پدر و مادری که دوستت ندارند را چه کنی؟
باخت/کثیفی
اما ساعت ها یا سال هایی که اینطوری گذشته را ققط خودم میدانم و حالم همیشه از این بابت بد بوده
ولی چطوری بِکَنم؟
نیاز ها و حاشیه ها در یک محیط هستند و مدیریتش خیلی حواس ِِ جمع می خواهد که من انگار ندارم
خسته شدم
؟
این روزها فکر می کنم به اینکه من یه بزرگسالم ولی هنوز کاملن با قواعد دست و پاگیر و باید ها و نباید های بچگی زندگی می کنم
یعنی دقیقن اون بند بودن
شاید چون به یه سری خواسته هام نرسیدم هنوز
ولی فکرمیکنم این یه مرامه
که خودت باشی
و من چقدر درگیر خودم نبودن بوده م همیشه به قدری که حتی در مورد تمایلات واقعیم نمیتونم حقیقت رو پیدا کنم
اینکه من دلم چی میخواد در حقیقت. یا من چجوری م در حقیقت
فکر می کردم خودم رو شناخته م ولی الان میبینم وقتی یه کاری رو بدون اطلاع هیچ کسی می کنم هنوز برام جدیده
که خب خیلی فاصله داره با اینکه برای خودت زندگی کنی.
نوشتمش که از ذهنم نره.
و دیگه چی؟
باز یادم رفت حرفم
دارم برای برنامه ریزی تلاش می کنم
برای آدم های مجازی وقت می گذارم و خبری از خودم ندارم
حتی یک چای برای خودم
یک عکس
یک کتاب
خبری نیست.
مرض تلفن نزدن را کسی دارد؟ نممممییییتوانمم تلفن بزنم یا جواب بدهم
فکر میکنم ممکن است جزو بیماری های عجیب غریب ولی ثبت شده باشد
غریبه یا اشنا فرقی نمی کند.
آهان شاید این را میخواستم بگویم
که یک دوست ِِ باقیمانده در زندگیم دیشب بهم زنگ زده و مکث می کند و از جواب هایم می گوید نگرانم شده
و من
من ِِ تنهای کمبود محبت بهش می گویم توجهش برایم ارزشمند است.
واقعیت اینه که توجهش برایم ارزشمند است اما باهم فاصله ها داریم
معذب بودن ها دارم
و برگرفتن ها دارد.
نمیدونم شاید من ... م. یک فحش شخصی به خود
من شاید هرروز به یک آدم و لزوم تلفن زدن به او فکر کنم ولی صبر کنم تا ببینمش. تلفن نزنم. خسته کننده ست.
چقدر پرده خریدن سخت است. چقدر یهو بعد از محاسبه، قیمتش زیاد می شود. در حدی که دیگر برنگشتم بخرم و حالا حتمن گران تر شده و هنوز هم سخت است اعتماد کردن به همچین فروشنده هایی.
راستی کی میخواهم خودم را زندگی کنم؟
فرصت ها مثل ابر ها در گذرند
حرف به خصوصی ندارم فقط با مرور پست های جسته و گریخته ای که توی حدود یک سال اخیر نوشته بودم میتونم بگم الان حالم خیلی بهتره و با اینکه هنوزم که هنوزه کارای انجام نشده ی قدیمی و رابطه های ناخوش احوال دارم اما راضی ترم و همچنان امیدوار
خدا رو شکر می کنم و از اینکه محرم پیش روئه احساس آرامش می کنم و امیدوارم ازش استفاده واقعی ببرم
دلم میخواد از چیزایی که اسیرم کرده رها بشم و فقط حال م رو زندگی کنم و به لحظه و آینده ی قابل تغییر دچار باشم نه چیزای کهنه و مضر.
وای یه جمله ها و اهنگ ها و چیزایی هست که یهو میشنوی و فرصت ثبتش رو پیدا نمیکنی اما میخوام برم ارشیو دیشب رادیو اوا رو چک کنم تا جمله ی خیلی خوبی که شنیدم رو شاید پیدا کنم.
امسال هم کتاب نخوندم یا ورزش نکردم البته هنوز
ولی ایده ها و آدم های خوبی توی نت پیدا کردم
کسایی که همدلن باهام. دیگه خسته شدم میرم
خداحافظ
اینم حدیثی عزیز
امیرالمومنین علی علیه السلام می فرماید: اَلْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ اَلْخَیر؛ فرصت ها چون ابرها می گذرند، پس فرصت های نیک را غنیمت شمارید.
میام بقیش رو می گم فعلن دارم تایید می کنم
زندگی همینه
خوش خیال بودم و اون اویزی که خریدم رو کوبیدم رو میز یکی از سنگاش شکست و هموز نصب نشده و صبحانه و ناهار نخوردم و "بد" و "بیراه" گفتم و از صبح تا شب گریه کردم.
البته شبش به خیر گذشت اما چیزی که از بین میره به سختی قابل جبرانه
من سخت میگیرم یا حق دارم رو نمیدونم.
