خواب دیدم رفتم دانشگاه و می‌دیدم دانشکده‌مون رو عملا تبدیل به یه پاساژ کردن و همینجوری که با همکلاسیم راه می‌رفتم و وضعیت رو می‌دیدم، هق‌هق گریه می‌کردم و یادمه هم‌زمان از یه کسی که اونجا مراقب بود هم می‌ترسیدیم و فقط سعی می‌کردم یه چیزی پیدا کنم که شبیه قبل باشه.

حالا این همکلاسی چرا به خواب من میاد؟ اون فامیل نسبتا نزدیک چرا پریروز به خواب من اومد؟ تقریبا مطمئنم توی روز اصلا یک بار هم یادشون نکرده بودم. توی خواب دیدنشون برام خوشاینده اما نباید بیان تو خواب من. اون موقع که تو واقعیت وجود داشتن احتمالا خیلی توی وجودم اثر داشتن که الان بعد این همه سال انقدر به ناخودآگاهم رفت‌وآمد دارن. یه مقدار ترسناکه.

خلاصه دانشگاه تبدیل شده بود به یه جای تفریحی تجاری داغون که ورودیش شلوغ و کثیف و شبیه میدان‌های پرمسافر شهر بود. یه همکلاسی دیگه م هم که اثرش روی وجودم غیرقابل انکار بود تا نصف راه دانشکده باهام بود بعد دیگه نبود. اونم به تازگی فهمیدم داره خارج از ایران درس می‌خونه. موفق باشه و باشیم هممون. ولی آدمایی که تموم شدن وقتی میان انقدر پررنگ توی خواب و روانم عبورمرور می‌کنن، حس بدی بهم میده.