😊

یه جورایی اکثر حرکات مردم تو دنیای مجازی برام ممکنه و تقریبن هیچکدوم رو انجام نمی دم

به اشتراک گذاشتن لحظات جالب و گذرا یا گفتن از دغدغه ها

یه آرومی ِ خاصی

هیچوقت هم برعکسش رو نبودم اما گاهی اصلن حواسم به این نیست که دیگران هیچ خبر خاصی ازم ندارن. یه جورایی جالبه

اما واقعن دلم لک زده برای یه دوست

حتی برای مامانم

واقعن معاشرت های خیلی ساده و ابتدایی و صرف یه نون و ماست وسط روز برام دست نیافتنی شده

البته که جایگزین های خوبی هم وجود داره

و من همواره مشغولم حتی اگه به زعم دیگران هیچ کاری نمی کنم.

جالبه این برداشتشون. چون خبر ندارن، فکر می کنن پس خبری نیست!

مهم هم نیست حالا. میخوام بگم خودم همیشه سرم گرمه. -خدارو ش ک ر .... .

ولی واقعن یه خلأ هایی حس میشه

از جمله کتاب و دوست و روال

واقعن از اینکه در تمام سال های بعد از نوجوانی در حال رسیدن به روال مد نظرم هستم حالم از خودم به هم میخوره

البته اگه بخوام انصاف داشته باشم جمله ای که پارسال به کمد اتاقم چسبوندم واقعن عملی شده

"You owe yourself a productive 2017."

اما من یه جور ِ افتضاحی نمی تونم منصف باشم و همش انتظار بیشتری دارم. این به کنار

اما هنوز به این بیست روز ِ باقیمونده امید دارم

به اینکه توش بزنم به چاک از این محدودیت ذهنی احمقانه ای که گیر انداختم خودمو توش

انشاالله

به امید خدا❤

ادبیاتم یهو اینجوری میشه. انگار خاطرات ِ یه دختر تو قرن های گذشته و با دامن پفی ه

نمیخواهم همه چیز را شرح بدهم

ولی اگر کمی جایی ثبتش نکنم فراموش می شود حال ِ الانم

اینکه با موبایل می آیم اینجا کار را سخت و ریسک پاک شدن نوشته هایم را زیاد می کند

ولی گزینه دیگری ندارم

لپ تاپ اینترنت ندارد.

خب

حال خوش، قدردان و عاشق و امیدوار و با انگیزه ای دارم

انشاالله حفظش کنم.

سلامتی

همدردی با اطرافیان ِ دور و نزدیک؛ حقیقی و مجازی

تمایل به زندگی و برنامه ریزی

غم مزمن و تلاش برای نپرداختن به آن. غم مزمن ناشی از غفلت های خودم، گذر زمان و عمر و فرصت ها، کم طاقتی و خشمم، و هدر دادن فرصتم.

اما با همه ی این ها پاییز امسال را کمی بهتر از تابستان گذراندم

کمتر به بطالت اما باز هم نه چندان و آنطور که انتظار دارم مفید.

الان در نقطه ی تحت تاثیری از احساساتم هستم اما این نقطه هم جزئی از من است و می تواند نمایاننده م باشد.

سعی کردم کتاب بخوانم

سعی کردم ولخرجی نکنم

سعی کردم برخیزم

برای ورزش کردن قدم برداشتم. هرچند ناپایدار

خودم را کمتر خوردم و کمتر به رویم آوردم چه کردم و نکردم.

خدای عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم

خیلی وقت است ننوشته م و اینجوری خودم را مرور نکرده م

خدای بزرگم دلم برایت تنگ شده است

خدایا

برای مادربزرگ سلامتی و طول عمر با عزت می خواهم

برای همه ی عزیزانم

برای اطرافیانم خیر می خواهم

برای خرس های.قطبی امان

برای مردم هر آنچه کمکشان می کند

دلم خیر و برکت می خواهد

باز دارم اشک می ریزم!

دستمال کاغذی کجاست

خب

برام جالبه که فکر هام خیلی وقته دیگه برام موندگار نمیشن

هیچ جا ثبت نمیشن تا شاید به یادم بمونن

و گالری عکس هام شلوغ و نامتناهی احتیاج به هرس داره

والدینم

والدینم که برایم چاره نمیگذارند

بهم عشق می دهند بی پایان

و من را توان پاسخ نیست.

قشنگ سنم بالا رفته.

خدایا آنچه بهمان داده ای به ما ببخش

یک بار یک روایتی شنیدم که دلم میخواد با شما هم تقسیمش کنم

مضمونش این بود که از خدا چیز های بزرگ بخواید

واقعن شگفت انگیز بود

تلنگر می زد.

چرا کوچک؟ از خدا چیزهای بزرگ بخواهید.

و بعد که بزرگتر از بزرگی که خواسته بودید را گرفتید، شگفت زده بمانید و او را شکر کنید.

دلم میخواد با تمام کسایی که می شناسم و به چشمم تو عمر ِ نه چندان طولانیم کمتر شدنِ ایمانشون -به زعم خودم- رو دیدم، از چیزهایی که کمکم کرده بگم. دلم نمیاد فاصله گرفتنشون رو ببینم. نه اینکه خودم خیلی نزدیک باشم. ولی دلم نمی آید.

بگذریم

یلدای عزیزم می آید و میرود

سالگرد اتفاقات میایند و میرود

اتفاقات جدید می افتد -انشاالله به خیر.

زمستان و شب عید و سال بعد و سال بعد

 

من فقط خانواده و نعمت های معنوی زندگی را میخواهم؛ ابدی

تا ابد عشق عزیزانم را در کنارشان داشته باشم

خدای عزیزم

کمکم کن قدر بدانم و تاثیرگذار باشم و ... .

آن سه نقطه آرزوی بزرگم بود که یک روزی احساس کردم بزرگ است و چرا جرأتِ آرزو کردنش را نداشته باشم؟

تا اینجا باشد برای آذرماه، تا نوزدهمش.

لیسانسه.ها و باغ.سرهنگ و شبکه پویا برایم جالب شده اند!

بدون اینکه پای تلویزیون بشینم از بودنشان -مثل همه ی نیمه های دوم ِ سال که دلم میخواهد،- خوشوقتم.

روز و شب به خیر