من کتاب نمی خوانم
بیخیال رویاها شدن
منظورم توقف تلاش نیست
ولی خیلی چیزها تازگی ها مطابق میلم پیش نمی رود
و من اعصاب جنگ با دیگران ندارم
رویاهای دخترانه ی خیلی ابتدایی م
تف به زندگی
تف تنها سلاح باقی مانده است که در حقیقت وجود خارجی ندارد
و ما ان را در وبلاگمان نثار زندگی می کنیم.
تازگی ها توی فرم ها از انجایی که دیگر دانشجو نیستم، خانه دار خطاب می شوم
چون شغلی هم ندارم
گذران عمر
ان هم جوانی اش
به بطالت.
رابطه ام با پدر و مادرم مثل هوای تهران است.
و تنها دستاورد اخیرم جمع کردن فلاکتی که به ان دچار شده بودم
حالا نمیدانم چرا باز کاری نمی کنم.
البته می دانم
چون ان قسمتی که هی سعی در هضمش دارم مطابق تشخیص ظاهری ام نیست
و مخم را به مخاطره می گیرد. شایدم دارد هضم می شود. به امید اینکه صبر را در خودم تقویت کنم
مفاصلم را که نگو
امروز اقای دکتر از بیمار نبودن و طبیعی بودن خصوصیاتشان گفت
خدایا شکر
اما خصوصیاتشان رسیدگی می خواهد
و من بسیار آنلاین می شوم
و هوا بسیار الوده است
و امواج موبایل و مودم بسیار مضر است
و خوراک و تغذیه از حالت طبیعیشان خارج و به دغدغه ای در پس زمینه ی ذهنم مبدل شده اند.
و من
در آستانه ی تغییر فصل
دلم می خواهد به خودم بگویم
بالام جان
از زندگیت لذت ببر