سخت شده
همه چیز سخت شده
احساس تنهایی و خستگی می کنم
غصه هام به اندازه ای که هنیشه اماده لبریز شدن باشن
هرروز مقداری اشک
لذت نمی برم
بغض دائمی
انتظارات دائمی اطرافیان
کارای نکرده ی رو اعصاب
و طرف شدن با مردم
و قضاوت و سنجیده شدن مدام
و خستگی
از نگاه و رفتار نزدیکان
وضو میگیرم بعدن میفهمم برق تاخنم کامل پاک نشده بوده
دستم می بره
موهام خیس خیس می رم بیرون
باید زانوبند ببندم
-میدونم خوشبختم- و باید خیلی شاکر باشم
ولی بغصم رو نتونسته م از بین ببرم
بدخوابی مزمن
دندون درد
لیزر
لباس های بی کیفیت و گرون
جیبی که همش بر باد میره
و برنامه ها و ارزوهایی که کاملن یه جور دیگه اتفاق میفتن
و من به نظاره نشستم و هیچ کاری نمیکنم
می خوابم و بیشتر زمانم بخ باد می ره
و از همه بدتر
دیر اماده شدن
درک نشدن
و غریبی
تنها و کامل ترین وصف من