شاید وقتی دیگر
سلام!
صدای من را از لپ تاپ سفید قدیمی؟ م می شنوید
که سال ها!!! به خاطر باتری خرابش غیرقابل استفاده شده بود
در حدی که تایپم آب رفته
خب
گریه هام رو کردم و حالا اومدم بنویسم شاید کمکی کنه
می دونید در طول سال ها طوری اینجا نوشته م انگار برای خودم باشد و کسی رد نمیشد از اینجا زیاد ولی باز هم خودسانسوری یقه م را ول نمیکرد( و نمیکند)
و حالا که خیلی کمتر می امدم یه رفت و امد های بی سروصدایی واسه خودشان در حال وقوع بودند که گاهی دلگرم کننده بوده برایم
و الان چندین کامنت برای پاسخ دادن دارم که در نوع خود کمیاب بوده
راستی ویندوز هنوز جان را به لب می اورد و قورباغه ای برای خوردن است که بخواهم عوضش کنم ولی آن هم انشاالله به زودی
خلاصه که الان طبق معمول هم میخواستم بنویسم هم از کامنت ها معذب بودم
ان ها هم انشاالله.
و اما زندگی
زندگی ِ کمرشکن؟
باز الان انگار چیزی برای گفتن ندارم چون انگار بغضم که خالی شد اومدم باتری جدید را انداختم و غم ها کمی عقب رفته ند و نوک زبانم نیستند
ولی همین قدر بگم که در برابر مادرم می خواهم با خدا معامله کنم و از خودش بخواهم
در مورد باقی چیزها هم باید ادامه داد
این تنها راهبردم است
سعیم را می کنم
اهسته و پیوسته گهی تند و گهی خسته
ادامه می دم به امید بهبود
ولی بهبود واقعی دلم می خواد.
چقدر بیخود نوشتم؟
اخه اگه بزنم به درد دل ها دوباره حالم بد میشه
الان داره 3 میشه ساعت و امشب میشد دیر نشه
اما حالم همش ناجوره
هی به همین ادامه دادن راضی می شم
شاید وقتی دیگر بیام و بهتر بنویسم
الان
همین که میبینم چقدر تایپم خراب شده جالب و کافیه!
اهان مثلن یکی از مسایل همین بیرون زدن و خرید باتری امروزم بود
که با چیا مواجه شدم
ولی -طبق شعار امسال!- امسال میخواستم ایده ال گرا نباشم
و در نتیجه امروز خیییلی هم به نظر موفیقت امیز میاد
فردا شارژر رو هم امتحان کنیم
و کتاب ها رو ورق بزنیم
به امید یاری گر
شب شما به خیر فعلن