این حرف ها

داشتم پنجره ها رو می بستم می رفتم یهو آخری رو دیدم اِ

سرمه خریدم! گفتم بیام پُزش رو بدم😊 برای اولین بار در زندگیم و هنوز نرسیده بدستم البته

و به دلایل مختلف 

جدا از خواصی که براش میگن و منم خوره ی چیزای طبیعی و خالص،

اینکه چه ریملی بگیرم و چقدر قیمتشه و کی خشک بشه و اینا هم از حوصله م خارج بود

اون فروشنده هم که اعتمادم رو برانگیخت

ببینم چی میشه:)

حس خوبی داشت.

دیگه اینکه هنوز توی مسیرم هستم. می دونم میگن کلش مسیره ولی من توی مسیریم که برسم به مسیرم . انشاالله

 

این وسط مسطا که داشتم هول هول قورباغه هام رو قورت میدادم روو هم روو هم لاینقطع و بدون جرعه ای آب یا ماست😂! ، عزیزی بهم کمک کرد که جاش رو به عنوان آدم های خوب دنیا چندصد پله بالاتر برد.

تنش سلامت و دلش شاد

حالا من هنوز برنامه م رو نریخته م

تمومش نکرده م و بیست و هششششششت مهر گذشت.

البته بدک نبودم

اما بدون برنامه بودن یعنی هیچی

داشتم فکر میکردم خیلی وقته یه قدم زدن یا عکس گرفتن یا کاری رو با عزیزانم کنار هم انجام دادن تجربه نکردم

کتاب هم که اوضاعش وخیمه

از اون حس های نیمه دوم سال، پاییز و این حرف ها هم خیلی کمتر دارم

قشنگ انگار دارم تغییرات و خاموش تر شدنم رو حس می کنم

البته به نظرم به سمت مثبته بیشتر

یه جور قرار گرفتن. -بر وزن آروم و قرار

خلاصه.

الان باید تا تنور داغه بقیه قورباغه ها رو بچسبونم

به پیش

 

+با آرزوی سلااااااااااااامتی و دل خوش برای تک تک آدم های خوب ِ روزگار

اینترنت بهم حمله کرده

نگران حل مشکلات دیگرانم

و دنبال چیزهایی که در حقیقت اولویت من نیست

باید بنشینم سر جایم

و آنچه واقعن وظیفه و در توانم است انجام دهم

می شود لطفن؟ انشاالله

طبق معمول نصفه شب ها

زده به سرم نمیدونم از کجاش بگم

وقت تلف کن نبودن ِِ متن ضمانت نمی شود

ادامه نوشته

Sweetness of a dream - Daal band

انگار برگشته م به گذشته

وقتی نصفه شب پای میز تحریر وقت می گذراندم

یا میخواندم یا مینوشتم یا گوش میدادم

به عقب می رفتم. از حال غمین یا راضی بودم. و برای آینده تلاش به برنامه ریزی می کردم

با همین چراغ مطالعه و پشت همین میز.

امشب دقت کردم فهمیدم شاید برای هرکسی پیش نیاید که لوازم تحریر زیبا و رنگی اش را پدرش خودش خریده باشد

بدون اینکه من بوده باشم این ها را برایم پسندیده بود

و من حالا هفته هاست درست نمیبینمش

نمیتوانم فاصله گرفتنشان با خودم را بپذیرم و من هم فاصله می گیرم

از غربت همیشگی م باز هم دلم گرفته است و لج می کنم

انگار نمیتوانم تحمل کنم مرا بر غرورشان ترجیح نداده ند.

چرا برای غریبه ها غرور ندارند؟

چرا من دچار این حالت می شوم؟ 

چرا اشک من مهم نبود؟ چرا به رویشان نمی آورند؟

چرا نزدیکان ِِ آدم باید راجع به آدم با دیگران بگویند و نه خود ِِ آدم؟

من واقعن توقع زیادی دارم؟ بیراه می گویم؟

حق تصمیم گیری برای خودم را ندارم؟

مهم نیست نظرم؟

قرص و دکتر رفتن من را نمیدانند به اینکه من از آنها خبر ندارم کاری ندارد؟

شاملو داره میگه هزار قناری خاموش در گلوی من و من واقعن از بغض گلودرد دارم

روزگار لعنتی چرا مرا میترسانی از عواقب کارم؟ چرا هیچکس دیگران را از انچه بر من میدارند نمیترساند؟

واقعن ممکن نیست آنها هم پشیمان شوند؟

من کس دیگری هم دارم؟

در مورد مملکت انگار سِر شده م و نه سِر شدنی که در درون خودت را بخوری. از نوع واقعیش. فقط میدونم باید از همین روزها هم استفاده کنیم چون هر لحظه امکان خیلی بدتر شدنش هست.

 

فعلن همین

از آشپزی فاصله گرفتن آرامم کرده و کمی به امور رسیدگی کرده م.

در حدی که از خودم ناراحت نباشم و برای بقیه ش برنامه بچینم

 

خدایا کمکم کن

الهی به امید تو...   .     .    .