وقتی خیلی رد دادم، هیچ آدمی و هیچ جایی پناهی نیست،
هیچ حرفی خالیت نمیکنه
اومدم اینجا
امروز روز ناخوشایندی بود
هفته آخر کاریه ولی تحملش خیلی سخت شده
هر بار که اولین روز کاری تموم میشه میام خونه انقدر خستهم که آمادهام آخر هفته رو شروع کنم
ولی میبینم اِ
تازه اولشه که
بله زندگی سخته ولی بعضی وقتا روانت تنگ میشه
نمیکشه
حتی اگه از بیرون غذا بگیری
ولی وقتی یه آدمی کنارته، نباید برای آروم شدن لزوماً روی حرف زدن با اون حساب کنی
چون انقدر حالت بده که ممکنه کار به جاهای باریک بشه و از حرف زدنت هم حالت بدتر بشه
پس بهتره مثل نوجوانی
بشینی توی وبلاگت
غصهت رو بخوری و کاری به کار کسی نداشته باشی و صبر کنی بگذره.
هیچ چیز دیگهای سراغ ندارم.
انقدر بلند بلند حرف زدهم و گریه کردهم و داد و بیداد و دعوا یا با هیجان تعریف کردم فحش دادم و هزار تا سروصدای دیگه، از همسایگی با همسایگان معذبم
همش احساس میکنم الان همه میدونن من چیا گفتم و کیم
من همونیم که فلان کارارو کرده و فلان حرفا رو زده
همونی که بیرونش با درونش فرق داره
همون غریب