تا این وبلاگ بالا بیاد همه حرف و احساس آدم عوض میشه.

میخواستم بگم چیزهایی که توی هفت هشت سالگی منو آزار می‌داده و بهم آسیب زده، الان توی بیست و هشت سالگی هم همون شکلی داغونم کرده و چه زیبا پدر و مادر میتونن روان یه آدم رو نابود کنن. جامعه و محیط و معلم و بقیه نسبت به پدر مادر تاثیر خیلی کمتری دارن. این خرابه ای که من هستم خیلی خیلی سخت ممکنه آباد بشه اونم نه مثل آبادی ای که از اول آباد بوده باشه. چه جمله ای شد.

غربت من تا وقتی زنده م سر جاشه و البته که بابت کادوهایی که این وسط زندگی نصیبم کرده ممنونم و اگه همینا هم نبود دیگه معلوم نبود چطور میتونستم ادامه بدم. اینکه یه آدمی رو دارم که توی حال خیلی بد بتونم باهاش حرف بزنم و از من بیشتر بفهمه و من رو شناخته باشه و بتونه راهنماییم کنه، خیلی خیلی مفید و باارزشه و تحمل کردن اوضاع داغون رو کمی آسون میکنه. اما همچنان حال بد و حس بد و بدم اومدن از خودم سرجاشه. تنهایی و «نخراشیده» بودنم.

من

اینجا رو

بوی سیگار توی خونه پیچیده و برام خوشاینده

یه کمی جمع‌آوری کردم آرامش پیدا کنم و به کارم برسم

از فرایندی که خودم رو توش قرار دادم -با همه بالا پایین هاش- راضیم.

خدا رو شکر می‌کنم و امیدوارم موفق باشم

امیدوارم سلامت باشم و مراقب زندگیم باشم.

دلم می‌خواد خوب باشم

دارم تلاش می‌کنم و نتیجه می‌گیرم

با نیت خیر و امید به آینده نگاه می‌کنم و راضیم

دلم می‌خواد قدردان باشم و خوب زندگی کنم و بهتر بشم.

 

دلم می خواد بداهه تر باشم.

الان یکی از راهکارهایی که تازه شنیده بودم رو پیاده کردم. بدون وسواس به خرج دادن برای پیدا کردنِ «بهترین».

خب.

از کجا بگم

از چی بگم

بیست و هفت سال و اندیم شده

و اونقدر بزرگ نشدم اما بزرگ تر شدم

تلاش می کنم و دارم خیلی ریز، تغییرای خوبی میکنم.

مشاوره بهم کمک کرده.

بیکاری ِ دوباره هنوز از پا درم نیاورده ولی اگر مواظب نباشم میاره

و

روابط و ترس ها و امید ها و تلاش ها.

امروز راه افتادم پیاده با بدنی مشکوک و برخلاف وقت هایی که تنها نیستم، با اعتماد به نفس کم و کله ی پرکار، رفتم سمت کتابخونه ی توی پارک که از دور دیده بودمش. تا اطلاع ثانوی تعطیل بود.

چقدر دلم تنگ شده برای این تمرکز ها تفکر ها و تنهایی های آشنا

که به آرامش و حضورم کمک می کنه.

خب

دیگه از کجا بگم

راستی 

یه فعالیت تازه باعث شده بعد مدت ها یا بهتر بگم سال ها، با کاغذ و قلم روابطمون رو از سر بگیریم.

و برعکس قبل که تایپ برام راحت تر بود، الان این لپ تاپ که فارسی نداره و مال خودم نیست کُندم کرده

دلم تنگ شده ها!

برای اینکه بخوام یک چیزی رو بگم بعد بلافاصله شک کنم که بگم یا نه

بعد یادم بیاد کسی نمیخونه اینجارو که

راحت باش

در حقیقت اگر هم بخونه نمیشناستت

یا حتی بشناستت

چی می شه مگه؟

جدیدن یاد گرفتم به خیلی ترسهای اولیه ذهنیم بگم خب چی میشه مگه؟

و جواب میده.

