احساس مرگ می کنم فقط به واسطه جنسیتم

احساس زنده به گوری می کنم

احساس له شدگی

احساس تنهایی

احساس فراموش شدگی

احساس نابودی و دست و پا زدن

احساس تمام شدگی

دلم هیچ چیز نمیخواد

دلم هیچ چیز نمی‌خواد

دلم نمی‌خواد باشم

زندگی هرچقدر هم که امیدوار باشی خسته کننده ست

تنهایی و غربت گریزناپذیره

طرد شدن گریزناپذیره

سرشار از احساس بودن و نادیده گرفته شدن تقریبن کلش

وقتی سراسر احساساتت به جهنم باشه

چطور میشه سرحال موند و خفه نشد

چرا زندگیت خارج از کنترلته اما مسؤلشی

توش تنهایی و بهت سخت می‌گذره ولی ازت بازخواست میشه

تو در غمی و باعثش؟ در خواب