نشستم مدادرنگی های قدیمیم رو تراشیدم

قدمتشون زیاده و پایین بعضیاشون اسمم نوشته و چسبانده شده

توسط مادرم،

کسی که دیگه حالم رو هم نمی پرسه

واقعن رنج می‌برم از این رفتار

چون نمیدونم چرا

نمیدونم تا کی و چرا.

اصلن کاری به کارم نداره

همش تظاهر یا قهر می کنه و من سختمه و دلم برا بابام تنگ میشه

میخواستم بشینم یه چیزی که کمکم کنه گوش بدم و این کتاب رنگ آمیزی رو شروع کنم و بعدش برنامه ریزی کنم یا درس بخونم

اما اول باید مدادها رو میتراشیدم

و بعد براساس رنگ چیدمشون و ازشون عکس گرفتم

و توجهم به قد و قواره و برچسب ِِ پایین بعضیاشون جلب شد

و دستخط مامانم 

که بیشتر ناراحتم میکنه تا ذوق زده

چون صاحبش الان واقعن محلم نمیذاره

من از همون وقتی که این مدادرنگی ها رو داشتم تا الان متهمم

نمیدونم چیکار کنم

رفتارهاش غیرعادیه ولی چون من فرزندم، غیرعادیه من محسوب می شم

خیلی سخته که همیشه متهم باشی و هرکاری هم کنی یا به حساب نیاد یا به ضررت تموم شه

من قشنگ یادمه از کوچیکی ِِ کوچیکی چقدر ازش فاصله داشتم و هیچوقت حس امنیت بهم نداد

کی باورش می شه؟ 

و اون برای احوالپرسی های غیرضروری از غریبه ترین آدما وقت میذارهو براش واجبه

اما من یه غول ِِ غریبه م

در حقیقت یه غول ِِ تنها و غریب و دل شکسته 

که حق نداره خودش باشه 

حتی اگه بهش دزد بزنه یا مزاحمی توی زندگیش باشه یا خسته باشه

خدایا