آقا من باید برم با لپ تاپ پیر خودم برگردم واقعن این صفحه‌کلید داره کلافم می کنه

فعلن

سلام

خستگی قبل از شروع رو چطور باید درمان کنم؟

گمونم با ادامه دادن

یه وقتی از شدت بغض گلوت درد میگیره

هفته انقدر کش میاد که روز مشاوره هیچوقت نمیرسه

هم سردته هم گرمته

هم سالمی هم مریضی

هم میدونی آدم های خیلی بدبخت تری از خودت هستن

هم میدونی خیلی شرایطتت بده

یکی از عزیزانت کمردرد شدیدی داره که نمیتونه بخوابه و وقتی از ناراحتی بیداری و یاد اون میفتی و حتی تلفن نزدی حالش رو بپرسی بازم حس بدی میگیری

وقتی از جایی که توش زندگی میکنی آرامش نمیگیری

برای یک بیرون رفتن ساده کلی انرژی لازم داری تا فقط حاضر بشی

پوستت زیر ماسک جوش میزنه

بیرون رفتن و راه رفتن برات کار بزرگی شده

مدت هاست

سال هاست آرزوی خریدن چیزای کوچیکی داری که هیچوقت برآورده نمیشه

با گریه خالی نمیشی و مشاورت حماقت های دیگران رو درک می‌کنه و استدلال های تو براش کافی نیست

خیلی طول میکشه تا تغییری واقعن در عمل به وجود بیاد

میفهمی که برای یک کمک ساده هیچ دوستی نداری

درمانده ای

این‌که فکرمیکنی مریضیت کرونا بوده رو هم ازت باور نمیکنن

چرا انقدر فهمیدنت برای دیگران سخته؟

من دلم میخواد وبلاگ نویسی کنم و واقعی اما مستعار بنویسم

یعنی بدون سانسور اما مستعار

حالا کجا؟

کاش یه فضای زنده و برقرار پیدا کنم

دلم چیزایی میخواد که طرفدار نداره

طبق معمول همیشه.

بذار از احساس ها و تکه های لحظه هام بگم

پیامک واریزی! دوازده و نیم شب، در حالی که روی مبل شدیدن لم داده ای و صدای خرخر می آید و باید برای قرار فردا با دوستت بعد از حدود هفت هشت سال، لباس مناسب پیدا کنی و آخر ِغذای شامت را که خوشمزه بود ولی نتوانستی یک باره کلش را بخوری جمع کنی و یا بخوری و از خوابت کم شود و از طرفی کارهای پراکنده ی از ذهن گریزنده ت را بنشانی کنار هم 

خوب است^_^ 

پیامک واریزی فضا و ارقام مانده حساب را تلطیف می‌کند😄

پیامک واریزی به شما یادآوری می‌کند وقتی میروی خرید در حقیقت انقدر پول داری و باید مواظب باشی

و امروز خواب ماندی و به زور، کم دیر رسیدی و به خیر گذشت اما فردا که بعدش هم میخواهی بروی بیرون که مهم تر و سخت تر است پس ساعت یه ربع به یک را دریاب

 

تکه ای دیگر؛ فراموش کردن و اشتباه رفتن به سمت ماشین است از بس صبح ها به زور و با عجله جاپارک پیدا میکنی و بارها شده فرعی ها را بالا و پایین رفته ای تا برسی به نقطه ی درست و خوشحال شوی!!

و آهان

یک کار اینترنتی هم مانده برای امشب

 

و خرید های یکهویی

و نگرانی هایی که بزرگیشان رابطه مستقیمی با بالا رفتن سنت دارد

و 

 

فعلن

خوب نیستم:(

دارم میرم مشاوره ولی به تف بندم:(

با هر جیزی حالم گرفته میشه و در کل بی حوصله م

توان ذهنی و جسمیم به طور قابل لمسی کم میشه و من فقط امید دارم و از شنیدن ویس خودم از خودم بدم میاد

از حرفام از واکنش آدما از جوابشون به پیامم از مکالمه با همکارم از وسایل خونه از همسایه هامون حالم به هم میخوره

