انگار برگشته م به گذشته

وقتی نصفه شب پای میز تحریر وقت می گذراندم

یا میخواندم یا مینوشتم یا گوش میدادم

به عقب می رفتم. از حال غمین یا راضی بودم. و برای آینده تلاش به برنامه ریزی می کردم

با همین چراغ مطالعه و پشت همین میز.

امشب دقت کردم فهمیدم شاید برای هرکسی پیش نیاید که لوازم تحریر زیبا و رنگی اش را پدرش خودش خریده باشد

بدون اینکه من بوده باشم این ها را برایم پسندیده بود

و من حالا هفته هاست درست نمیبینمش

نمیتوانم فاصله گرفتنشان با خودم را بپذیرم و من هم فاصله می گیرم

از غربت همیشگی م باز هم دلم گرفته است و لج می کنم

انگار نمیتوانم تحمل کنم مرا بر غرورشان ترجیح نداده ند.

چرا برای غریبه ها غرور ندارند؟

چرا من دچار این حالت می شوم؟ 

چرا اشک من مهم نبود؟ چرا به رویشان نمی آورند؟

چرا نزدیکان ِِ آدم باید راجع به آدم با دیگران بگویند و نه خود ِِ آدم؟

من واقعن توقع زیادی دارم؟ بیراه می گویم؟

حق تصمیم گیری برای خودم را ندارم؟

مهم نیست نظرم؟

قرص و دکتر رفتن من را نمیدانند به اینکه من از آنها خبر ندارم کاری ندارد؟

شاملو داره میگه هزار قناری خاموش در گلوی من و من واقعن از بغض گلودرد دارم

روزگار لعنتی چرا مرا میترسانی از عواقب کارم؟ چرا هیچکس دیگران را از انچه بر من میدارند نمیترساند؟

واقعن ممکن نیست آنها هم پشیمان شوند؟

من کس دیگری هم دارم؟

در مورد مملکت انگار سِر شده م و نه سِر شدنی که در درون خودت را بخوری. از نوع واقعیش. فقط میدونم باید از همین روزها هم استفاده کنیم چون هر لحظه امکان خیلی بدتر شدنش هست.

 

فعلن همین

از آشپزی فاصله گرفتن آرامم کرده و کمی به امور رسیدگی کرده م.

در حدی که از خودم ناراحت نباشم و برای بقیه ش برنامه بچینم

 

خدایا کمکم کن

الهی به امید تو...   .     .    .