یک طور کثیف پایخ زده ی بغض آلودی بعد از پست کردنم در وبلاگ رو تخت چشمانم را بسته م که صدای بابا می آید که صدایم می زند تا چای بخورم

می گویم نمی خواهم و می گوید دیگر ریخته ن و اصرار می کند

احتیاج به فین دارم

با وجود اینکه از یک زمانی به بعد امیدهایم را راجع به خودش کم کرد

کلی هنوز هم تنها کسیست که واقعن دوستم دارد

هرچند از حال دلم خبر نداشته باشد

هرچند خودش هم مسبب بعضی ناراحتی هایم باشد

ولی برای من قدم بر می دارد