

سلام
این عکس به علاوه آهنگهای قدیمی مهدی یراحی
به علاوه پروژهای که قبول کردم و خودم راضی و کارفرما ناراضی بود
به علاوه احساس های پس زمینه ای حال حاضرم
مثل نگرانی بابت سلامتی جسمی فلانی، زنده بودن نزدیکانم، تنهایی فلانی، مادربزرگم، فکر اینکه بمیرم و فلان دفترها را امحاء! نکرده باشم، یا یکهو مثل هر زندانی دیگری دستگیر شوم و یا یهو وضعیت سلامتی م تغییر کنه
یک فوریتی احساس می کنم
متفاوت از وقتای عادی
می ترسم از تغییرات بزرگ بد
خدایا خیلی ازت فاصله گرفتم ولی شما من را دریاب
من ِضعیف ِبی دست و پا رو.
بله به خاطر همون پروژه با لپ تاپ اومدم و البته مال خودم نیست. مال خودم تو کماست.
گل. شیفته می گفت ایران ازاد میشه. به مغز و دلم نشست. حتی اگر نباشیم، تصورش قشنگه
وقتی مثل قدیما رقصم میگیره حس جالبیه
اینو حس می کنم که دیگه اون ادم نیستم
یک سری از غم های ادم بزرگ ها رو تجربه کردم
توی یک موقعیت هایی از تصورم قوی تر بودم
وای این یراحی اعماق روحم رو لمس می کنه
زنده باشه.
حالا که باز شبه و میتونم با کیبورد تایپ کنم انگار کم کم میخواد یخم باز شه
زندگی یه جوری شده
تصور ساده ترین چیزای زندگی برام سخت و دورازدسترس شده! عجیب شده
نمیتونید تصور کنید
فکر میکنم دارم دقیقن افسردگی واقعی رو تجربه می کنم
خیلی جالبه که ادم چیزایی که قبلن اصلن درک نمی کرده رو زندگی کنه
باورم نمیشه که لذتِ ساده و بزرگِ دیدن پدر مادرم رو انننننقدر کم دارم
خیلی خیلی کم
این اهنگا خیلی حالم رو عوض می کنن
هم به خاطر خودشون
هم به خاطر پرت شدن به حال و هوای کسی که قبلن موقع گوش دادنشون بودم
نمیدونم نوشتن چه فایده ای داره انگار دیگه علاقه ای به اونم ندارم
ولی شاید برم بلاگسکای
خیلی حس بدی به صاحب اینجا دارم
ببینم چی میشه.
فعلن که با خریدن یک سیمکارت جدید کلی حس خوب گرفتم
دلم می خواست با خانواده درجه 1! م می رفتیم یک شمال ِ آسوده
فکر می کنم تعریف زندگی همین باشه.. "یک شمال ِ آسوده"
این آلبوم که الان یکهو بهم نازل شد امپراطوره
خب.
فعلن همینا
تمرکز نوشتن ندارم باید گوش بدم به اهنگ
اهان اون شمال ِ اسوده خیلی زیادی ازم دور شده
نمیدونم
خدایا دل هامون رو شاد کن و سلامتی رو به همه بنده هات ببخش و ما رو هدایت بفرما
الهی...
آمین.