تصور اینکه قرصی بهم بده که ایناروحس نکنم هیجان انگیزه البته هیجانی که ممکنه دیگه

سختمم

الان هدفونم پیشم نیست از باد کولر یخ کردم کلی یک ساعته همین جا و به همین وضع موندم

از ادمای زندگیم از نزدیکانم حالم به هم میخوره

از اینکه نگران مرگ کسایی هستم که نمیبینمشون حالم به هم میخوره

از این همه بدحالی که تمام مدت ممکنخ در حقیقت روز خوبم باشه حالم به هم میخوره

از دنیا از اپلیکیشن های تخمی از دوست های جدید که دچار سوال و خلاء میکننت از داستان بریتنی از دعوا های احمقانه ی تکراری از کثیفی دیوار های رنگ لازم از فامیل حالم به هم میخوره

سیاهی

چجوری می شود

غربت و غفلت به اندازه ای پیش رفته که هردوشب قدر خواب بودم و دومی را تقریبن به خاطر دوستی خسته بودم که از حضورم خوشحال نبود. من باید یاد بگیرم روی هیچکس، حتی کسی که امید را در من زنده کرده حساب نکنم. چون وقتی خودش برنامه اش با من همسو نباشد دیگر چیزی مثل قبل به جا و خوب به نظر نمی آید. باید برمیگشتم به خانه [ام؟] تا زندگی هایمان به هم کاری نداشته باشند. امیدوارم روزگار خوب پیش برود. صبح ها خواب سنگین و بد می بینم و قلبم سنگین شده و روز را بی هوا می گذرانم و شب خسته و کسل به خواب می روم. فرصت مرتب کردن موهایم را ندارم و یا هر چیز دیگر.

پارسال این موقع روزهای سخت و تلخی بود که امسال صدای پرنده ها و نور و طبیعت من را یاد آن روزها و تلخی ش می اندازد و میترسم سال دیگر زبانم لال دریغ از امسال باشد و بلای دیگری. خدایا امان بده

کمی قمپز

اسفند ماه که مصاحبه کاری رفتم در یک روز از دو جا جواب مثبت گرفتم که دومی وقتی زنگ زد که اولی را قبول کرده بودم. دومی میخواست با حقوق کم من را راضی کند و احتمالن کار زیادی بکشد. به هرحال نرفتم و اولی را اگر چشم نزنم و قدر بدانم طوری رفته م که ازم راضی هستند چنان که میخواهند آنجا را به من بسپارند و حالا در حد حرف هم خوشایند است. امروز عصر که خوابم برده بود با یک تلفن بیدار شدم که جواب ندادم ولی وقتی دیدم دوباره زنگ زده گشتم و فهمیدم همان کار دومی است. حس خوشایندی بود که مرا با اینکه دو ماه گذشته میخواهند. و همان موقع هم دوبار تماس گرفته بود ولی من کار اول را انتخاب کرده بودم. 

از اون حس ها که مثل الکل کم کم میپره انگار نبوده

اون آدم لعنتی ای که همینجوری گه گاه واسه خودش میاد تو خوابتون و حضورش برای شما خوشاینده و بعد روز بعد تا مدتی با دیدن پروفایلش از دور یه حس مثبت ِِ مسخره ای براتون تداعی میشه و اون آدم در گذشته هم اون طور که دلتون میخواسته باهاتون خوب و نزدیک نبوده چه برسه به الان که میاد تو خوابتون و در بیداری دور دوره. البته که میدونم اگر محدودیت نبود هنوزم حداقل به اندازه قبل میتونست باشه. ولی قبل هم نخواست بیشتر باشه. پس تو خوابم هم میای کم بیا!

