بعد از انقلاب

الان خیلی سریع ناراحتی هام از یه نفر رو براش نوشتم و گذاشتم جایی که بعدن بخونه. نمیدونم فایده ای داره یا نه ولی من برای آرامش خودم این کارو می کنم. که بدونم حتی اگر با بوق و فلاشر هم نفهمیده دیگه من به گوشش رسوندم که ناراحتم و از چی.

 

 

خب

قرار بود بیام از روزم بگم اما آخرش خراب شد.

به هر حال.

رفتم بعد مدت ها انقلاب و انگار خیلی دلم تنگ شده بود چون بازم از کت و کول افتادم و به همه کارایی که میخواستم نرسیدم و یه روز دیگه هم می رم به زودی ایشالا

اما بازم خوب بود

و داشت خوب پیش می رفت و هی احساس می کردم من اون دختر سابق و کله خر سابق نیستم که یهو دیدم دیوونگیم رو به جا آوردم.

یه آقای سیاه پوش ِِ احتمالن سیگاری میگاری ِِ سیبیلوی شاید کت چرم پوش که لبخند هم می زنه پیشنهاد داد کارتم رو ببره توی دفترشون بکشه و یا خودم باهاش برم(رفیق ِِ دستفروشی بود که میخواستم ازش کتاب بخرم)

که من کدوم رو انتخاب کرده باشم؟

هرچند که دفاع از کارتم مهم بود اما آیا از خودم هم مهم تر بود؟ یعنی هیچ گزینه دیگه ای نداشتم؟ چک کردن کیف پولی، عابر بانکی چیزی.

خلاصه در راه دیدم وارد یه آسانسور دو نفره شدم با همین آقا به سمت طبقه دوم توی یه ساختمون داغون و کثیف به دفتری که کتابای قدیمیش ولو همه جا پهنه و یه آقای دیگه هم سلام ملام کرد و اون آقای اولی منو راهنمایی کرد از کدوم لای کتاب ها برم به سمت میز و خودش وایساد این طرف و من رو راهنمایی کرد برم پشت میز کارت بکشم!!!!

الان که دارم مینویسم هم احساس می کنم آقاهه هم باید تو فکر رفته باشه! که چه جالب! میشه کسی بدون دردسر بیاد کارت بکشه:||||

ایموجی ِِ کوبش بر پیشانی لطفن.

خلاصه بدون تخفیف! کتابی رو که از اول توی خریدش مشکوک بودم اما از یه طرف نهیبی وجود داشت مبنی بر اینکه همین بعدن گیرت نمیاد، خریدم و وقتی از ساختمون خارج می شدم شلیک نهایی رو زدم و به آقاهه(فروشنده اول که واسش مهم نبود کارت خوان نداره) یه ممنون هم گفتم😶

احساس می کنم باید برم صدقه ای چیزی بدم به شکرانه اینکه الان اینجا نشستم.

این بود معنی واضح ِِ کله خر.

در ضمن به تازگی رفتم سراغ دفترهای خاطره ده سال پیش. و خب جالبه که توی یکیش نوشتم ده سال دیگه چه شکلیم؟(دقیقن همین روزا) و نوشتم یعنی ممکنه برگردم همه اینارو بخونم؟ که خب الان این مشکلیه برام که حوصلشونو ندارم اما در عین حال برای نابود کردنشون باید برم سراغشون. چون دلم نمیخواد یه ورق ساده نزده باشم و دلایل دیگر. در حقیقت هیچ علاقه ای به این کار ندارم و برام یه کاره و ! چقدر زیبا واقعن😂 ده سال پیش نمیدونستم هیییچ علاقه ای بهشون نخواهم داشت که هیچ، از مرور خود ِِ گذشته م، هم حالم بد می شود، هم دلم برای خودم می سوزد، هم میبینم بعضی چیزهایی که دوست ندارم را هنوز دارم. خلاصه شاید از نظر کلی، مفید و تلنگری باشد اما اصلن لذت بخش و لبخند ِِ رضایت آور نیست.

به هرحال حالا با بغضی که ته گلویم باز عود کرده و درد می کند و گریه مریه ای هم در کار نیست، می روم ورقی به کتاب ها بزنم هرچند دیگر بعد از شام و روی مبل و آرام و راضی و آماده برای ذوق و استراحت نیستم

خورده توی حالم و گلویم را حس می کنم و خوابم که قرار بود از خستگی و رضایت خیلی خوب و زود اتفاق بیفتد، در خیال های دور گم شده.

اوووووووف

 

 

+یعنی اون یارو هر روز هر کارتی رو می بره بالا می کشه؟ البته انگار رفیقش گفت چون مغازه روبرویی الان تعطیل شده اینطوری شده وگرنه همون روبرو کارت میکشه

😑

 

به امید هدایت و رستگاری

یادم نره که چه بدی هایی کردم و خوبی دیدم

یادم نره که چه حرف بدی زدم و چه افکاری رو روی کاغذ دیدم

من نمیتونم از همه توقع عالی بودن داشته باشم و خودم داغون بمونم

خدایا خودت نجاتم بده خودت نجاتمون بده خودت دستمون رو بگیر خودت کمکم کن خودت اصلاحم کن

بغض مغزی-قلبی

حالم خیلی وقته خوب نیست و به نظرم دلیلش اصلن طبیعی نیست.

 

میدونم که دلیلش تقصیر من که نیست هیچی کاملن غیرعادیه اما ضربه ش رو من میخورم و نمیدونم باید چیکار کنم

زد به تیروئید و سلامتیم و من همچنان امید دارم یه روزی همه چی تغییر کنه

این وسط خیلی خسته شدم وگرنه خودم میتونستم به خودم کمک کنم

الان به صورت قحطی زده ای روزگار میگذرونم

خدایا کمکم کن

 

چقدر چیزهای توی زندگی دارم که دلم میخواد بفروشمشون و برم سفر و بمیرم.

