غربت و غفلت به اندازه ای پیش رفته که هردوشب قدر خواب بودم و دومی را تقریبن به خاطر دوستی خسته بودم که از حضورم خوشحال نبود. من باید یاد بگیرم روی هیچکس، حتی کسی که امید را در من زنده کرده حساب نکنم. چون وقتی خودش برنامه اش با من همسو نباشد دیگر چیزی مثل قبل به جا و خوب به نظر نمی آید. باید برمیگشتم به خانه [ام؟] تا زندگی هایمان به هم کاری نداشته باشند. امیدوارم روزگار خوب پیش برود. صبح ها خواب سنگین و بد می بینم و قلبم سنگین شده و روز را بی هوا می گذرانم و شب خسته و کسل به خواب می روم. فرصت مرتب کردن موهایم را ندارم و یا هر چیز دیگر.

پارسال این موقع روزهای سخت و تلخی بود که امسال صدای پرنده ها و نور و طبیعت من را یاد آن روزها و تلخی ش می اندازد و میترسم سال دیگر زبانم لال دریغ از امسال باشد و بلای دیگری. خدایا امان بده