روحم جا نداره
جایی برای پناه بردن ندارم
مرور زندگی ام نتیجه گریه می دهد
من خسته م
تنها
غریب
خسته
خسته
تنهایی همیشگی
اگر دردل را امتحان کنم متهم می شوم
به ناشکری یا سختگیری
اتهام در حالی که نمی دانند
خدایا
مرا در آغوش بگیر
فقظ ارامش غیر دنیایی می خواهم
خیلی
انرژی برای ادامه زندگی ندارم
برای حمام کردن هم انرژی نداشتم
امدم بیرون
انرژی تظاهر کردن را که دیگر فکرش هم سخت است
احساس پیری می کنم
پیر شدن و ذوقی نداشتن
دلم حلاصی از زندگی می خواهد
دلم مرگ میخواهد و حسرتی برای کسانی که درکم نمیکنند
دلم میخواهد همممممشان را بگذارم بروم
خسته ام کرده ند و من نا ندارم
دیگر ذوقی ندارم
دیگر ذوقی ندارم
توان ندارم
پیرم کرده ند
نمیخواهم ادامه بدهم
واقعن فکر می کنم اینکه ظلمس به کسی نکرده باشم
در مقابل نعمت ها و فرصت هایی که بهم داده شد هیییچ کاری نکردم
و خودش میتونه ظلم باشه
ولی همین که سعیم به بدی نکردن بوده یه کم ارومم می کنه
چیزایی که الان خسته و ناراحتم می کنن مهم نیستن
میشه چیزای دنیایی
ولی همون لحظه های ناب ارامش و لذت خاطر که مثل نسیمی یهو وزیدن می گیرن و گاه گاهی و نه هنیشه هستن؛ فکر می کنم اونا لحظه های باارزش و واقعی زندگین
من دارم تجربه می کنم
و بسیار خامم
احتمالن برای همین نازک نارنجی بودنم انقدر دردم میاد;-)
اگه امشب بمیرم برام بقیه زندگی که مونده مهم نیست
تا الانش خوب بود.
احساس ارامش می کنم با تصور فاصله گرفتن ز این درگیری های دنیا
اللهم عجل لولیک الفرج
وقت نداشتن برای خود
حساسیت و زبری پوستی
لباس های محدودی که به هم نمی خورند
دغدغه دکتری که باید بروم
خرید هایی که دارم
نگرانی برای سلامتی خانواده
تماشای چروک های پایین چشم و جوش های پیشانی که تازه متولد شده ند
گول گول شدن لباس هایی که برای یکی دوبار پوشیده شده ند و حتی شسته نشده ند
و ناپدیدی کسانی که توی لیست دعوتت بودند و مدت هاست حالت را نپرسیده ند
قرار های اجباری و انرژی گذاشتن و سرحال بودن تظاهری
و مملکتی که ایراد های حیلی زیادی دارد
و خبردار شدن از وضعیت های سخت زندگی دیگران
و مراعات
مراعات کردن های من که زندگیم را پیچیده می کنند
خداوندگارا
مرا بیامرز و هدایت بفرما
هدایت بفرما
الهی آمین یا رب العالمین
خدایا زندگی اسان نیست
یادآوری آنچه نباید بر زبان می آمده و آمده.
خدایااااااااااااااااااااااااااااا
گفتارم را هدایت کن
خدایا هدایتم کن
خدایا دوستت دارم
خدایا تنها کسم تویی
خدایا من خیلی کوچک و ضعیف و نادانم
خودم خودم را آزار می دهم
دیگران مرا
و زنده م
و نگران آخرتم
میان کسانی که درکم نمی کنند
میان دوستانی که یادی از من نمی کنند
میان نزدیکانی که از حالم خبر ندارند
میان عزیزانی که مایه ی رنجششانم
به جای تاثیر مثبت بدتر تاثیر منفی دارم برایشان.
خدایا
امشب بعد از اینکه به پدر و مادرم گفتم می دانید دلم چی می خواهد نتوانستم از بغض بقزه ش را بگویم
بعد که پرسیدند گفتم دلم می خواهد با مامانی برم بیرون
مامانیِمن مادربزرگ بیمار و مسنم است که صدیگر نمیتواند مثل سابق صحبت کند و جمله بگوید
نمیتواند راه برود
من دارم گریه می کنم
نمیتوانم از او مشورت بگیرمِبه عنوان زنی که قبولش دارم
که از آن تک هاست
که نبودنش را تصور نمی کنم
که دوستش دارم و از دیدنش خوشحال می شوم و کم به او سر می زنم
خیلی کمتر از ان چیزی که باید
خدایا
خدایا
خدایا
و باز اشک می آید
می گویم نمی خواهم و می گوید دیگر ریخته ن و اصرار می کند
احتیاج به فین دارم
با وجود اینکه از یک زمانی به بعد امیدهایم را راجع به خودش کم کرد
کلی هنوز هم تنها کسیست که واقعن دوستم دارد
هرچند از حال دلم خبر نداشته باشد
هرچند خودش هم مسبب بعضی ناراحتی هایم باشد
ولی برای من قدم بر می دارد
یعنی اگه داشتن که داشتن و مجبور به تحملشون بودم
مشکلم همینه که خب من توی هیچکدوم از اون موقعیت هایی که بعضی ها تجربه کردن و دردش رو تحمل کردن نیستم
پس وقتی برای آروم کردن خودم، اونارو به خودم یادآوری می کنم، حرصم در میاد
و وقتی سرتاپا بغضم هیچ دوست یا فامیلی از حالم خبر نداره
من خدا رو دارم ولی خودم ازش دورم
از دیشب تا همین یکی دو ساعت پیش یک سره به جز وقتایی که خواب بودم سریال دیدم
و نمی گم خوشبخت نیستم تا زندگی بطنه در گوشم و با گرفته شدن نعمتام منو متنبه کنه
می گم چرا حالا که هستم شرایط نمیذارن ازش لذت ببرم؟
شایدم هنوز یاد نگرفتم
و داره دیر میشه
داره دیر میشه
و من حالم بده.