آخرای دی!!...

خب الان یه کم ذهنم مغشوشه میخوام خالیش کنم

الان دوتا پست قبلیم رو رفتم خوندم و چقدر "فصل بعد" رو دوست داشتم.

خب اول از همه یکی از آخرین اتفاقا خرید اینترنتیمه که از معدود خریدای نتی ای بود که دیجی.کالا نبود و کلی منو قدردان ِ دیجی کرد. انقدر محصولات با عکسا متفاوت بودن که یه لبخند خاصی میاد رو لبم وقتی هرکدوم رو نگاه می کنم و برا خودمم بامزس

منتها از بعضیاش واقعن راضیم و به خاطر همونا و برخورد خوب پاسخگوهاش دلخور نشدم

یعنی اولن همگی اکثرن خرت و پرت بودن بعدم قیمتای پایین

اصن به خاطر همینم باعث شده بودن بخرمشون

و خب ریسکش در حد همینی بود که شد.

خب

دیگه اینکه اون چند وقت پیش که واقعن تلاشم رو شروع کردم،

ادامه دادم

و این خیلی لذت بخش بوده تا الان

درسته که کژدار و مریض*( اصطلاح مورد علاقم)

اما ادامه دادم و حالا واقعن رضایت بخشه که اون موانع احمقانه کنار رفتن و موانع جدیدی روبرومه!!!😃😃😄

منظورم اینه که چیزایی که دیگه واقعن بس بودن تقریبن تموم شدن خداروشکر

و حالا بهتر میتونم با چیزای دیگه ای که به طور طبیعی اتفاق میفته پیش برم 

یعنی همش کوله بار قبلی رو به اضافه ی بار ِجدید نکنم و فقط روو بار ِ جدید تمرکز کنم.

خب از تحلیل دست می کشیم.

امروز کلی رانندگی کردم و به مردم راه دادم و البته هنوزم برای پارک دوبل توی یه خیابون شلوغ هول میشم

ِمن خیلی وقته مینویسم ولی هنوزم با یک خودسانسوری عمیق از ترس ِ خوانده شدن! توسط هر نوع آشنا

خوب نیست چون نمیذاره راحت تعریف کنم

و البته با گوشی خیلی سخته اما دارم ادامه می دم

 

از بابت زندگیم ممنونم و خوابم میاد و نمیتونم کامل بیان کنم.

از دغدغه هام و داشتن کسایی که دوسشون دارم ممنونم

 

تازگی میزبان ِ یه عده ی کم ِ مهمان بودم که امشب شنیدم براشون دلنشین بوده و حتی میل به امدن دوباره دارن! حس خوبی داشت و به طرز بدجنسانه ای قسمتی از خوبیش به این خاطر بود که احتمال ادامه ی اون رفت و امد کمه😄

در مورد بدی های بلاگفا چیزی نمیگم و میگذرم

دیروز در کمال ناباوری رفتم 40هزار تومن(برای هم اکنونم زیاد بود) کتاب خریدم اونم سه تا ناقابل

قدیما همینا با همین تعداد صفحه و این چیزا خیلی کمتر درمیومد 

عیب نداره ولی واقعیت اینه که اگه قیمتا کمتر بود شاید بیشتر میخریدم

البته اصن کلن الان توی منع خرید هستم و خیلی وقته این منع وجود داره

به خاطر کتابای نوی نخونده ی توی کمد

ولی واقعن وقتی تو کتابفروشی حسرت کتابایی که باید بخونم میاد توی دلم شاید اون حسه کمکم کنه

خلاصه یه عالمه وقت پرید و تو تاریکی برگشتم.

 

حالا 

فردا مهمون دارم

هنوز کار دارم و نخوابیده م و خوابم میاد

گفتم شاید چسبیدن به شوفاژ و قدری خوندن و نوشتن بهم انرژی بده که انرژی روحی داد ولی جسمی رو گرفت😄

لعنت به تو بلاگفا که بعضی از ابتدایی ترین چیزهارو رو هم نداری. چند خط یه بار باید سلکت آل و کپی کنم تازه بازم ایمنیش زیاد نیس

 

امروز برای نجات یک ماهی توی اکواریوم ِ یه جایی به مسئولش تلفن زدم 

من خیلی با قبلم فرق کردم و نسبت به خودم رشد کردم و بزرگتر شده م

ولی هنوزم یهو خودمو در حال رفتارهای متعلق به خودم می بینم

یعنی انگار همون کارارو، با آرامش بیشتر انجام میدم

با حذف زوائدشون

 

به امید روزای خوب

 

* این اصطلاح خیلی وقتا میاد تو ذهنم ولی تا بخوام بیانش کنم چون به درست گوییم شک دارم نمیگم.. حالا نتیجه ی جستجوم اینه و خیلی لذت بردم و دیدم واقعن دوست داشتنیه:

اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فهم می کنند و می نویسند «کج دار و مریض» از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود. مردم آن را با مریضی مرتبط می دانند.این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است. به معنای اینکه ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد و نسبتی با مریضی ندارد.

😊✋

Just don't quit.

من نتونستم طبق قرارم توی سالی که گذشت تعداد کتابی که گفته بودم بخونم.

امروز چهارشنبه در حالی که خودم هم دیگه زیاد حالیم نیست(مثل کسی که توی یه محیط بسته س و کم کم داره با گاز مسموم میشه و از حال میره) و همینطوری ادامه می دم. تلاش کمی می کنم ولی به محض تلاش با پدیده ای جدید مواجه می شم که ریتمم رو کند می کنه و منو از مرحله پرت.

اما به هرحال خیلی وقته شروع کرده م. خودم به خودم روو نمیدم ولی این درسته که در تلاشم. هرچند ناجور و نامیزون و حتی گاهی ناپیوسته

ولی الان در همین لحظه از خودم راضیم

با وجود خطا های زیاد و ایراد ها و بدی هام

الان که خسته شده م و قدمی برداشته م و استراحت را بر خود حلال می دانم، از خودم متشکرم.

و فردا قراره به هیچ چی فکر نکنم و فقط باشم. از خواب پاشم و برم.

سریعن این تصمیمات منو به این سوق داد که کوله پشتی بندازم تا بیشتر به حال خودم باشم

امیدوارم تا پایان سال خورشیدی همه چیز روبراه بشه چون من تلاشمو شروع کرده م و دلم میخواد ادامه بدم

توی تبلیغ یه موسسه زبان خوندم ; :  Just don't quit و این همین کاریه که من میخوام بکنم.

روزها دندونام به هم فشار میارن و دهنم دردر میکنه و تو خواب بدتر

فصل بعد

مریض شده بودم و اینجور مواقع معمولن نگران مهمان های ناخوانده(همیشه البته نگرانشانم)، به هم ریختگی ها و چیزهایی که در صورت از حال رفتن کنترلشان از اختیارم خارج می شود بودم.

حالم بهتر شد خدا را شکر و الان نگرانی های الان را دارم

تلفنی که دیروز جواب ندادم و امروز باید بزنم

همان به هم ریختگی ها 

و خودم

زمستان آمد و من بعد از سه روز متوجه شدم تقویم را ورق نزده م

اما حالم خوب است و خدا را شکر

کرسی نیمه فعال

هوا خیلی ابری

و دل تنگی م سر جایش است

بعد از مدت ها صبحانه خوردیم

و من به خودم می آیم و می بینم بهتر از قبل شده م در یه زمینه هایی

کاش حس و حال های مهم و موثر زود محو نشوند و مسیر درستم را گم نکنم