خب

اومدم از حس جدیدی که تو یکی دو سال اخیر تجربه کردم بگم

این‌که دوستان زیادی توی این برهه زندگی برام باقی نمونده و رابطه صمیمی زیادی ندارم

اما از یه طرف دیگه آدم هایی توی اون سر دنیا مثل امریکا وارد روزمره م شدن که روی جریان زندگیم تأثیر میذارن و ممکنه نصفه شب که دارم واسه خودم کار می کنم یه پیام هایی از طرفشون دریافت کنم که صمیمی باشه. نه اونقدر نزدیک که دوست هم باشیم اما حضورشون برام دلگرمی باشه

مثلن من سوال بپرسم و راهنمایی بشم یا دلسرد یا امیدوار

به هرحال توی این فضا(اینترنت) بیشتر میتونم آدم هایی که برام جالبن رو انتخاب کنم و از اشتراکات لذت ببرم

اما خب اون خلأ ای که همیشه بوده، هست و امیدوارم یه روزی پر بشه

امیدوارم پذیرفته بشم.

راستی اون ها مثل ارتباطات سابق و دوران جاهلیم نیستن. دورادورن

 

جدانوشت: 1.و 2: من چه بدجنسم

3. رسم پاگشا را اصصصصصلن دوست ندارم. از دیدن معذب شدن کسی که سنگینی وظیفه دعوت را احساس می کند بگیر تا تدارکات و اقداماتش و از آن طرف کسی که این فعل رویش انجام شده! و معذب شدنش از طرف خودش

چه کاریه؟ چرا کارها نباید دلی باشن؟ چقدر زندگی از شرق تا غرب فاصله دارد...

یکی از خاص ترین مواردی که میتوانم در موردش مقاله بنویسم، روکش مبل ژله ای همان شیشه ای و شفاف هاست که دود از مغز آدم در میآورد و در سمت دیگر کره زمین کسی میتواند چقدر راحت بگیرد و متفاوت زندگی کند