فقط به واسطه جنسیتم

احساس زنده به گوری می کنم

احساس له شدگی

احساس تنهایی

احساس فراموش شدگی

احساس نابودی و دست و پا زدن

احساس تمام شدگی

دلم هیچ چیز نمیخواد

دلم هیچ چیز نمی‌خواد

دلم نمی‌خواد باشم

زندگی هرچقدر هم که امیدوار باشی خسته کننده ست

تنهایی و غربت گریزناپذیره

طرد شدن گریزناپذیره

سرشار از احساس بودن و نادیده گرفته شدن تقریبن کلش

وقتی سراسر احساساتت به جهنم باشه

چطور میشه سرحال موند و خفه نشد

چرا زندگیت خارج از کنترلته اما مسؤلشی

توش تنهایی و بهت سخت می‌گذره ولی ازت بازخواست میشه

تو در غمی و باعثش؟ در خواب

کاش تا آخر عمرم سفر های خوب زیادی نصیبم شود

خب

اومدم از حس جدیدی که تو یکی دو سال اخیر تجربه کردم بگم

این‌که دوستان زیادی توی این برهه زندگی برام باقی نمونده و رابطه صمیمی زیادی ندارم

اما از یه طرف دیگه آدم هایی توی اون سر دنیا مثل امریکا وارد روزمره م شدن که روی جریان زندگیم تأثیر میذارن و ممکنه نصفه شب که دارم واسه خودم کار می کنم یه پیام هایی از طرفشون دریافت کنم که صمیمی باشه. نه اونقدر نزدیک که دوست هم باشیم اما حضورشون برام دلگرمی باشه

مثلن من سوال بپرسم و راهنمایی بشم یا دلسرد یا امیدوار

به هرحال توی این فضا(اینترنت) بیشتر میتونم آدم هایی که برام جالبن رو انتخاب کنم و از اشتراکات لذت ببرم

اما خب اون خلأ ای که همیشه بوده، هست و امیدوارم یه روزی پر بشه

امیدوارم پذیرفته بشم.

راستی اون ها مثل ارتباطات سابق و دوران جاهلیم نیستن. دورادورن

 

جدانوشت: 1.و 2: من چه بدجنسم

3. رسم پاگشا را اصصصصصلن دوست ندارم. از دیدن معذب شدن کسی که سنگینی وظیفه دعوت را احساس می کند بگیر تا تدارکات و اقداماتش و از آن طرف کسی که این فعل رویش انجام شده! و معذب شدنش از طرف خودش

چه کاریه؟ چرا کارها نباید دلی باشن؟ چقدر زندگی از شرق تا غرب فاصله دارد...

یکی از خاص ترین مواردی که میتوانم در موردش مقاله بنویسم، روکش مبل ژله ای همان شیشه ای و شفاف هاست که دود از مغز آدم در میآورد و در سمت دیگر کره زمین کسی میتواند چقدر راحت بگیرد و متفاوت زندگی کند

سیل اخبار

با تپش قلب دارم می نویسم

 

هی کز می‌کنم روی کاناپه به خوندن خبرای سیل و رنج های مردم

خیلی سخته خیلی زور داره و من رو فلج می کنه

غصه خوردن الکی فایده نداره ولی دیدن این همه ناگواری برای منی که توش نیستم عذابه چه برسه به اونایی که دچارشن

دیروز یه سر کوتاه اطراف خونمون قدم زدیم آب و بارون فراوون رو دیدیم

خیابون و پیاده رویی که روی اصول ساخته نشدن

نمیدونم چی میشه اما امسال حوادثش روی دور تنده

تا میام چارتا خبر بخونم آن چنان حالم جا میاد که بعضی وقتا نیاز پیدا می‌کنم برم یه صفحه طنز پیدا کنم مغزم آروم شه

مردم زندگیشون رو از دست دادن و کسایی که مسئولشن غیبشون زده یا بدتر از اون وایسادن دری وری می گن یا بدترتر از اون حرکات و رفتارهایی می کنن که مغز آدم درد می گیره....

