مشکلم خریت مداومه

اینکه اشتباهاتم تمومی ندارن

اشتباهات در تعامل با دیگران ضرر سوزناک تری دارن

و من در حالی دارم یاد می گیرم و تجربه می کنم که تصویری از خودم ارائه می دم

و لابلای یک خستگی ِ کش امده، یارای مراقبت از تصویرم کم می آید

خستگی به چهره م می رسد 

و روحم وقتی با خودم هستم ملول 

بخوابم

و عملیات واکنشی من چه بوده باشد؟

شب بیداری و پفک خوردن و سریال تکراری دیدن

مرحبا

چشمام خیس میشه روتختی سیاه میشه

خستگی فیزیکی

پوست حساسیت زده

و دستبند و گردنبند گیر میکنن به هم پاره میشن

و انتظار می ره "شاد" باشم و زیبا

سخت شده

همه چیز سخت شده

احساس تنهایی و خستگی می کنم

غصه هام به اندازه ای که هنیشه اماده لبریز شدن باشن

هرروز مقداری اشک

لذت نمی برم

بغض دائمی

انتظارات دائمی اطرافیان

کارای نکرده ی رو اعصاب

و طرف شدن با مردم

و قضاوت و سنجیده شدن مدام

و خستگی

از نگاه و رفتار نزدیکان

وضو میگیرم بعدن میفهمم برق تاخنم کامل پاک نشده بوده

دستم می بره

موهام خیس خیس می رم بیرون

باید زانوبند ببندم

-میدونم خوشبختم- و باید خیلی شاکر باشم

ولی بغصم رو نتونسته م از بین ببرم

بدخوابی مزمن

دندون درد

لیزر

لباس های بی کیفیت و گرون

جیبی که همش بر باد میره

و برنامه ها و ارزوهایی که کاملن یه جور دیگه اتفاق میفتن

و من به نظاره نشستم و هیچ کاری نمیکنم

می خوابم و بیشتر زمانم بخ باد می ره

و از همه بدتر

دیر اماده شدن

درک نشدن 

و غریبی

تنها و کامل ترین وصف من

آخر های بهمن نود و پنج

یه کم مقابله کردم

و نگاه های خیره بهم شد

و جواب-های-مرا-درک-نکرده شنیدم

حالا دیگر خودم هم نمیدانمم چه می خواهم و چه می گویم

تصمیم به سکوت گرفته م

نه از سر نفهمیده شدن که از سر نیاز به صدای کمتر

مخصوصن صدای خودم

از نشانه های افزایش سن

یک زمانی عیدی های بیشتری می گرفتم و کادوهای دل خوش کننده تری

امروز با موبایل به دستشویی رفتنم کلی خرج رو دستم گذاشت

گوشی و عکس ها رو از دست دادم

و به خودم اومدم.

انتقال دادن و مرتب کردن عکس ها کاری بود که انقدر انجام ندادم تا وقتش گذشت

از این کارها زیاد دارم

و وقت زیادی ندارم

زمان داره می گذره و من هنوز بی تفاوت

 

باید روزی که پیر شدم عمرم یه فایده ای هم برای خودم هم برای دیگران داشته بوده باشد

بنابراین این طوری نمی شه ادامه داد

در پس یاوه گویی های وی، ترس از دست دادن عزیزان نهفته بود.

آرزوی این که بمیرم و دل مادر و پدرم بسوزد و از آن چه با من کرده ند پشیمان شوند و غصه بخورند اما پشیمانی فایده ای نداشته باشد و هی هر روز یادشان بیاید و ... ،

آرزوی یک بچه ی دبستانی است؟

نه

نه نه نه

آرزوی من است. 

هیچ وقت دلشان برایم نسوخته و هیچ وقت پشیمان نبوده ند و هیچ وقت متوجه حالم و آنچه با من می کنند نمی شوند.

تنها راهی که به نظرم رسیده می تواند انتقام تنهایی هایم را ازشان بگیرد همین بوده