یه وقتی از شدت بغض گلوت درد میگیره

هفته انقدر کش میاد که روز مشاوره هیچوقت نمیرسه

هم سردته هم گرمته

هم سالمی هم مریضی

هم میدونی آدم های خیلی بدبخت تری از خودت هستن

هم میدونی خیلی شرایطتت بده

یکی از عزیزانت کمردرد شدیدی داره که نمیتونه بخوابه و وقتی از ناراحتی بیداری و یاد اون میفتی و حتی تلفن نزدی حالش رو بپرسی بازم حس بدی میگیری

وقتی از جایی که توش زندگی میکنی آرامش نمیگیری

برای یک بیرون رفتن ساده کلی انرژی لازم داری تا فقط حاضر بشی

پوستت زیر ماسک جوش میزنه

بیرون رفتن و راه رفتن برات کار بزرگی شده

مدت هاست

سال هاست آرزوی خریدن چیزای کوچیکی داری که هیچوقت برآورده نمیشه

با گریه خالی نمیشی و مشاورت حماقت های دیگران رو درک می‌کنه و استدلال های تو براش کافی نیست

خیلی طول میکشه تا تغییری واقعن در عمل به وجود بیاد

میفهمی که برای یک کمک ساده هیچ دوستی نداری

درمانده ای

این‌که فکرمیکنی مریضیت کرونا بوده رو هم ازت باور نمیکنن

چرا انقدر فهمیدنت برای دیگران سخته؟