احساس میکنم تا حدی طبیعیه این فلج شدگیم... این ناتوانی برای مقاومت در برابر اخبار و توجه نکردن بهشون

دم هرکسی که داره قدمی برای کمک بر میداره گرم

می رم حسابم رو چک می‌کنم و به قول یکی، هزارتومن هم الان ممکنه خوراک کسی رو فراهم کنه... بااااااید خودمون رو نجات بدیم جای فلج شدگی:(

من فردا و امشب کارهای مفیدی برای زندگیم از دستم بر میومد(احتمالن هنوزم میاد) که به جای انجام دادنشون نشستم روی مبل

ولی با کنترل خودم شاید میتونستم به صورت اثر پروانه ای واری به همون چیزایی که دغدغه م بود کمک کنم....

کاری که از دستم بر میاد رو انجام بدم جای نشستن...

حالا و الان شاید بخشیدن و پذیرش اشتباهم و حتی حق دادن به خودم کار درست باشه

که عیب نداره، حالا کار درست چیه؟

فکر کردن به واقعیت؟ آره این نیاز اساسیمه.

واقعیت اینه که همین که بخوابم تا بتونم صبح بیدار شم و فوقش اگر وقت کردم ظرف ها رو بشورم غنیمته؛ به جاهایی که همزمان با گوش دادن به پادکست مهم، تمیز نکردم فکر نکنم(حتمن انجام میدم) و به چیزایی که شستم و شامی که بالاخره پختم و خوردم فکر کنم و وضعیتی که واقعن اون قدر عادی نیست که من باشم -هررررررچند باورم همونه که مهم وظیفه منه نه شرایط و بهانه ها...

خلاصه خدا خودش نجاتمون بده و خدا خودش بهترین ها رو رقم بزنه برای تک تک دل های غصه دار و دردمند.

در ضمن عزیزی در بستر بیماری داریم که معطل "تموم شدن تعطیلات برای بازگشت اوضاع پزشکی به روال عادی" هستن! تا مشخص بشه چیکار کنن... نمیدونم چطور میشه برای بیماری و بدن توضیح داد الان حدود 15روز عیده و دکتر بی دکتر؛ جوابگویی و انجام وظیفه تعطیله.. 

خدایا منم که بالقوه قاطی هستم این مسائل در توان ظاهر کنترل شده م نیست... بی حوصلگی ها و بی اعصابیم می ریزه بیرون...

شششششببببب به خیر...

انبار باروتم

چیزای جدید از خودم می بینم

امروز اونی که توی یه پاساژ سوت و کور داد زد و به کسایی که توی اون محیط سربسته که صدا میپیچه ترقه زدن و حالم رو بد کردن، بد و بیراه می گفت، من بودم

قشنگ با صدای بلند لعنت فرستادم و به یه تعداد جاهل اعتراض کردم

نمیدونستم کی زده و کجا وایساده فقط وقتی قلب و گوشم می تپید داد زدم و اعتراض کردم

حس خوبی نبود حالمون رو بد کردن اما انگار خشونتی درونم هست که تازگیا میخواد شعله بکشه

یهو به خودم میام و می بینم قاطی کردم و بعضی وقتا ممکنه عاقبت خوبی نداشته باشه

اما عین ظرفی که لب به لب باشه و چند قطره اضافه کنی ممکنه لبریز بشم

یهو

و خب این بار امیدوارم باعث قدری حس بد توی اون بیشعور ها شده باشم

که دفعه بعدی یادشون بیاد وقتی کاسبیشون کساده گورشون رو گم کنن بتمرگن توی خونشون!!! یا توی کوچه ی لعنتیشون سروصدا کنن نه توی فضای خالی سربسته آدم رو سکته بدن

خیلی بیشتر از اینا درونم شکایت جمع شده

گاهی با بد حرف زدن گاهی با داد می بینمش

اما هزارتا خوبی دیگه بود که بهم لذت بده

همون پاساژ مسخره رو هم به خاطر عیدی ای که یه نفر میخواست برام پیدا کنه و بخره رفته بودیم

چهارشنبه سوری هم برخلاف انتظارم خوش گذشت

از صمیم قلبم عاقبت به خیری و عاقبت به خیری و عاقبت به خیری و سلامتی میخوام

برای همه

برای همه

 

اسفندنامه

کاش باتری لپ تاپم درست می‌شد راحت میومدم وبلاگ

 

اما بدم نمیامد از یک روز تجربه پرو کردن مانتو در اتاق های پرو گروهی! تعریف کنم

آن هم با موهای کاملن کوتاه

که وقتی منتظری سایزت را بیاورند هی مردم نگاه خاصی می‌کنند که انگار یک آن فکر کرده ند پسری

و حتی یک نفر تاکید می کند باید مانتوی کُتی بپوشی! پسر پسری!!

