از خواندن یک نوشته در یک وبلاگ روحم در سطح بالاتری نسبت به جای قبلی اش قرار گرفته

نوشته برای من لذت و آرامش و امید به همراه داشته

روحم را نوازش داده و به آن تلنگر زده است

اما در به اشتراک گذاشتنش مرددم. اولاً که مسلمن آن را به هرکسی نمی دهم، دوماً من یه ترس نهانی دارم از رسیدن از یک وبلاگ به وبلاگ خودم

نقل مکان در برنامه م هست. 


 

فسقله اتاق دارم، همیشه به هم ریخته

تازگی شروع کرده م درمانش کنم. اول که حجم انبوهی(بخوانید انبووووووه) از وسایل کف اتاق و روی میز و هوا را جمع کردم. شستنی ها را شستم بقیه را چیدم رو هم یا اگر جایی داشتند گذاشتم سر جایشان.

بعد نوبت تحول اساسی یعنی کمد بود

لباس هایی داشتم که برای هفت هشت سال کمابیش همینطور حملشان کرده بودم. دریغ از یک بار استفاده

لباس های نو لباس هایی نااندازه لباس هایی که به کارم نمی آمدند و در خریدشان اشتباه کرده بودم/کادوی مناسبی نبودند.

هنوز هم چنتایی لباس ناکارآمد دارم ولی الان خیلی فرق می کند و داشتنشان در حد انباری بهتر از نداشتنشان است مخصوصن چون نو هستند.

خب

کمد را آن هم درصدیش را جابجا کردم و کمی قادر به نفس کشیدن شدیم هردویمان(من و کمد) هرچند من نه زیاد

چون بعد از آن کمی وسایل سرگردان را رهگیری!(دلم خواست بگم رهگیری) کردم و برای چند شبی کف اتاقم جای رفت و آمد بود

از دیشب نوبت زیر تخت شد

پر از کتاب و کاغذ باطله(اما لای غیرباطله => باید وقت بذارم برای تفکیکشان) و کفش

و البته گرد و غبار و کرک و امثالهم کثیرا

یعنی دوباره دور و ورم پر شده از خرت و پرت

این دو سه شب گذشته از اینکه افق دیدم(در سطح اتاق) وسیع تر شده بود هم حس خوبی داشتم هم بیشتر از آن شرم و تاسف برای خودم

بگذریم.

دارم بهتر میشم.

حالا نشسته م لای این ها

وسطشان کتاب های نخوانده را از این ور می گذارم آن ور

از آن ور می گذارم آن ور

نمیخواهم ردشان کنم می خواهم «یک روزی»، دقیقن یک روزی بخوانمشان

حالا این که چیزی نیست

کتاب هایی دارم که خوانده م شان؛ تمام شده اند و حتی یک سری مطالبشان را برای خودم نگه داشته ام

اما دل کندن ازشان چیزی ست که الان باهاش مواجه شده م

مرور افکاری که در سرم روشن کرده اند باعث می شود دلم بخواهد هر چند سال؟ یک بار «یک روزی» برم سروقتشان تا افکارم را مرور کنم. بررسی کنم تا سر آخر غصه بخورم از فقدان عملی کردن ها یا از رضایت خاطر بابت محقق شدنشان لذت ببرم

چه هدفی

احساس می کنم اگر یاهو بود الان باید با اون انیمیشن هاش یه صدا پخش می شد با مفهوم : زپلشک

(الان از صحت وجود این کلمه اطمینان حاصل کردم)

و خلاصه من احساس می کنم چقدر بد زندگی می کنم/می کرده ام

داشتن حجم زیادی از وسایل 

نامنظمی مدام

و روح و روان خسته ام که همیشه قورباغه ای برای خوردن یعنی همان مرتب کردن دارد

و این به خاطر کمبود جا نیست اصصصصلن

روش غلطه و احتمالن با این روحیه میشه یه مساحت خیلی بزرگتر رو هم به فنا داد

بگذریم.

می خواهم طبق جمله ای که یکی از برنامه ریز های گوشیم بهم یادآوری می کنه، در آینده از امروزم متشکر باشم

از اینکه بالاخره راهم رو عوض کردم

زندگیم رو خلوت کردم بارم رو سبک کردم راهم رو یاد گرفتم

ان شاء الله

ان شاء الله

الهی به امید خودت با این بنده ضعیفت