باز به چهار صبح رسیده م.

این روزها فکر می کنم به اینکه من یه بزرگسالم ولی هنوز کاملن با قواعد دست و پاگیر و باید ها و نباید های بچگی زندگی می کنم

یعنی دقیقن اون بند بودن

شاید چون به یه سری خواسته هام نرسیدم هنوز

ولی فکرمیکنم این یه مرامه

که خودت باشی

و من چقدر درگیر خودم نبودن بوده م همیشه به قدری که حتی در مورد تمایلات واقعیم نمیتونم حقیقت رو پیدا کنم

اینکه من دلم چی میخواد در حقیقت. یا من چجوری م در حقیقت

فکر می کردم خودم رو شناخته م ولی الان میبینم وقتی یه کاری رو بدون اطلاع هیچ کسی می کنم هنوز برام جدیده

که خب خیلی فاصله داره با اینکه برای خودت زندگی کنی.

نوشتمش که از ذهنم نره.

 

و دیگه چی؟ 

باز یادم رفت حرفم

دارم برای برنامه ریزی تلاش می کنم

برای آدم های مجازی وقت می گذارم و خبری از خودم ندارم

حتی یک چای برای خودم

یک عکس

یک کتاب

خبری نیست.

مرض تلفن نزدن را کسی دارد؟ نممممییییتوانمم تلفن بزنم یا جواب بدهم

فکر میکنم ممکن است جزو بیماری های عجیب غریب ولی ثبت شده باشد

غریبه یا اشنا فرقی نمی کند.

 

آهان شاید این را میخواستم بگویم

که یک دوست ِِ باقیمانده در زندگیم دیشب بهم زنگ زده و مکث می کند و از جواب هایم می گوید نگرانم شده

و من

من ِِ تنهای کمبود محبت بهش می گویم توجهش برایم ارزشمند است.

واقعیت اینه که توجهش برایم ارزشمند است اما باهم فاصله ها داریم

معذب بودن ها دارم 

و برگرفتن ها دارد. 

نمیدونم شاید من ... م. یک فحش شخصی به خود

من شاید هرروز به یک آدم و لزوم تلفن زدن به او فکر کنم ولی صبر کنم تا ببینمش. تلفن نزنم. خسته کننده ست.

 

چقدر پرده خریدن سخت است. چقدر یهو بعد از محاسبه، قیمتش زیاد می شود. در حدی که دیگر برنگشتم بخرم و حالا حتمن گران تر شده و هنوز هم سخت است اعتماد کردن به همچین فروشنده هایی.

 

راستی کی میخواهم خودم را زندگی کنم؟