و من طبق معمول خیلی گرم برخورد می کنم

انگار نه انگار طرف پایش را از گلیمش درازتر کرده لبخند می زنم و می گویم خودم اینطور فکر نمی کنم

البته واقعن نارحتنشدم که بخواهم قیافه بگیرم اما بعد از اولین نفر که گفت، متوجه نگاه های بقیه هم شدم

و حتی خنده م گرفت

اما این حجم از محدودیت ذهنی برایم جالب بود

و جالب اینکه این دو روز که توی اتاق پرو بدون روسری خودم را توی آینه ای غریبه می‌دیدم توی دلم موهایم را تحسین می کردم و لذت می بردم

اما دیگران ممکن است متفاوت فکر کنند

تجربه خیلی جالبی بود. برای لحظاتی تمام کسانی که به تفاوتشان عادت می کنند را حس می کردم

که مجبورم نگاه ها و واکنش ها را از سر بگذرانم تا مانتویم بیاید!

یا اگر گوش تیز کنم شاید دیالوگ هایی در مورد خودم بشنوم

مهم نبود خسته شده بودم یا معطل یا لبخند داشتم

مهم قیافه بود

و آرایش نداشتنم یا رنگ نکردن موهایم به گمان ِِ آن‌ها حق می داد

و  من کم کم دلم میخواست از آن جو و آدم ها دور شوم.

حال اگر من خودم را دوست نداشتم چه می شد؟

 

هر چه می گذرد آدم درک های جدید پیدا می کند

عید های بیشتری می بیند و رنگ باختن های بیشتری

تخم مرغ رنگ نکردن یا سبزه نکاشتن یا آجیل نگذاشتن یا دلتنگ دورهمی نبودن یا تلاش برای خود بودن

فقط باور هایم تقویت می شوند در مورد انسان و زندگی و راه نجات

اسمش از کجا اومده؟ باهاش راحت نیستم

هنوز هم با خوردن کلاب ته کیف دنیا رو می‌کنم

 

 

منو می بره به روزهای کلاس فوق العاده دوران راهنمایی که بعد تعطیلی کلاس های اصلی یه فرصت طولانی تری داشتیم تا شروع کلاس و خوردن کلاب و طعم جذابش غنیمت بزرگی بود

آب رفتن مواد و بالاتر رفتن قیمتش رو که در نظر نگیریم همون مزه قدیم رو میده

و همیشه خدا برام سواله چرا همچین چیز در دسترس و ساده ای که انقدر حالم رو خوب می‌کنه بیشتر نمیگیرم؟ 

اون موقع ها بحث تقسیم کردن همین صد و پنجاه گرم غنیمت با دوستی که حتمن اونم میل داره مسئله مخاطره آمیزی بود

الان که اونم نیست!

کاملن می برتم به حیاط دلباز و خلوت و ساکت مدرسه بعد از رفتن اکثر بچه ها و روح در جستجوی اون روزها.. 

پس زمینه

یه نکته خیلی ریز و ظریفی هست

که شاید مهم نباشه اما برام جالبه و شاید گاهی آرام بخش

اینکه یه آدمی به خاطر درگیری های شخصی خودش با من، بدون هیچ اطلاعی من رو از زندگیش به اصطلاح حذف کرده

اما من رد پای خودم رو توی زندگیش هنوز می بینم و در عین حال متوجه جدا شدن راهمون هم هستم

اما عکسی از خودش رو با یه آدم صمیمیش میذاره و هم رو تگ میکنن و عشق می ورزن، که عکاسش منم

یکی از معدود عکس های تکی خودش که به دیوار اتاقشه رو من گرفتم-منی که از نظر اون عکاس نیستم یا اعصاب خورد کنم موقع عکاسی.