التماس دعا
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد....؟
قید ارایشگاه همیشگی که دوستش نداشتم را زده، جای جدیدی را امتحان کرده، ازم با چای هل هم پذیرایی شده، و در نهایت موهایم را از ته زده و اصلن احساس غریب بودنش را نکرده و با خانم ارایشگر به کله ام خندیده ایم
خیلی خیلی خیلی کیف دارد دست لای موهایم کردن و خنک و ازاد و تازه بودنش را حس کردن
خیلی خوب است و من در کف موهای جدیدم هستم
روز خوبی بود و من هنوز خوشحالشم
دوستان عزیز من واقعن حسرت میخورم برای وبلاگ نویسی ای که بر باد رفته
کاش میشد برگردند ان ها که دل شکسته یا گرفته اینجا را ول کردند و دیگر نمینویسند..
دیگر اینکه به پایین ترین وزن خود در چندین سال گذشته رسیده م
و اینکه اخبار بد ِِ کلی یک طرف، اخبار شخصی ادم ها، دکتر رفتن ها و منتظر جواب ازمایش بودن ها و حساسیت ها و دارو پیدا کردن ها و ناتوانی در خرید مایحتاج روزانه یک طرف. غم عزیزان یک طرف
شعر حافظ که توی تیتر گذاشتم بدجور به دلم نشست..
آدم بزرگ های زندگیم و نه هم سن و سال هایم، من را با این مفهوم اشنا کردند...
دستم داره خواب میره از بس گوشی گرفتم دستم
شهریور شده
امسال بالاخره قسمت شد برم نمای.شگاه صنایع.دستی و خریدای دلپذیری هم کردم. به جز آب معدنی که دم در دو هزار تومن بهم فروختش و من با یه حالت لمسی بی چون و چرا خریدمش اما تصمیم گرفتم دیگه فراموش نکنم بطری ببرم، یه آویز دستبافت رنگی پنگی خیلی خوشگل و یه سبد حصیری کوچیک و دوتا قاشق چوبی گرفتم. چقدر اسم هاشون هم جذابه!
و نکته اینه که دوبار رفتم و روز دوم یک عالمه پله رفتم و مسیرهایی رو برای رفت و برگشت انتخاب کردم که مثلن از کنار اتوبان باید با پله به منطقه مسکونی بغل اتوبان برسی و در این بین یه جایی از اتوبان سردرآوردم که نه راه پس بود نه پیش. در حقیقت راهش برگشتن بود اما من بین دو ایستگاه اتوبوس کنار اتوبان جایی که هیچ ماشینی بخواد هم نمیتونه نگه داره از کنار اتوبان:| راه افتادم به پایین و از لا و لوی شمشاد های کنارم هم میهراسیدم جونور یا هپلی و معتادی چیزی باشه و فقط از یه جایی به بعد که درختا و باغچه تموم شد و پیاده رو بود رفتم توش و تا قبلش خودم هم نمی فهمیدم چرا ایجور می کنم. وقتی هم شروع کردم باید تا تهش میرفتم و خلاف جهت ِِ ماشین ها میرفتم تو دلشونU_U
اما به خیر گذشت البته واقعن موتوری ها خطرناک بودن ولی بالاخره جون به در بردم. همه چیز دست به دست هم داد تا جدا از پل عابر پیاده، از سه سری پلکان توی پستو های محلی! بگذرم و زانوانم دیگه جوابگو نیستن و جدن نمیشه دیگه ورزش نکنم.
همه اینا به کنار اون لحظه که دستاوردم رو روی دیوار نگه داشتم تا ببینمش خیلی چسبید❤.
در نهایت هم تونستم یه ته دیگ رو با موفقیت در بیارم و از چیزی که پختم راضی باشم و چای سبز و شکلات بخورم.
مرسی که فردا عیده خدا دل همه رو خوش کنه به مریضا سلامتی بده و من و زبان و فکرم رو هدایت کنه
برای همه آدم های دور و نزدیک مجازی و غیرمجازی سلامتی ارزو می کنم.
امیدوارم و غافل
به امید هدایت
به اسم تنبلی می گذارم ولی دکتر و دارو و آزمایش پول میخواست و الان پول بیشتری هم. من نمیتوانستم درد هایم را بگویم و واکنش های مخرب داشتم.
امروز انگار از تعطیلات یک هفته ای برگشته م و خب بهتر و سرحال ترم اما واقعن باز هم مجبور به استراحت می شوم تا بتوانم ادامه دهم.
دکتر رفتن برایم مثل کاری شده که از بی انتهاییش بیشتر گریزانم تا خودش. مشکلی ندارد بالاخره خودت را جمع و جور می کنی و می روی
بهتره بس کنم. به قول اون جمله هه دهنم رو ببندم و شروع کنم.
برای من اونجوری نیست. نمیخوام ناشکری کنم و خودم باعث خیلی از مشکلاتم هستم. الان فکر کردم حداقل دو ساله که پای چشمم گود افتاده. این بد نیست. یعنی من خودم رو توی مسیر و بین مشکلاتم در حال حرکت و ادامه دادن می بینم که اینم یک قسمتیشه. حتی شاید همین گودی جشن گرفتن داره. چون همه ی اینا رو تو خودش داره. بزرگ شدنم در گرو همین سختیاست. پس خدا رو شکر می کنم.