اردیبهشت در خانه

اگر در دهنم رو باز کنمممکنه خیلی چیزا بریزه بیرون که جمع کردنش سخت باشه

ولی وقتی پتجره ها رو باز گذاشتم باید فکرش رو میکردم

مست میکنه منو 

هوا همیشه خیالم رو بازی می ده و میتونه ببرتم به جاها و خاطرات و احوالاتی که شاید واقعی نباشن

اما همین باعث میشه روز تعطیل نتونم تکون بخورم

البته تنهایی وقتی بقیه خوابند هم باعث میشه یه سری کارارو نکنم و با خودم باشم

از مسائل تخمی که گذر کنیم،

چیزی که در روزهای گذشته بهم یاد داده شد و خیلی ظریفه اینه که راه حل برای گیر ندادن و گیر نبودن، پرت کردن حواسمه. که خودش کاره ولی خب به هرحال یه راه حله

امروز با یک تلفن دیروز با یک گرسنگی هرروز با یک مسئله خراب میشه اما من باید یاد بگیرم اهمیت ندادن در حقیقت چجوری اتفاق میفته

باید یاد بگیرم عملن به جهنم گفتن رو

در ضمن یک نفر تمام اولین حقوقم رو خرج کرد. من چون باورم نمیشد وایسادم ببینم کی همه بدهیاش رو میخواد باهم بده

هیچوقت

آخرین بازدیدای وبلاگم رباتن یا شخص؟ چی رو میخونید؟ اگر براتون جالبه بهم بگید چطور باید ادامه بدم؟ چطور باید رنج غیرقابل آشکار کردن رو تحمل کنم؟ وقت مشاوره گرفته بودم به خاطر شرایط نرفتم

اگر میرفتم هم معلوم نبود چی میشه ولی الان ادامه کابوسه

فریادرس 

این زمستون

توی هفته گذشته میخواستم بیام و چیزی که وسط حال خراب گفته بودم و به طرز عجیبی درست و شاعرانه بود رو اینجا ثبت کنم

حالا اما یه خط دیگه هم بهش اضافه شده:

احساس می کنم یه پارچه پوسیده م که هرچی می دوزم بازم پاره می شه

امروز قلوه کن هم شدم

دلم می خواست نبودم

نفهمیدم چی شد که زنگ نزدم و یادم رفت وقت مشاوره بگیرم

ولی امشب که همه چیز خراب شد،

امشب و امروز و دیروز و پریروز و فردا و پس فردا و همه روزهایی که هستم، حالم بده

باید برم این راه رو امتحان کنم

حالم از همه به هم می خوره

و الان باید تاوان بیرون اومدن از محدوده راحتی! رو بدم و تا صبح ارائه برای کلاس ِِ روی مخ آماده کنم

دلم میخواست نبودم

من باب تخمی تخیلی بودن زندگانی

این واقعیته و نمیخواستم ننویسمش

تخمی تخیلیه چون یک باره از ناکجا، یک موقعیت کاری ِِ ظاهرن دل پذیر پیش آمد که تصورش خوشایند بود و امروز رفتم مصاحبه و انگار صاحب کار هم first impressionخوبی گرفت همان طور که من 

فضای صمیمی به طوری که سعی نمی کرد رضایتش را پنهان کند

اما اینجاشه که مهمه

من امشب با ادامه دادن مسیر برداشت های اولیه م به این نتیجه رسیدم که انگار نباید بروم

یعنی انگار باید دعای انتخاب شوم را با انتخاب نشوم جایگزین کنم

با کنار هم گذاشتن چیزهایی که دستگیرم شد-البته شبانه؛ و این خودش قصیه را از قطعیت در می آورد چون بعضی وقت ها افکار شبانه، روزها نامرئی می شوند- به این نتیجه رسیدم که باید دنبال بهانه باشم که اگر باهام در همین چند روز باقی مانده تا پایان هفته تماس گرفته شد، بگویم به فلان بهانه نمی شود بیایم!!

حالا اگر بگیرم بخوابم و فردا صبح شود و دوستم بیاید شاید بتوانم از مغز او استفاده کنم و تصمیم درست بگیرم

اما بوهایی که می آید اینطوری است که نخیر

ولش کن

😶

 

 

 

:)

سلام 

این عکس به علاوه آهنگ‌های قدیمی مهدی یراحی

به علاوه پروژه‌ای که قبول کردم و خودم راضی و کارفرما ناراضی بود

به علاوه احساس های پس زمینه ای حال حاضرم

مثل نگرانی بابت سلامتی جسمی فلانی، زنده بودن نزدیکانم، تنهایی فلانی، مادربزرگم، فکر این‌که بمیرم و فلان دفترها را امحاء! نکرده باشم، یا یکهو مثل هر زندانی دیگری دستگیر شوم و یا یهو وضعیت سلامتی م تغییر کنه

یک فوریتی احساس می کنم

متفاوت از وقتای عادی

می ترسم از تغییرات بزرگ بد

خدایا خیلی ازت فاصله گرفتم ولی شما من را دریاب

من ِضعیف ِبی دست و پا رو.

