دلم می خواد بداهه تر باشم.
الان یکی از راهکارهایی که تازه شنیده بودم رو پیاده کردم. بدون وسواس به خرج دادن برای پیدا کردنِ «بهترین».
خب.
از کجا بگم
از چی بگم
بیست و هفت سال و اندیم شده
و اونقدر بزرگ نشدم اما بزرگ تر شدم
تلاش می کنم و دارم خیلی ریز، تغییرای خوبی میکنم.
مشاوره بهم کمک کرده.
بیکاری ِ دوباره هنوز از پا درم نیاورده ولی اگر مواظب نباشم میاره
و
روابط و ترس ها و امید ها و تلاش ها.
امروز راه افتادم پیاده با بدنی مشکوک و برخلاف وقت هایی که تنها نیستم، با اعتماد به نفس کم و کله ی پرکار، رفتم سمت کتابخونه ی توی پارک که از دور دیده بودمش. تا اطلاع ثانوی تعطیل بود.
چقدر دلم تنگ شده برای این تمرکز ها تفکر ها و تنهایی های آشنا
که به آرامش و حضورم کمک می کنه.
خب
دیگه از کجا بگم
راستی
یه فعالیت تازه باعث شده بعد مدت ها یا بهتر بگم سال ها، با کاغذ و قلم روابطمون رو از سر بگیریم.
و برعکس قبل که تایپ برام راحت تر بود، الان این لپ تاپ که فارسی نداره و مال خودم نیست کُندم کرده
دلم تنگ شده ها!
برای اینکه بخوام یک چیزی رو بگم بعد بلافاصله شک کنم که بگم یا نه
بعد یادم بیاد کسی نمیخونه اینجارو که
راحت باش
در حقیقت اگر هم بخونه نمیشناستت
یا حتی بشناستت
چی می شه مگه؟
جدیدن یاد گرفتم به خیلی ترسهای اولیه ذهنیم بگم خب چی میشه مگه؟
و جواب میده.
آقا من باید برم با لپ تاپ پیر خودم برگردم واقعن این صفحهکلید داره کلافم می کنه
فعلن