بعضی کارهایی که توی زندگیش پررنگ شده یه زمانی از زبون خودم شنیده یا میدونم از کجا اومدن

و دورویی هاش رو میشناسم

من هرچی که بودم هیچوقت باهاش بد نبودم. فقط به خاطر ضعف ها و قدرت های خودم ازم خوشش نمیومده یا چیز دیگه ای رو دوست داشته

اما همیشه میدونسته نیت بدی ندارم که هیچ سعی می کنم خوب هم باشم. البته فکر می کنم که می دونسته

از دردها و علاقه هام خبر داشته و یک باره همه چیز براش تموم شده

واقعن شده که شده. من راضیم و کسی که نخواد مختاره که نباشه

فقط گاهی مثل الان با دیدن چنان عکس ها و قلب ها و به نمایش گذاشتن هایی، باز هم باورم به خودمه که تقویت می شه. اون من رو نخواسته و نمیبینه اما من میدونم که کی اون عکس رو گرفته و وجودش انکار می شه. 

بعد از انقلاب

الان خیلی سریع ناراحتی هام از یه نفر رو براش نوشتم و گذاشتم جایی که بعدن بخونه. نمیدونم فایده ای داره یا نه ولی من برای آرامش خودم این کارو می کنم. که بدونم حتی اگر با بوق و فلاشر هم نفهمیده دیگه من به گوشش رسوندم که ناراحتم و از چی.

 

 

خب

قرار بود بیام از روزم بگم اما آخرش خراب شد.

به هر حال.

رفتم بعد مدت ها انقلاب و انگار خیلی دلم تنگ شده بود چون بازم از کت و کول افتادم و به همه کارایی که میخواستم نرسیدم و یه روز دیگه هم می رم به زودی ایشالا

اما بازم خوب بود

و داشت خوب پیش می رفت و هی احساس می کردم من اون دختر سابق و کله خر سابق نیستم که یهو دیدم دیوونگیم رو به جا آوردم.

یه آقای سیاه پوش ِِ احتمالن سیگاری میگاری ِِ سیبیلوی شاید کت چرم پوش که لبخند هم می زنه پیشنهاد داد کارتم رو ببره توی دفترشون بکشه و یا خودم باهاش برم(رفیق ِِ دستفروشی بود که میخواستم ازش کتاب بخرم)

که من کدوم رو انتخاب کرده باشم؟

هرچند که دفاع از کارتم مهم بود اما آیا از خودم هم مهم تر بود؟ یعنی هیچ گزینه دیگه ای نداشتم؟ چک کردن کیف پولی، عابر بانکی چیزی.

خلاصه در راه دیدم وارد یه آسانسور دو نفره شدم با همین آقا به سمت طبقه دوم توی یه ساختمون داغون و کثیف به دفتری که کتابای قدیمیش ولو همه جا پهنه و یه آقای دیگه هم سلام ملام کرد و اون آقای اولی منو راهنمایی کرد از کدوم لای کتاب ها برم به سمت میز و خودش وایساد این طرف و من رو راهنمایی کرد برم پشت میز کارت بکشم!!!!

الان که دارم مینویسم هم احساس می کنم آقاهه هم باید تو فکر رفته باشه! که چه جالب! میشه کسی بدون دردسر بیاد کارت بکشه:||||

ایموجی ِِ کوبش بر پیشانی لطفن.

خلاصه بدون تخفیف! کتابی رو که از اول توی خریدش مشکوک بودم اما از یه طرف نهیبی وجود داشت مبنی بر اینکه همین بعدن گیرت نمیاد، خریدم و وقتی از ساختمون خارج می شدم شلیک نهایی رو زدم و به آقاهه(فروشنده اول که واسش مهم نبود کارت خوان نداره) یه ممنون هم گفتم😶

احساس می کنم باید برم صدقه ای چیزی بدم به شکرانه اینکه الان اینجا نشستم.

این بود معنی واضح ِِ کله خر.

در ضمن به تازگی رفتم سراغ دفترهای خاطره ده سال پیش. و خب جالبه که توی یکیش نوشتم ده سال دیگه چه شکلیم؟(دقیقن همین روزا) و نوشتم یعنی ممکنه برگردم همه اینارو بخونم؟ که خب الان این مشکلیه برام که حوصلشونو ندارم اما در عین حال برای نابود کردنشون باید برم سراغشون. چون دلم نمیخواد یه ورق ساده نزده باشم و دلایل دیگر. در حقیقت هیچ علاقه ای به این کار ندارم و برام یه کاره و ! چقدر زیبا واقعن😂 ده سال پیش نمیدونستم هیییچ علاقه ای بهشون نخواهم داشت که هیچ، از مرور خود ِِ گذشته م، هم حالم بد می شود، هم دلم برای خودم می سوزد، هم میبینم بعضی چیزهایی که دوست ندارم را هنوز دارم. خلاصه شاید از نظر کلی، مفید و تلنگری باشد اما اصلن لذت بخش و لبخند ِِ رضایت آور نیست.