بله به خاطر همون پروژه با لپ تاپ اومدم و البته مال خودم نیست. مال خودم تو کماست.

گل. شیفته می گفت ایران ازاد میشه. به مغز و دلم نشست. حتی اگر نباشیم، تصورش قشنگه

وقتی مثل قدیما رقصم میگیره حس جالبیه 

اینو حس می کنم که دیگه اون ادم نیستم

یک سری از غم های ادم بزرگ ها رو تجربه کردم

توی یک موقعیت هایی از تصورم قوی تر بودم

وای این یراحی اعماق روحم رو لمس می کنه

زنده باشه.

حالا که باز شبه و میتونم با کیبورد تایپ کنم انگار کم کم میخواد یخم باز شه

زندگی یه جوری شده

تصور ساده ترین چیزای زندگی برام سخت و دورازدسترس شده! عجیب شده

نمیتونید تصور کنید

فکر میکنم دارم دقیقن افسردگی واقعی رو تجربه می کنم

خیلی جالبه که ادم چیزایی که قبلن اصلن درک نمی کرده رو زندگی کنه

باورم نمیشه که لذتِ ساده‌ و بزرگِ دیدن پدر مادرم رو انننننقدر کم دارم

خیلی خیلی کم

این اهنگا خیلی حالم رو عوض می کنن

هم به خاطر خودشون

هم به خاطر پرت شدن به حال و هوای کسی که قبلن موقع گوش دادنشون بودم

نمیدونم نوشتن چه فایده ای داره انگار دیگه علاقه ای به اونم ندارم

ولی شاید برم بلاگسکای

خیلی حس بدی به صاحب اینجا دارم

ببینم چی میشه.

فعلن که با خریدن یک سیمکارت جدید کلی حس خوب گرفتم

دلم می خواست با خانواده درجه 1! م می رفتیم یک شمال ِ آسوده

فکر می کنم تعریف زندگی همین باشه.. "یک شمال ِ آسوده"

این آلبوم که الان یکهو بهم نازل شد امپراطوره

خب.

فعلن همینا

تمرکز نوشتن ندارم باید گوش بدم به اهنگ 

اهان اون شمال ِ اسوده خیلی زیادی ازم دور شده

نمیدونم

خدایا دل هامون رو شاد کن و سلامتی رو به همه بنده هات ببخش و ما رو هدایت بفرما

الهی...

آمین.

حالم از زندگی به هم می‌خوره

 

اما من رفته بودم

یه آزمون اینترنتی داشتم که به خاطر برنامه ای که محض پیشرفت! روی گوشیم ریختم و نمیذاره زنگ ساعت تا آخر بنوازه، خواب موندم و زمان ورود به آزمون گذشته بود و ناامیدانه به پشتیبانیشون ایمیل زدم و اونا مثلن بیست و خورده ای دیقه بعد جواب داده بودن مشخصاتت رو بده

احتمالن یعنی بعدش برام سایت رو باز می کردن

اما من رفته بودم

امروز ایمیلشونو دیدم

ناامید نشویم وگرمه حقمان است

U_U

آیا میدانید اولین پست وبلاگی م را در چه تاریخی به ثبت رسانده م؟ البته توی این آدرس نبود اما اینجا دارمشون

بیست و نه خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت

یک و ربع بامداد

 

از اول فاز نیمه شب داشتم

 

میشه وقتی خر و خام بودم

اگر الان خرتر و خام تر نباشم

خدایا چم شده است؟ کی سامان میگیرم؟ نکند دوباره حالگیری ای بشود به همین غبطه بخورم؟ خدایا خواهش می کنم دستم را بگیر و من را از این گندیدگی نجات بده

الهی آمین...

