حالا که مهمان رفته و دارم غذای آن شب را به عنوان ناهار می خورم، به خودم مطمئن تر می شوم که وقتی کسی در کارم دخالت می کند واقعن نه فقط مرا آشفته می کند که نتیجه کار هم آنطور که میتوانست باشد نمی شود و من دقیقن آن فرد را در ذهنم مقصر می دانم

یعنی میزان گوشت چرخ کرده، مدت زمان لازم برای باز شدنش،ماهیتابه ی مناسب و مقدار ماکارونی نسبت به گوشت باید طبق نظر خودم باشد تا اگر پختمش آن را متعلق به خودم بدانم. با هر لقمه ای که انبوه از ماکارونی و دارای کمی مایع ماکارونی است، این ها در ذهنم مرور می شود.

واقعن با همین چیزها صبر آدم زیاد می شود چون هم مجبورم اخلاقم را حفظ کنم هم با وجود پاییده شدن به کارم ادامه بدهم و از همه مهم تر نتیجه هم قابل قبول باقی بماند

یعنی با همه ی چیزهایی که مرا تحت فشار قرار می دهد باز هم نتیجه بدون توجه به شرایط ارزیابی خواهد شد پس من خودم باید خودم را مدیریت کنم و از پس شرایط برآیم.

منتها این ها مرا به یاد این میاندازد که سازش و مسالمت و صبوری کردن در حقیقت چه معنایی دارد و در عمل وقتی با همین چیزهای به ظاهر سطحی در قلبم عمیقن تحت تاثیر قرار بگیرم پس من صبور نیستم و تصورات گاهگاهی مبنی بر زندگی نزدیکتر با بعضی آدم ها شاید عملن دور کننده باشد

تازه من در عمل به دوری و دوستی عمل می کنم و اهل زود صمیمی شدن ِ واقعی نیستم

شاید راحت و یک روو برخورد کنم ولی دلیل بر تمایلم به نزدیک و بی فاصله تر شدن نباشد.

بگذریم

به خاطر سردی هوا؟ فاصله دستشویی رفتن ها(گلاب به روی هرکس ناراحت می شود بشنود) زیادی کم شده و من نمیخواهم ناشکری کنم ولی واقعن ناراحت کننده ست. چون وقتی توی خانه هستم می توانم بروم و انگار این خودش تشویقش می کند:|

 

دارم کتاب می خوانم و دوباره کمی ضعیف شده م و کسل

اما مرتب بودن باعث می شود کمتر ذهنم در غذاب باشد

فعلا

+تبریک تولد گفتن برایم به یک کابوس تبدیل شده. تمام تاریخ ها از یادم رفته و هر سال با عذرخواهی جمعش کرده م و دوستان مشترک دیگر دوستم نیستند و کسی نیست تا از او بپرسم.. و حتی دیگر برای اینکه وسط سال و قبل از نزدیک شدن تولد فرد، تاریخ دقیقش را بپرسم خیلی دیر و زشت است

مشکل این است که وقتی تاریخ ها را فهمیدم یادداشت نکردم و گوشی م هم از بین رفت تا دیگر هیچ ارشیوی هم برای مراجعه نداشته باشم

امسال حتی توهم زذم و کاملن فکر می کردم طومار تبریک حاوی عذرخواهی بابت این بی حواسی را برای دوست آن ور آب فرستاده و هم موجب خوشحالیش بابت تبریکم شده م هم دورادور حواسم بهش بوده و دوستی را قوت بخشیده م

بعد از چند روز که احساس کردم سرش شلوغ بوده و پیامم را باز نکرده رفتم تا ببینم چی شده که دیدم اصن همچین پیامی وجود ندارد و من خیال کرده م که ان را فرستاده م

 

آهان

این ها را برای این گفتم که دیدم یه دوستی پیام داده و من هیچ اطلاعی از تولدش ندارم.. البته یه حدسی میزنم.. مثه هرسال که "حدس" می زنم

دقیقن دیشب توو لیسانسه.ها سر تولد خانومش..

من تاحالا روز تولد یادم می رفت الانا به ماهش هم مشکوکم.. بله.

ولی هنوزم جزئیات آدمای گذشته رو یادمه.. گذشته یعنی قبل از این آدمایی که دارم میگم تاریخ تولدشون از ذهنم میره

شاید دقیقن این سال ها که صمیمی نبودم با کسی اینطوری شدم.. یعنی خالی شدم. و واقعن بی اهمیت شدم نسبت به چیزایی که برای اکثریت مهمه.

الان از کسایی که منو نسبت به خودشون خالی کردن تنفر ندارم. یعنی میتونم بدون توجه به رفتارای اخیرشون گل بگم گل بشنوم. ولی مسلمن خیلی کوتاهتر از قبل. ولی احساسی که باعث بشه محلشون نذارم یا بذارم ندارم. 

خوبه و راضیم هرچند انتخابم اینه که برای ادم های لایق احساس داشته باشم و اهمیت بدم

در هرصورت باید به زودی یه دونه از این تبریکای کابوسی بگم