به هرحال حالا با بغضی که ته گلویم باز عود کرده و درد می کند و گریه مریه ای هم در کار نیست، می روم ورقی به کتاب ها بزنم هرچند دیگر بعد از شام و روی مبل و آرام و راضی و آماده برای ذوق و استراحت نیستم

خورده توی حالم و گلویم را حس می کنم و خوابم که قرار بود از خستگی و رضایت خیلی خوب و زود اتفاق بیفتد، در خیال های دور گم شده.

اوووووووف

 

 

+یعنی اون یارو هر روز هر کارتی رو می بره بالا می کشه؟ البته انگار رفیقش گفت چون مغازه روبرویی الان تعطیل شده اینطوری شده وگرنه همون روبرو کارت میکشه

😑

 

به امید هدایت و رستگاری

یادم نره که چه بدی هایی کردم و خوبی دیدم

یادم نره که چه حرف بدی زدم و چه افکاری رو روی کاغذ دیدم

من نمیتونم از همه توقع عالی بودن داشته باشم و خودم داغون بمونم

خدایا خودت نجاتم بده خودت نجاتمون بده خودت دستمون رو بگیر خودت کمکم کن خودت اصلاحم کن

بغض مغزی-قلبی

حالم خیلی وقته خوب نیست و به نظرم دلیلش اصلن طبیعی نیست.

 

میدونم که دلیلش تقصیر من که نیست هیچی کاملن غیرعادیه اما ضربه ش رو من میخورم و نمیدونم باید چیکار کنم

زد به تیروئید و سلامتیم و من همچنان امید دارم یه روزی همه چی تغییر کنه

این وسط خیلی خسته شدم وگرنه خودم میتونستم به خودم کمک کنم

الان به صورت قحطی زده ای روزگار میگذرونم

خدایا کمکم کن

 

چقدر چیزهای توی زندگی دارم که دلم میخواد بفروشمشون و برم سفر و بمیرم.

در حالی که سردش است.

در توصیف آدمیزاد همین بس که سردش است اما نمی رود پتویی چیزی بیاورد که خودش را گرم کند و همان طور روی مبل به سردش بودنش ادامه می دهد. 

دمم گرم

گویا امروز بنا رو گذاشته بودم به مرور خاطرات گذشته- همان هایی که همواره از یادآوریشان اجتناب می کردم و دلم نمیخواست حتی ذره ای پالس مربوط به آن دوران برای کائنات بفرستم مبادا اتفاقی بیفتد.

امروز وقتی خنکی هوا را روی صورتم حس می کردم برای مدت کوتاهی ایستادم و بدون هیچ مداخله ای از موقعیت اطرافم، به روبرو، همان جایی که قدم های اشتباهم را برداشته بودم خیره شدم. از تغییرات سپاسگزار بودم و سعی کردم به تمام مناطق گریزم نگاه کنم و یادم بیاید که چگونه جان سالم به در بردم و زندگی و صاحبش به من جان و فرصت دوباره داد. شاید فرصت اشتباه های تازه. اما از جایی در عمق وجودم به اندازه ای احساس رهایی می کردم. به اندازه ی خوبی. مسلمن هیچوقت دلم نمیخواهد فراموش کنم چه بر من گذشت چون همان چه که گذشت بود که زندگی جدیدم را ساخت. این آرزوی همان روزهایم بود که هیچوقت از یاد نبرم و قدر بدانم.

من امروز هم گاهی از ته-احساسِ لبخند داری که با مرور بعضی چیزها برای چند آن پیدا می کردم ناراحت میشدم و خودم را سرزنش می کردم.

امیدوارم این گذر زمان و البته رشد کردنم سرانجام ِ خیری داشته باشد و من همواره رشد کنم و خطایی را تکرار نکنم.

 

انگار یه چیزهایی یادم رفت که میخواستم بگویم.