از روش های قدیمی ِ شستن ریمل، گریه کردن است

حال با گریه به چه نتیجه ای رسیدم؟ اینکه قطعن باید زودتر خودم را جمع کرده و نزد! مشاور بروم

همان جایی که هروقت به رفتنش مصمم میشوم پنجشنبه و جمعه پیش رویم است یا خود جمعه است

حالا یک چیز دیگر هم دلم میخواهد

اینکه حس هام نمیرند و فردا """"صبح"""" از خواب بیدار شوم و برم هرچی خوراکی میخواهم بدون فکر بخرم

فقط مشکل اینجاست که بدون فکر ِِ شب با بدون فکر ِِ روز فرق می‌کند

توی روز مغزم به خری شب نیست اما به الاغی و حماقت مخصوص روزش است

شب ها خر بودنم از نوع خوبیست از نظر خودم

نوعی که مرا "بر آن می‌دارد"

به هر چیز.

اما روز ها جیب و مردم و یارو و فلان و بیسار کار را خراب می کند و من احمق می شوم

اَدل توی گوشمه

یه زمانی خوشم نمیومد الان برای گریه های لرزانم پیدا و پخشش کردم

پیدا و پخش

مثل پیدا و پنهان!🙈

راستی اگر کسی میخواهد به سفر برود این منم که باید بروم با او خداحافظی کنم؟ واقعن چنین استدلالی میکنید و خود را محق هم میدانید؟ معلوم است که نمیخواهم به خواسته های بی منطقتان تن بدهم

جدیدنا دستام خیلی خواب می ره

مثلن الان محبور شدن از حالت درازکش روی کاناپه و تایپ کنان، به حالت نشسته و تایم کنان در بیایم تا خون برگردد

قشنگ انگار خونم یه مقدار محدودیه نمیتونه همزمان همه جا باشه

خلاصه.

در روش پاک کردن ریمل با گریه، شما هی خورد خورد که اشک ها را پاک می‌کنید انگشتانتان هم سیاه شده بعد تا نوبت بعدی انگشتانتان آن سیاهی را به این ور آن وری منتقل کرده و آماده ادامه پاکسازی هستند.

اِدل چه صداشو ول داده

خب میدونی چیکار می‌کنم؟ آدم هایی که طنزشان ته دلم جای میگیرد را پیدا میکنم و خودم را قدری ساکن می کنم

آاااااااااااااااااای

دونیا

 

نیازمندی های شدید

یک رفیق لامصب که بیاد بریم هرچقدر خواستیم فست فود بخوریم و لذتشو ببریم

لطفن.

کلاس ریاضی هم خیلی دلم میخواد جایی میشناسید به قصد خود ریاضی و نه کنکور؟

و این آهنگی که اومد تو کله م اما نسخه ای که تو سرمه، نه اینی که فعلن پیدا کردم

حالا می گردم

دلم میخواد مال خودم باشم

این جمله بالا سانسوری بود

قسمت سانسور شده ی من. کسی نمیفهمه

خب

بذار به لیستمون ادامه بدیم شاید کمی حالمون جا بیاد

دلم میخواد یه رفیق لامصب پایه داشته باشم که باهم خسته یا بدبخت باشیم و بخندیم

یک لامصب عوضی که همیشه هروقت میخواست پیدا شود خودش را دریغ کرد

راستی یک آدمی که ارزشش را ندارد اینجا بهش بپردازم هم!، داره دکترا میگیره

سکووووت و کف حضار

کف از نوع کف کردگیش😊

دوباره حس گفتن و گفتن و گفتنم گرفته ولی مگه لپ تاپ همکاری کرد بالا بیاد؟

باز با گوشیم با سختی

به واسطه کسی که داره آرشیو رو ورق میزنه با گذشته روبرو میشم و میبینم حالم بهتر نیست و با خوندنشون بدتر هم میتونم بشم

