دمم گرم
اضافه می شود: آن دوستی که آن حرف را به من زد؛ تولدش را به موقع ش تبریک گفتم ولی وقتی دیدمش پاااااک یادم رفت هدیه ای برایش بگیرم. کسی که از دبستان به یادش بوده م و این بار او مرا غافلگیر کرد.
به من هدیه داد آن هم از نوع کاملن thoughtful و من کاملن احساس کردم که چند ضربه ی تیلیک تیلیک به یخ زدگی های روحم نواخته و روانم از عشق و شادی کامیاب شد! آن روز یک گوشه ی دنج واقعی در یک خانه ی قدیمی در کافه ای که برایم تحقق خیال یک کافه ی واقعی را داشت این اتفاق ها افتاد. و من مثل پارسال که یک تولد خیلی خیلی مهم را فراموش کردم متوجه عمق فاجعه وجودم شدم. البته که آن کافه نمیگذاشت غصه بخورم و فقط خوشبخت بودم اما خب. از آن اتفاق هایی بود که باورت نمیشود و قابل ترمیم نیست.
آمدم این را هم بگویم که
چک کردم و دیدم این هزار و صدمین نوشته ی وبلاگی من(معادل لحظه ای ِِ پُست) بود
من این همه سال این جا ها پلکیده م. جالب است. فقط همین
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 3 توسط پيچک
|