شب که الان باشد هم -نباید به پالس های ارسالی احتمالی از طرف دیگران فکر کنم- -خدایاااااااااااااااااا هدایتم کن- به مرور الان ِِ آدم های قبل پرداختم که اطلاعات جدیدی هم در بر داشت و مسلمن همان ترس های قدیمی پابرجاست.

به هرحال شاید مفید است که آمار های گاه به گاه داشته باشم. تا مواظب باشم -هرررررچند که شخص دیگری باید مواظبم باشد و من هیییچ کاره م.

 

امروز برای یک کار اصلی ِِ پنج دقیقه ای راه افتادم و بعد از انجامش سر از همین قضایا که گفتم درآوردم. 

بگذار این را هم ثبت کنم که فهمیده م من افسرده شده م و همین که کمی واقع بین تر هم شده م کمکم می کند کمتر غصه بخورم و برای حالم تلاش کنم. بیخودی اما به این فکر کردم که اگر همین قبلی ها را یکوقتی ببینم در نظرشان اوضاعم چجور خواهد آمد که مسئله احمقانه ایست و واقعن زندگی من برایم عزیز است. مثل تمام بالا و پایین هایش.

 

این هم چاشنی کنم: دوستی دیروز بعد از یکسری جملاتم در مورد احوالاتم و واکنش هایم نسبت به آنها گفت "برای این‌که ایمان داری" و خب از همان موقع چندین بار این حرفش خلقم را نوازش کرده است.

 

آهان من چرا با همسایه ها اینطوری می شوم؟ یا چرا آداپتورم سوخت و نتوانستم خرید جدیدم را امتحان کنم؟ چرا برای کسی تقویم سال بعد -آن هم از نوع تصویرگری شده مورد علاقه ش- را خریده بودم و وسط گشتن دنبال آداپتور هوس کردم به جای صبر کردن تا عید همین حالا ذوقم را خالی کنم و هدیه اش را بدهم و او خوشحال نمی شود؟ چرا مشعوف نمی شوی تو؟؟! 

فکر میکنم باید به راهبرد های شخصی م ادامه دهم و به مابقی چیزها کاری نداشته باشم.

دمم گرم

ادامه نوشته

بلاگفای سه نقطه

الان رفتم اون ته مه های وبلاگ دوستان

یکجورایی قلبم تکان می خورد و توان تحملش را ندارم

کسانی که در ذهن من زندگی می کردند و حالا دیگر معلوم نیست کجا و در چه حالیند و من تا قبل از مرور نامشان در لیست به یادشان نبوده م... اینجاش تلخه

یاد اون هایی که بودم هم چه فرقی میکنه

راهی نیست که بهشون بگم خوشحال می شم اگر برگردید(برم کامنت بذارم؟تیری در تاریکی) (آخه با بعضیا رودرواسی داشتم!)

خوشحال می شم اگر بدونم خوشحالید و این ننوشتن به خاطر مشغولیت های خوبیه

دعا می کنم تک تکشون برقرار و عاقبت به خیر باشند

دلگرمی ِِ سرد

دلگرمی سرد یعنی کشف وبلاگ های خوب جدیدی که تازه تازه می نویسند و دلت را گرم می کنند به بودنشان در این فضای وبلاگ ننویسی و اینستا.گردی

ولی سرد چون یکبار تمام آن دلگرمی ها از دست رفته ند و اطمینانی نیست باز باقی بمانند یا نوشتنشان همچنان بیاید!

دلگرمی های سرد! دلتان گرم

بر وزن آن مکالمه ای که می گفت بیا در مورد یک موضوع دیگر سکوت کنیم

اینجا در حقیقت جاییست که من ناگفته هایم را نمینویسم

یک دلیلش دسترسی محدود به لپ تاپ و اینکه اکثرن با موبایل توی اینترنتمه. قدیما هرچی بود حداقل می شد مثل یک برگ کاغذ روی صفحه سفید روبرویم مکث کنم؛ بنویسم یا اشک بریزم و ادامه بدهم

اما اصلن آیا فایده ای هم دارد

که بیایم چیز ریزی را بسط بدهم یا "این نیز میگذرد"ی را شرح بدهم و ثبت کنم

آن هم در شرایطی که برنمیگردم دور ها را بخونم

نمیدونم.