اصلن حوصله ی حرف زدن ندارم

انقدر درک نمیشم انقدر پرم دیگه زبون ندارم

زندگی خیلی بهم سخت گرفته توی سه سال اخیر

شاید حقم بوده مسلمن

اما من احساس از دست رفتن دارم و این دروغ نیست

نمیدونم فاعل این جمله چقدر منم و چقدر منم که باعثشم اما حقیقتیه

ولی اوضاع بقیه هم ان چنان خوب نیست

فقط احساس می کنم هیچوقت درک نشدم و این نقطه ی تفاوتم با خیلی هاست

خیلی ها دلی همدل با درداشون دارن

میدونم کار آدم های نعمولی دور و برم نیست و باید با اون بالاترها درد دل کنم

ولی انگار نیستم اصن

من شفا میخوام

 

پی نوشت: شما که داری ورق می زنی نظرتم بگو اگه شد

اینجا از عبور آدم ها هیجان زده می شه

حتی اگه منفی باشه ولی جواب سوالام، میارزه

شاید از وقتی مردم که دیگه عکس نمی گیرم

دونیا

با لهجه ترکی بگویم دونیا راحت تر حس الانم بهش بیان میشه.

 

پوف!

من فقط یه چیز رو میدونم اونم اینکه تکلیف روشنه

 

بعد از همه ی این ور اون ور چرخیدن ها اینجا یادم میاد

خلوتی به خصوصش

و نصفه شب های من

دارم سعی می کنم اوضاعم رو بهتر کنم 

از طرفی کسایی که اعصارم رو خورد میکنن رو نمیتونم کنترل کنم

حتی کنترل خودم در برابر اونا هم سخته

به هرحال امروز به اینکه بیستم آبانه دقت کردم

امیدوارم تا پایان شال به اهدافم برسم

این اولین سالیه که برای هدفمندیش تلاش کردم

یعنی روی کاغذ

و امیدوارم.

البته با ضیمه ی دلتنگی

با فقدان دوستی

با کینه و حرص و غم

با اینترنت 

 

من در دوست داشتن غریبه ها ید طولی؟ ای دارم

و ایضا اذیت کردن نزدیکان:|

مدادرنگی

نشستم مدادرنگی های قدیمیم رو تراشیدم

قدمتشون زیاده و پایین بعضیاشون اسمم نوشته و چسبانده شده

توسط مادرم،

کسی که دیگه حالم رو هم نمی پرسه

واقعن رنج می‌برم از این رفتار

چون نمیدونم چرا

نمیدونم تا کی و چرا.

اصلن کاری به کارم نداره

همش تظاهر یا قهر می کنه و من سختمه و دلم برا بابام تنگ میشه

میخواستم بشینم یه چیزی که کمکم کنه گوش بدم و این کتاب رنگ آمیزی رو شروع کنم و بعدش برنامه ریزی کنم یا درس بخونم

اما اول باید مدادها رو میتراشیدم

و بعد براساس رنگ چیدمشون و ازشون عکس گرفتم

و توجهم به قد و قواره و برچسب ِِ پایین بعضیاشون جلب شد

و دستخط مامانم 

که بیشتر ناراحتم میکنه تا ذوق زده

چون صاحبش الان واقعن محلم نمیذاره

من از همون وقتی که این مدادرنگی ها رو داشتم تا الان متهمم

نمیدونم چیکار کنم

رفتارهاش غیرعادیه ولی چون من فرزندم، غیرعادیه من محسوب می شم

خیلی سخته که همیشه متهم باشی و هرکاری هم کنی یا به حساب نیاد یا به ضررت تموم شه

من قشنگ یادمه از کوچیکی ِِ کوچیکی چقدر ازش فاصله داشتم و هیچوقت حس امنیت بهم نداد

کی باورش می شه؟ 

و اون برای احوالپرسی های غیرضروری از غریبه ترین آدما وقت میذارهو براش واجبه

اما من یه غول ِِ غریبه م

در حقیقت یه غول ِِ تنها و غریب و دل شکسته 

که حق نداره خودش باشه 

حتی اگه بهش دزد بزنه یا مزاحمی توی زندگیش باشه یا خسته باشه

خدایا