یه حرفی که دیروز شنیدم انقدر برام سنگین بود که کل شب گریه کنم و دیگران رو زابرا
و امروز چشمام طوری ورم کرده بود که ترسیدم پوستم ه چیزیش بشه.
شاید ارزش گریه کردن نداشت منم برای همین فوری رفته بوذم توی اینترنت که حواسم رو پرت کنم
ولی دیگران منو بر آن داشتند که بروز بدم
به نظر دیگران یه اتفاقاتی پارسال افتاده و تموم شده
ولی به نظر من من هنوز زندانی ِِ اون اتفاقاتم
من هنوز از شنیدن جملاتی آتیش میگیرم که دیگران فکر میکنن خیلی منطقی و مهربانانس
چرا نمیتونم خوب بشم؟
چرا نمی تونم تمومش کنم؟
تحلیل رفتم و با اینکه اشکالی نداشت چون سختیا رو منصفانه میدیدم(از طرف آسمون و نه از طرف افراد) بازم همه چیز ناراحتم می کنه
من ناراحتم که گره خوردم به اشیا ومسائل بیرونی
نمیتونم با ذوق و شوق کار کنم یا برای دو روز متوالی روحیه م رو حفظ کنم
شروع می کنم و تموم نمیشه
دیگران به استقلال علاقه داشتند ولی در حقیقت مستقل از منند.
و این منم که نمیخوام یا نمیتونم آروم بگیرم
روحم زخمیه و روحمه که زود خسته می شه
بغص تو گلوم بیشتر میشه و من از عذاب دادن دیگران خستم
دریچه ای باز شده توی ذهنم که شاید بعضی بدقلقی هام ریشه در کودکی داره و کیه که اونا رو تقصیر من ندونه؟
من از خودم و طرز بودنم خسته م