در حالی که سردش است.

در توصیف آدمیزاد همین بس که سردش است اما نمی رود پتویی چیزی بیاورد که خودش را گرم کند و همان طور روی مبل به سردش بودنش ادامه می دهد. 

دمم گرم

گویا امروز بنا رو گذاشته بودم به مرور خاطرات گذشته- همان هایی که همواره از یادآوریشان اجتناب می کردم و دلم نمیخواست حتی ذره ای پالس مربوط به آن دوران برای کائنات بفرستم مبادا اتفاقی بیفتد.

امروز وقتی خنکی هوا را روی صورتم حس می کردم برای مدت کوتاهی ایستادم و بدون هیچ مداخله ای از موقعیت اطرافم، به روبرو، همان جایی که قدم های اشتباهم را برداشته بودم خیره شدم. از تغییرات سپاسگزار بودم و سعی کردم به تمام مناطق گریزم نگاه کنم و یادم بیاید که چگونه جان سالم به در بردم و زندگی و صاحبش به من جان و فرصت دوباره داد. شاید فرصت اشتباه های تازه. اما از جایی در عمق وجودم به اندازه ای احساس رهایی می کردم. به اندازه ی خوبی. مسلمن هیچوقت دلم نمیخواهد فراموش کنم چه بر من گذشت چون همان چه که گذشت بود که زندگی جدیدم را ساخت. این آرزوی همان روزهایم بود که هیچوقت از یاد نبرم و قدر بدانم.

من امروز هم گاهی از ته-احساسِ لبخند داری که با مرور بعضی چیزها برای چند آن پیدا می کردم ناراحت میشدم و خودم را سرزنش می کردم.

امیدوارم این گذر زمان و البته رشد کردنم سرانجام ِ خیری داشته باشد و من همواره رشد کنم و خطایی را تکرار نکنم.

 

انگار یه چیزهایی یادم رفت که میخواستم بگویم.

شب که الان باشد هم -نباید به پالس های ارسالی احتمالی از طرف دیگران فکر کنم- -خدایاااااااااااااااااا هدایتم کن- به مرور الان ِِ آدم های قبل پرداختم که اطلاعات جدیدی هم در بر داشت و مسلمن همان ترس های قدیمی پابرجاست.

به هرحال شاید مفید است که آمار های گاه به گاه داشته باشم. تا مواظب باشم -هرررررچند که شخص دیگری باید مواظبم باشد و من هیییچ کاره م.

 

امروز برای یک کار اصلی ِِ پنج دقیقه ای راه افتادم و بعد از انجامش سر از همین قضایا که گفتم درآوردم. 

بگذار این را هم ثبت کنم که فهمیده م من افسرده شده م و همین که کمی واقع بین تر هم شده م کمکم می کند کمتر غصه بخورم و برای حالم تلاش کنم. بیخودی اما به این فکر کردم که اگر همین قبلی ها را یکوقتی ببینم در نظرشان اوضاعم چجور خواهد آمد که مسئله احمقانه ایست و واقعن زندگی من برایم عزیز است. مثل تمام بالا و پایین هایش.

 

این هم چاشنی کنم: دوستی دیروز بعد از یکسری جملاتم در مورد احوالاتم و واکنش هایم نسبت به آنها گفت "برای این‌که ایمان داری" و خب از همان موقع چندین بار این حرفش خلقم را نوازش کرده است.

 

آهان من چرا با همسایه ها اینطوری می شوم؟ یا چرا آداپتورم سوخت و نتوانستم خرید جدیدم را امتحان کنم؟ چرا برای کسی تقویم سال بعد -آن هم از نوع تصویرگری شده مورد علاقه ش- را خریده بودم و وسط گشتن دنبال آداپتور هوس کردم به جای صبر کردن تا عید همین حالا ذوقم را خالی کنم و هدیه اش را بدهم و او خوشحال نمی شود؟ چرا مشعوف نمی شوی تو؟؟! 

فکر میکنم باید به راهبرد های شخصی م ادامه دهم و به مابقی چیزها کاری نداشته باشم.

دمم گرم

ادامه نوشته

بلاگفای سه نقطه

الان رفتم اون ته مه های وبلاگ دوستان

یکجورایی قلبم تکان می خورد و توان تحملش را ندارم

کسانی که در ذهن من زندگی می کردند و حالا دیگر معلوم نیست کجا و در چه حالیند و من تا قبل از مرور نامشان در لیست به یادشان نبوده م... اینجاش تلخه

یاد اون هایی که بودم هم چه فرقی میکنه

راهی نیست که بهشون بگم خوشحال می شم اگر برگردید(برم کامنت بذارم؟تیری در تاریکی) (آخه با بعضیا رودرواسی داشتم!)

خوشحال می شم اگر بدونم خوشحالید و این ننوشتن به خاطر مشغولیت های خوبیه

دعا می کنم تک تکشون برقرار و عاقبت به خیر باشند

دلگرمی ِِ سرد

دلگرمی سرد یعنی کشف وبلاگ های خوب جدیدی که تازه تازه می نویسند و دلت را گرم می کنند به بودنشان در این فضای وبلاگ ننویسی و اینستا.گردی

ولی سرد چون یکبار تمام آن دلگرمی ها از دست رفته ند و اطمینانی نیست باز باقی بمانند یا نوشتنشان همچنان بیاید!

دلگرمی های سرد! دلتان گرم