اما این نکته وجود داشت که من موقع نوشتن انگار داشتم فیلم افکارم را ظاهر می کردم و تحویل می گرفتم که بعضی وقت ها هم به ناکجا می رفت. اما یکجور تحلیل یا نشخوار؟ بود برای خودش

حتمن تاثیر داشته اما اینکه چقدر مفید بوده برایم نمیدانم

چرا ادبی مینویسم:/ نصفش رو میخوام محاوره بگم میبینم به فعل قبلی نمیخوره

شایدم ولش کردم و هرچی بیاد بنویسم

نمیدانم پی. ام. اس به ما گیر می دهد یا ما به آن

صبح شد

مغز و روان و جسمم بسیار متلاطم است

خوابم دوباره به هم ریخته(شاید در حقیقت استثناء شب خوابیدنه برای من نه برعکسش)

بعد تا میخوام یه اقدام. انتحا.ری بکنم بگم گور بابای همه چیز همین الان برو فلان کار رو بکن که میخوای میبینم اِ فلان چیز چی پس فلان قرار چی فلان کار چی

=|

امروز واقعن خیلی با خودم بد کردم

تیرو.ئید فکرکنم نامیزونه 

روابط

اوضاع مالی

رضایت شخصی

ایمان

خیلی چیزام نامیزونه. نامیزون چه کلمه مطلوبیه

مثلن چشمم خسته و اذیت شده

پوست صورتم باید شسته و مرطوب بشه(آخر سر همونجوری میخوابم و پوستم هم از بین می ره)

به فلان کس باید زنگ زده بشه

ناهار پخته شه.....

فلان وسیله برای بار اول فلان قدر شارژ و دفترچش خونده شه که بشه استفاده شه

فلان چیز دوخته شه

فلان جا تمیز شه فلاان چیز شسته شه

فلان عزیز مریضه و روحیه ش خراب شده و دکتر نامرد قصصصصصور کرده

فلان دارو دم انقضاشه باید مصرفش میکردم با نسخه فروخته میشه و گرون خریده بودمش

فلانی باید شام دعوت شه

فلان ایده توی مغزمه

فلان فیلم میخواد اکران شه کاش میدیدم

تمام مدت گشنمه حال غذا پختن یا پول سفارش دادن ندارم

 

نمیخواستم ناشکری کنم انگار دارم به اون سمت می رم ولی خب واقعن به همه اینا درگیری های ذهنی بسیار زیاد ِِ مختص زندگی اونم توی این اوضاع ایران رو که اضافه می کنم میبینم همینه که هست

و دلم میخواد صبر جمیل و دعا و توکل کنم و درجا حالم خوبه

به امید حق

آهای مردم

ایده و راهبردتان برای مرتب و دسته بندی کردن عکس ها و فایل هایتان در کامپیوتر و گوشی و هارد و این ها چیست؟

یعنی چطوری مدیریتشون می کنید؟

ممنون میشم اگه کمکم کنید

کوه عکس ها و فایل هایی که سال ها با سیستم قروقاطی فقط به نیت خالی کردن حافظه این ور اون ور شده اند را شروع کرده م مرتب کنم و چه کار سختیست..

اما یه خوبیش اینه که از یه عالمه از عکس ها به راحتی میتونم دل بکنم و پاکشون کنم...

 

کمک لطفن

"حل مشکل جاماندن کلید پشت در" مبحث امروزم بود که بعد ازاینکه موندم پشت در داشتم سرچش میکردم و در آخر به لطف همسایه ی خوب تونستم وارد خونه بشم.

خیر ببینن

و امشب دست یکی از آدم هایی که خیلی دوسش دارم شکست و به امید خدا فردا باید عمل کنن

یکی دیگه از عزیزان هم بستری ن

و همسرشون توی خونه تنها

و من نمیدونم دقیقن چه باید بکنم براشون.

 

امشب هم با یه نفر از مشکلات و درگیری های این چند وقتم گفتم و شنیدم و به نظرش از مسخره هم اونورتر بود! و دلم میخواد به توصیه ش عمل کنم به امید اینکه خوب بشه

الهی آمین

خدایا به همه سلامتی بده و دل آدم های خوب رو شاد کن و ما را ببخش و روح اون کسی که به خاطر سالروز از دنیا رفتنش دور هم جمع شده بودیم قرین رحمت انشاالله