از این نامردمی ها
احساس مرگ می کنم فقط به واسطه جنسیتم
احساس زنده به گوری می کنم
احساس له شدگی
احساس تنهایی
احساس فراموش شدگی
احساس نابودی و دست و پا زدن
احساس تمام شدگی
دلم هیچ چیز نمیخواد
دلم هیچ چیز نمیخواد
دلم نمیخواد باشم
زندگی هرچقدر هم که امیدوار باشی خسته کننده ست
تنهایی و غربت گریزناپذیره
طرد شدن گریزناپذیره
سرشار از احساس بودن و نادیده گرفته شدن تقریبن کلش
وقتی سراسر احساساتت به جهنم باشه
چطور میشه سرحال موند و خفه نشد
چرا زندگیت خارج از کنترلته اما مسؤلشی
توش تنهایی و بهت سخت میگذره ولی ازت بازخواست میشه
تو در غمی و باعثش؟ در خواب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 0 توسط پيچک
|